تبليغاتX
یادداشت‌های منیرو روانی‌پور
در نیمه دوم سال۷۲ با گروهی آشنا شدم ِ شاعر این شعر بیژن روحانی در این گروه بود مدتهاست ازش خبر ندارم امیدوارم سالم و سرخوش باشد .

شلوغی

        و

     آشفته ای

                 وخیس

از دریا که می آمدی

                         آب موج بر می داشت :

                                                   "نرو"

فریاد کشیدی :

                  "سلام

                           گوش ماهی نمی خواین ؟"

و انعکاس سئوالت

                      عظمت دریا بود

جاده بی انتها

                   گسترده بر بوی خام نمک

                 وضخم وحشی ساحل

                                       پای برهنه

                                                   و

                                                            غوغا

حالا

      بایست و برقص

                           بی غم چکیدن زمان

                                                         از سرانگشتان غول شولاپوش

آفتاب

         بالبخند هزار ساله

                                  از پشت بادبان

                                                   چشمک خواهد زد

بایست و برقص

                      خیس

                                 و

                               آشفته

                                             و

                                                   شلوغ

وشروه را

             به ساکنان بد دریا

                                        واگذار 

                                                 ۷۲/۱۲/۳۰

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 و ساعت 21:7 |

می خواستم  نامه ای ر اکه آذر نفیسی  سال ۶۳ برایم نوشته اینجا بگذارم .اما مطلب شراگیم را خواندم و ترجیح میدهم فعلا دوستان با این متن پر تحرک و طناز لحظات خوشی داشته باشند . در نظر دارم تجربه داستان نویسی ام را در اخیتار دوستان قرار دهم یا از طریق نامه ها یا خاطرات مربوط به ادبیات داستانی .امیدوارم نوشا ِ فروغ و....دوستان دیگر بدانند که من قولم را فراموش نکرده ام .نامه ها و خاطرات یک نویسنده می تواند به دوستانی که در اغاز این کارند کمک کند ...البته تجربه هر انسانی تجربه ای خاص است ...انوقتها ما دورهم جمع می شدیم داستان می خواندیم و هرکس بی رودربایستی نظرش را میگفت و این نظرها اغلب برای بهتر شدن کار بود نه خوش ایند طرف ...خوب قرار نبود این همه حرف بزنم برویم سر متن شراگیم ...

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 و ساعت 15:13 |
با ماهی سیاه کوچولو داشتم نوشته هایم را مرتب می کردم .رسیدیم به نامه ها نامه های زیادی دارم از دوستان و نویسندگان درباره داستانها و یا کتابهایی که به آنها داده ام .این نامه آقای علی دهباشی است که آن وقت ها کلک را منتشر می کرد:

 

نامه در تاریخ ۱۶خرداد ماه ۶۹ نوشته شده آن وقت ها شیراز بودم .

تهران -۱۶خرداد ۶۹

خانم روانی پور سلام. نامه شما امروز رسید ."اهل غرق "را تمام کردم .به گمان بنده یکی از رمان های ماندنی دهه اخیر است .و برای نویسنده جوانی همچون منیرو درآغاز راه خیلی خوب و درخشان است .این قلم  نشان می دهد که آثار درخشانی عرضه خواهد کرد.

خانم روانی پور اگر بتوانید روزی یکی دو ساعت از وقت خود را صرف مطالعه  تاریخ بیهقی َ سفر نامه  ناصرخسرو َ سمک عیار و قابوسنامه بکنید نتایج بهتری در کار زبان فارسی خواهید گرفت .(بنده میدانم که جنابعالی متون  کلاسیک ادب فارسی خوانده اید )اما در حین کار نوشتن در دوره اخیر از ضروریات است که مجددا انس و الفتی با سرچشمه پیدا کنید .شما بهتر از بنده آگاه هستید که مشکل صدی نود اهل قلم این ملک این است که نوشتن ر ابا خواندن ترجمه آغاز کرده اند .

و اما درباره حرف و سخن روشنفکر جماعت بیکاره این ملک .اینان تنها در باره رمان شما نیست که وراجی می کنند .در زمان زنده یاد هدایت در باره او حرف می زدند و او را گربه باز و منحرف می خواندند .در باره نیما و آل احمد و دیگر بزرگان ادب معاصر همین طور  بوده .بنابر این حرف تازه ای نیست .و شما که گوشتان پر است از این حرف ها .

