ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
قمري ها باهم نمي خوانند .
اول يكي با صداي خش دار و ترسيده شروع مي كند به خواندن ؛مي خواند ؛ مي خواند تاِ آنجا كه صدايش بگيرد و بعد دومي صدايش را ول مي كند پشت پنجره ؛ توي صداي اين يكي هم آرامشي نيست .
ادامه مطلب
۲-کتاب من َ منصور و البرایت در ایران چاپ نشده در نتیجه واقعا نمی دانم به دوستانی که به من ایمیل کرده اند و سراغ این کتاب را گرفته اند چه بگویم.
۳-فعلا در سال ۸۵چهار داستان درنشریاتی که بعضی از آنها توقیف شده چاپ کرده ام اولی خانه اشباح بود که در ویزه نامه شرق مخصوص نوروز چاپ شد دومی زنی جا مانده در فرودگاه در شماره اول رودکی و سومی نمایشگاه که در بایا چاپ شدو چهارمی تهران ۲۰۰۶ که حروف چینی شده و قرار است به زودی چاپ شود .راستی اگر بخواهم همه این داستانها را در وب لاگم بگذارم چه کار باید بکنم ؟
مامان آدمهاي به دنيا آمده بيشترند يا آدمهاي به دنيا نيامده ؟
مامان تو ؛ تو عمرت چند تاكلمه حرف زدي ؟
مامان از اول دنيا مردم چند كلمه حرف زدند ؟
راستي مامان كلمه ها كجا مي رند ؟
مامان آدم و حوا به چه زباني حرف مي زدند؟
اين ها را پسرم از من پرسيده .اگر كسي جوابي داره به من بگه
هوو....
هوو....
باد ؛ باد مي آيد
بالا دست رودخانه
در کوچه پس کوچه هاي
متروک
لابلاي خاک ريزه ها
درهاي بسته را باز ميکند .
دختران گستاخ
بيرون ...بيرون
کنار رودخانه
بالا دست رودخانه
کهن باوران
پرسه مي زنند :
دخترها به صف
به صف کنار رودخانه
امروز درس عملي اخلاق است
دخترکان منتظر
صداي شيپور
چيزي قل مي خورد
روي آب
شايد
هندوانه بريده اي باشد
يا
اناري درشت
نه
سر بريده زني است
که گيسواني بلند دارد
سر با موج رودخانه
بالا و پائين مي رود
ودخترکي روي موج
ماهي قرمز مي بيند
و ديگري دسته اي گل سرخ
وسومي
اناري شکفته
با دانه هاي درشت ياقوتي
لبخند مي نشيند بر لبان دخترکان
و شلاق بر شانه هايشان
ليسه مي زند بر هوا
ديرزماني است
که شمع ها
گرسنه نورند
دلم ميخواهد بگويم كه اين دوسه روز حالم خوش نبود الان از دكتر مي آيم تپش قلبي داشتم كه نگو تمام مدت سعي كرده ام با آرامبخش خلوت شهر را نبينم. روزگاري در اين شهر احمد شاملو بود و گلشيري و آتشي و سيروس طاهباز و مختاري و پوينده و غزاله عليزاده و ....
شهر خلوت ..شهر بي كس و كار ...
از پيش امرايي مي رود عکاسي تا عکسهايي را که در چين گرفته بود بدهد براي چاپ .آنجا حالش بد مي شود اما نه تقاضاي کمکي ميکند و نه خودش را معرفي ميکند بعد بلند مي شود مي رود سوار ماشينش مي شود که باز حالش بد مي شود دو سه ساعتي توي ماشين افتاده بود تا دوباره بهوش مي آيد و مي راند به طرف کرج و نه بيمارستان ...
آيا روشنفکر بايد به فرهنگ غالب و حاکم تن بدهد. فرهنگي که زندگي زميني را خوار مي شمارد و مراقبت ازجسم را به تقدير حواله ميکند ؟وقتي تمام درها به روي ما بسته است درنفس کشيدن را خودمان بايد به روي خودمان ببينديم و با زندگيمان شوخي کنيم ؟با سرنوشتمان ؟عجيب است تمام اين دور روز او را مي بينم که کوچه به کوچه ميگردد درخانه همه ما را ميزند و دست روي سينه دردمندش سرش را داخل مي آورد و مي گويد من که رفتم شما به فکر خودتان باشيد ...
مخروط سرخ نور
ناگهان مي تابد
"ايست ."
زمانه خوبي نيست
نورهم ؛آدميزاده را
مي بلعد
کي هستي ؟
کجا مي روي ؟
چرا مي روي ؟
نه؛ نمي گويد
به هواي سوت پسرک همسايه
از خانه بيرون زده
با چادري سياه
تاشب؛ اورا درآغوش خود
پنهان کند
اي واي تاريکي
زني را که چهره اي عريان دارد
پس ميدهد
مثل دريا که
فراريان خسته را
مخروط سرخ نور
دورش دايره اي ميکشد
"ايست"
صداي سوت پسرک
ديگر نيست
چکارکند با دلش
چکار کند با خودش
ببرد . چند شب پيشا با او حرف مي زدم گفتم شهريار تورا خدا تا مي تواني نفس بكش و زندگي كن ...
راستي تازه از پرشين بلاگ امده ام اين جا چون نظرخواهي ها را در گرما گرم انتخابات پاك كردم و دوستي برايم ايميل زد كه انصاف دارين ؟ گفتم خودت بيا و اگر مي تواني كاري بكن اين وب لاگ به همت سپينود و مهيار زاهد راه اندازي شده از هردوي انهاممنون