آنچه می ماند کار یک نویسنده است .بنده همواره به شما توصیه می کردم و اکنون نیز به صراحت می نویسم که مطلقا توجه نکنید .یکی دوتن از نویسندگان منصف و اهل کار انتخاب کنید و کارهایتان را به نظر آنها برسانید .

تاریخ ادبیات معاصر ایران سراسر ازماجراهای تاسف آور است .عده ای یک نویسنده جوان را لانسه میکنند و معایبش را به او یاد آوری نمیکنند و سرانجا آن جوان زه می زند و از کار اصلی خود باز می ماند .

خوشبختانه جنابعالی از جهات روحی و روانی نیازمند تایید و تکذیب نیستید و به کار خود اعتماد دارید و تواضع یک هنرمند را هم دارا هستید .همین منجر به سلامت زندگی و کار نویسندگی تان شده است .برایتان آرزوی سلامتی و توفیق می کنم و امیدوارم "دل پولاد" هم منتشر شود .

مریم برایتان سلام دارد و مشغول مطالعه رمان "اهل غرق" است و هرچه پیشتر می رود مشتاق تر می شود .سلام به دوستان مشترک برسانید .

ارادتمند  علی دهباشی

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت 19:5 |
(اين نوشته را لابلاي كاغذهايم پيدا كردم تاريخي ندارد )

يك بار ديدمش ، وقتي بعد از سالها واگشته بود .ضبط صوت كوچكي دستش بود كه دكمه اش را زد ...ديدار با....درتاريخ ....

قبراق بود و سرحال، موهاي يك دست سفيد .دوستم گفته بود ۹۳سال دارد.حالا بخشي از تاريخ روبرويم بود .... گروه ۵۳ نفر ...حزب ....كودتا ....

دوستان ديگرش هم بودند ، هم سن و سالهايش كه آمده بودند تا او را ببينند و  همه مچاله حيات و نه بيزار از آن .گفت چرا در تهران زندگي مي كني چرا نمي روي ؟تازه از كوه كيلويه و بوير احمد آمده بود .از زيبايي شگفت انگيز آنجا ميگفت و اينكه بي خود شماها در تهران مانده ايد .گفت سنگهاي شيطان را دوست دارم .مي دانستم كه از اهل غرق خوشش نيامده ، اين را نگفت ، سنت ايراني را فراموش نكرده بود ،نمي خواست ميهمانش را بيازارد .كتابم رابرايش امضا كردم: به استادم ....گفت چه استادي دخترم ؟ گفتم فقط حضور فيزيكي كه نيست "چشمهايش" جزؤ اولين كتابهايي است كه خوانده ام .خنديد .سرتكان داد : شما جوانيد ...مي توانيد كاركنيد ....تا دلتان بخواهد .توي كلامش تاسفي نبود و نه ناراضي از زندگي .گفتم اين درست است كه داستان "چشمهايش "را شما به درخواست حزب توده  عوض كرده ايد ؟ خنديد، جوابي نداد .فكر كردم كه سياست او را هم بلعيده  مثل ديگران .گفتم چطور آدمهايي كه مي روند خارج ، از دور خارج مي شوند ، از دور كار و خلاقيت .دوباره دكمه ضبط صوت را زد و گفت :منيرو مي گويد آدمها از دور خارج مي شوند ...

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 و ساعت 12:17 |
هم پدرم هم پسرم تاج سرم

غلامرضا بیدار شده .بابک او را به حمام می برد و بعد باید برویم خرید .مدتهاست که خریدی نکرده ایم .حالا پولی رسیده و یخچال هم خالی .یخچال پر به آدم اعتماد به نفس می دهد .این را بابک میگوید .کفش و کلاه میکنم .بابک می گوید توبمان کارت را بکن .من صبح زود کار میکنم...مدتهاست بیرون نرفته ام ..من هم ....

می خندد : خوب بیا برای خودت میگویم .می داند که به خاطر پسرمان دارم می روم .می داند که می ترسم غلامرضا گم شود یا سرش به جایی بخورد یا ...با کابوس های من آشناست .کابوسی که بارها تکرار شده:

به میهمانی می روم ّ ،برمي گردم ، توي اتوبوس متوجه مي شوم كه پسرم را جا گذاشته ام .شيون كنان به سر و صورتم مي زنم ، بر مي گردم به دنبال او پيدايش نمي كنم .بعد به خودم مي گويم نگاه كن شايد بغلت خوابيده باشد ، اين طور از خواب مي پرم نگاه مي كنم پسرك كنارم خوابيده ،  مي بوسمش .اين خواب بارها تكرار شده دراكباتان كه بوديم هفته اي يك بار شيون كنان در خواب ، از خواب مي پريدم .و اين جا فقط دوبار و در فاصله يك هفته اين كابوس به سراغم آمده ، آخرين بار پسرك را در هتل جا گذاشته بودم ،هتل نزديك جفره بود ، آمده بودم كه بروم جفره ناگهان به ياد مي آورم كه غلامرضا را در اتاقي خوابانده ام . آيا به بابك گفته ام كه او را در اتاق بغلي خوابانده ام ، كسي نيايد او را بدزدد.بر مي گردم سراسيمه ...حالا راه به درازاي يك قرن است .همه ديوارها سنگي و دالانهاي پيچ در پيچ ، ضجه مي کشم و مي دوم .كي ، كي خواهم رسيد ؟

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در دوشنبه بیستم آذر 1385 و ساعت 16:46 |
برگی از دفتر خاطرات  مال بیست و دو سال پیش است همان روزهایی که تازه با گروه گلشیری آشنا شده بودم از طریق محمد محمد علی ...برخی از دوستان که کامنت گذاشته بودند به تاریخش نگاه نکرده اند .وقتی ماهی کوچولو می اید اینجا و باهم می نشینم و کاغذها را مرتب میکنیم نتجه اش می شود ثبت برگی ازدفتر خاطرات ...دائم نگاه میکند و سرتکان می دهد و نمی داند این همه دست نوشته را چکار باید بکنم ...راستش خودم هم گیج شده ام صد صفحه و دویست صفحه و.....که نیست ..

خوب چند بار رفته ام سراغ وب سایت اثرانگشت سرم خورده به سنگ ایراد از کامپیوتر من است یا چیزی دیگر نمی دانم ...دلم می خواهد این دوست بداند که ادم بی خیالی نیستم .

اخرین دست نوشته ای که از دوستان خواندم یک کار بلند هشتاد صحفه ای بود واخرین قولی که دادم برای شنیدن یک داستان همین یک ساعت پیش بود که دوستی از اراک زنگ زد و گفتم هروقت امدی بیا داستان بخوان ...

سعید هم ولایتی عزیز داستانهایت رسیده می خوانم و برایت پست میکنم .روی ان داستان دیگر هم کار کردهام و کلا نظرم همان چیزی است که حضوری گفتم .

از نازنین مهر ممنون که ان عکس سیزده سالگی را با دریا و ساحل مونتاژکرده بود ...خیلی قشنگ بود خیلی ...

میلاد نازنین نویسنده داستانش را می نویسد و وقتی برای دیگران می خواند باید قبول کند که ممکن است شنونده یا خواننده نظری متفاوت داشته باشد اما به طورکلی نویسنده در نهایت کار اصلی را خودش میکند انچه را که به دردش می خورد برمی دارد و بقیه را دور می ریزد ...تو می توانی همه حرفهای من و امثا ل مرا توی اشغالدونی بیندازی ...و کار خودت را بکنی اما این را بدان که به قول خرابچنکو:    زمانه داوری هوشیار و خردمند است

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 و ساعت 21:45 |

قصه شب بلند را در جمع گلشيري خواندم .كسي خوشش نيامد .بخصوص آذر نفيسي مخالف قصه بود .ميگويد فضا سرسري است و عروسي عروسي نيست .خانم گلشيري قصه را دوست داشت ومتاسف شد .

حرفهاي خانم گلشيري :

1-خواب -----خواب همه چيز را لو مي دهد

2-ازفضا استفاده بيشتري بشود

3-روي نثر كار شود

4-جفت شدن دو صداي ضجه كه كمي بايد بين شب و صبح بماند

5-آثار چادر شب و خون مسخره است

6-تا زانويش مي رسيد اغراق است .

7-اين توصيفها سر سري است :پرندگان غم گرفته بودند ،ضجه اي سياهي را بريد ؛ باد هجوم مي آورد

آذر نفيسي

بچه به هرحال از عروسي خوشش مي آيد –شرح زيبايي عروسي از نظر بچه .

عروسي ، عروسي نيست .

با اينكه اين مرد ابراهيم پلنگ نفرت انگيز است اما اين داستان خوبي نيست .

17 شهريور 63

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در شنبه هجدهم آذر 1385 و ساعت 12:57 |
تازه های نشرقصه

۱ـاسپایدر ویک    :   کتابی چهار جلدی است و برای نوجوانان خیلی شکیل و زیبا چاپ شده با ترجمه بابک تختی که ترجمه ای خوب و  روان است . جلد اول این مجموعه فعلا اجازه نشرگرفته و دو جلد دیگر به زودی وارد بازارکتاب می شود .

-علائدین و چراغ جادو    :    بازهم برای جوانان و نوجوانان با ترجمه خوب اقای مرعشی  .کتاب بسیارخوب و حرفه ای چاپ شده .

۳-صد شعر از صد شاعر ژاپنی : با ترجمه خوب علیرضا سعادتی  از ژاپنی به فارسی  کتاب بسیا رشکیل و خوب چاپ شده

و نشر قصه کتابفروشی اش را جمع میکند به همین خاطر دوستان می توانندبا تخفیف خوب کتابهایی را که دوست دارند بخرند .

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در جمعه هفدهم آذر 1385 و ساعت 13:31 |
میان کاغذها تکه کاغذی پیدا کردم که مدت بیست سال حداقل همدم من بوده گاهی که یک جا نشین بودم زیر شیشه میز کارم بود و زمانی که سفر میکردم لای دفترجه یاداشتم .

" اری ، زندگي مملو از نشاط و سعادت است و حتي در زير زمين مي توان به نيك بختي نائل شد .آليوشا  تو نمي تواني تصور كني تاچه اندازه اكنون به زندگي دلبستگي دارم و چه عطشي براي وجود داشتن و شناختن درميان اين ديوارهاي بي رونق در دل من به وجود آمده است ، كليه رنج ها و دشواري ها را از ميان خواهم برد به شرط آنكه درهر لحظه بگويم من هستم ، اگر چه بي يارو ياورم ولي با وجود اين هستم و آفتاب را مي بينم و اگر هم نبينم با اين همه مي دانم كه وجود دارد.

                                                                           برادران كارامازوف ص ۷۲۸

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 و ساعت 21:38 |
دیشب به  عکسهای قدیمی نگاه میکردم ....درگذر زمان همه چیز دور ميشود و ...هی ...عبدوی جت دوباره می اید ؟

نه ، دلم نمي خواهد نسل بعد از ماهم دل به انتظار عبدوي جت ببندد ...هيچ كس نمي ايد ، اين ماييم كه امده ايم و فعلا هستيم و روزي هم خواهيم رفت .مي دانم كه سالگرد مرگ پلنگ در ه ديزاشكن است اما ديگر از مرثيه گذشته و بايد زندگي كاري شاعر را برسي كرد بايد به نقد كارهاي اناني دست بزنيم كه باهمه مشكلات زندگي كردند وكار..بنا براين در تنهايي عكسها را مي بينم و نگاه مي كنم كه چه مغرور چشم به افق دارد ....وقتي به شراگيم گفتم كه كار وبلاگ نويسي را كمي بايد جدي تر گرفت يكي از كارها همين است .تو وبلاگها كه سرك ميكشم مي بينم همه اغلب مي نالند از دست زمانه و محدويت ها اما نشستن در خانه خواندن كتابهاي شاعر و برسي كار يك شاعر هم اجازه مي خواهد يا ما كار جدي نمي دانيم ...

احمد محمود يكي ارنويسندگان محبوب من خيلي وقت است كه سر بر بالين خاك نهاده اماكدام يكي از جوانها يا منتقدين نقدي در باره كارها ي او نوشته اند نقدي كه همتراز كار اوباشد ؟كي زمانه و تاريخي را كه محمود در ان مي زيسته به نقد كشيده است كدام يكي از وبلاگر ها ...

پس وبلاگ نويسي به نظرم من چيزي بيش از درددل كردن است البته اگربگذارند چرا كه همين يك ساعت پيش شنيدم كه بايد براي وبلاگ هم مجوز گرفت ..

ديشب شهريار مندني پور با صداي امريكا مصاحبه داشت .ما ماهواره نداريم اگر ديده ايد حداقل به من بگوييد كه چه ميگفت .

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 و ساعت 22:21 |
منیرو روانی پور در سیزده سالگی

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در جمعه دهم آذر 1385 و ساعت 12:24 |
نوشا

خيلي وقت است که در گير قولي هستم که به تو و دوستان ديگر داده ام .دائم فکرمي کنم. من از زمانه صبوري را اموخته ام و تو ودوستان ديگر  بسيارعجوليد .بحث داستان وداستان نويسي براي من بحثي بسيار جدي است و  تمر کز زيادي مي خواهد و نيز کار فراوان مي برد .روي وب لاگ ادم مي تواند راحت بنويسد هر چه را که دل تنگش مي خواهد بگويد اما وقتي ميخواهي درباره داستاني نظر بدهي و يا داستاني روي وب بگذاري همه چيز فرق مي کند

نوشا به اين نتيجه رسيده ام که تا انجا که ميتوانم تجربه داستان نويسي ام را دراختيار دوستان بگذارم و طي نوشته هايي در همين وبلاگ و خطاب به تو همه انچه را که مي توانم بگويم .تو از اين ببعد مخاطب  تمام مطالبي هستي که در باره داستان نويسي خواهم نوشت .يکي ديگرهم هست که اين   وسط امده و من نمي دانم چکار مي خواهد بامن بکندو ان نازنين مهر است .خوب درواقع با اين کلمه من کارم را با تو شروع کرده ام .فقط هميشه تو و دوستان ديگر که اين مطالب را مي خوانند بايد به ياد داشته باشند که من فقط ازتجربه داستان نويسي خودم ميگويم و نه چيز ديگر و لي اين را بدان که به اندازه نويسنده هاي دنيا راه نوشتن وجود داردمي داني درنهايت هرکسي راه خودش را مي رود

خوب اگرگفتي چرا گفتم نازنين مهر ...چون کلمات ...ترکيب وازه ها  گاهي با من کاري ميکند کارستان

من ضرب اهنگ کلمات را دوست دارم و اينکه مخاطب حرفهايم نوشا باشد يا نازنين مهر يا شراگيم ...

اري خوش دارم اواي واژه ها اوايي دلنشين باشد .پس به نام کتاب بسيار اهميت ميدهم مثلا زن فرودگاه فرانکفورت ...يا کولي کنار اتش يا اهل غرق ....مي داني تا کجا به دنبال اسم کتاب اهل غرق رفته ام تا گناوه درروستاي چاهک که ان زمان يعني سال ۶۸ فقط ۱۶نفر جمعييت داشت ...

پس اگرکتابهاي مرا خوانده باشي مي بيني که بسيار نامها در ان است که طنيين زيبايي دارد ...اين اولين چيزي است که به نظرم رسيد براي تو بگويم و نام نازنين مهر بود که اين اغاز را رقم زد ....مي داني هيچ نامي بيخود سر راه من سبز نمي شود

نوشا فقط کمي مهلت بده تا من هز ازگاهي بيايم و با تو حرف بزنم بر سر داستان و داستان نويسي اين روزها  دارم جا به جا مي شوم کارهاي گذشته و چاپ نشده و تمام مسائلي که درروز گريبان مرا ميگيرد نمي گذارد فقط مخاطبم تو و داستان نويسان جوان ديگر باشيد .فقط يک چيز ديگر بگويم و تمام کنم حتما صد سال تنهايي را خوانده اي در ماکوندو خياباني به نام ائورليانو بوئيديا نام گذاري مي شود سالها بعد همه نام ان خيابان را مي دانندو لي نمي دانند اين نام ازکجا امده .بسياري ازنامهايي که در داستانهاي من بود بعدها در فيلم نامه ها و. داستانها و رمانها ..امدکولي کنار اتش بارها در سايتها تکرار شد ....ولي شايد کمترکسي بداند که اکليما فانوس  گل افروز و....از چه داستانهايي امده

و من البته اين را مديون محمود دولت ابادي هستم که به محض چاپ کليدر مادران پابه ماه نام دخترانشان را مارال گذاشتند ....

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در چهارشنبه هشتم آذر 1385 و ساعت 23:33 |
سيزده سال پيش همين وقتها لندن بودم اين شعر  يادگار دوران شوريدگي است

هي ، ساعت بيگ بن

چيستي تو ، كيستي تو  ساعت بيگ بن

در انتظار كدام  گمشده

                        اين چنين قد كشيده اي

                             در جستجوي كدام روشنايي

                                        ريشه درزمين دوانيده اي

ساعت بيگ بن :   من ثانيه ها را شماره ميكنم

                           من دقيق ترين ساعت جهانم

هي ساعت بيگ بن

                        دل به ياوه نمي بندم

                      تنهازني مي تواند اين چنين

                    دلنگران زمان باشد

                                زني در انتظار


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در سه شنبه هفتم آذر 1385 و ساعت 23:50 |
یادم رفته بنویسم نشر قصه به مناسبت هفته کتاب فروش فوق العاده داره .هر کتابی را میتوانید با تخفیف ۱۵تا ۲۰ درصد بخرید. این هم ادرسش :تهران خیابان انقلاب روبروی دانشگاه تهران پاساژ فروزنده نشر قصه ...

شراگیم کتاب مال خودت به شرطی که اگر خواستم به من قرضش بدهی چون می دانم که چاپش تمام شده .بحث این کتاب بسیار مفصل است . استفاده از تثلیث پدر پسر روح القدس و نیزحضور فجیع فاشیسم ...ان هم این طور ساده و روان ....حالا یک سئوال چرا جناب سرجوخه با ان دختر که موی بلندی دارد ازدواج میکند ؟این دخترها نماد چه چیزی هستند ؟

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 21:2 |
بچه ها من خانه خودم نیستم فعلا مسافرم .این چند خط برای آزاده که نیمه شبی با او چت کردم و او شعر اخماتو وا را که مدتها بود به دنبالشان می گشتم برایم نوشت :

باید شکر گذار آسمان باشم

پرتقالها هنوز پرتقالی اند

             و گوجه ها قرمز

 هندوانه را که باز می کنی سیاه نیست

و نارنگی بوی دهان پسرکی نه ساله می دهد

این است که به مرد گاریچی شوهر کرده ام

تا هنگام دلتنگی

چادر سیاهم را درآورم

و میان پرتقالها

غلت و واغلت بزنم .

 

کرجی بان جوان:

زن دعامی خواند

                 زیر لب

تا باد که ترانه اش را شنیده

ان را به گوش نامحرم نرساند

باد بازیگوش اما پرواز میکند

می رود ِ می رود تا کناره رود

ترانه را به رود می دهد و

رود

می راند در پهندشت زمین

ترانه را به رودخانه می دهد

"ای نازنین یار

دور از من و دیار ..."

کرجی ران جوان

دودست بر چهره گریه می کند .

 

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در یکشنبه پنجم آذر 1385 و ساعت 21:47 |
گشتن دنبال عينك مسخره ترين كار دنياست .دايم وقت مرا ميگيرد .نويسنده ژاپني اقاي ماساهيكوشيما دا به ايران امده نه كاري ازش خوانده ام ونمي دانم داستاني از او ترجمه شده يانه ؛فردا قرار است اوراببينم اگر كسي اطلاعاتي دارد به من بدهد البته به گو گول هم سر مي زنم

شراگیم دوتا كتاب برايت امضا كرده ام اهل غرق و اخرين مجموعه داستانم كه اگرهنوز توي اكباتاني بگو تا به دستت برسانم .

امروز پسرم تولد دعوت است سرم را رنگ كرده ام و نشسته ام دارم مي نويسم و باشما حرف مي زنم هروقت موهايم سفيدمي شود پسرم ميگويد مامان من تورا اذيت ميكنم كه غصه مي خوري و موهايت سفيد مي شود؟بعد بغلم ميكند ومرا مي بوسد و ميگويد :ريلكس ريلكس نفس عميق بكش ...

نمي دانم اينها را كي  وكجا ياد گرفته ....

پسرم ميگويد پيرنشي مامان ...

پدرش ميگويد مامانت تا تمام دنيا را از نفس نندازه پير نميشه خيال تخت ...

در مورد چت كردن وسيله خوبي است براي بحث هاي جدي اما قبول دارم كه ميتواند وقت ادم را ببلعد ..قول به همه دوستان كه احتياط ميكنم شايد فقط هفته اي يك شب انهام اگر حرف جدي باشد ...

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در پنجشنبه دوم آذر 1385 و ساعت 13:30 |
دیشب چت کردم  ؟؟؟؟؟؟؟

این اولین بار است که چت میکنم .همین دیروز یاد گرفتم .ماهی سیاه کوچولو یادم داد ....دلم می خواست می تونستم یکی ازهمین شکلکها هم همین جا بگذارم تا بگویم چقدر خوشحال اما هنوز این یکی را بلد نیستم اها بالای همین صفحه دیدم و مثل یاهو مسنجر کلیک کردم ....خوب ...شادباشیدتا بعد

 

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در چهارشنبه یکم آذر 1385 و ساعت 17:36 |