تبليغاتX
یادداشت‌های منیرو روانی‌پور
اینجا زبان مسلط زبان دیگری است و تو به  عنوان نویسنده  باید مراقب زبان مادریت باشی و  به فرهنگ و زبان میزبان هم نزدیک شوی .کار ساده ای نیست . مخصوصا برای ما که فرهنگی کاملا متفاوت داریم.

 از پشت پنجره اتاق کارم  درختها سبزی بی دریغی نثار م میکنند .نگاه میکنم و نفس میکشم هیچ سبزی مثل هم نیست پس چطور در کشور من و دولتمردان می خواهند همه ادمها مثل هم باشند ؟دیروز از ایران تلفن داشتم از خیابانهای خالی از زن و دختر میگفت از مغازه هایی که درشان ارام ارام تخته می شود ...نمی دانم خیابانی که تویش دخترکی قدم نزند به چه درد می خورد ؟ 

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 18:56 |
نباید نگاه میکردم.چهره کریه عقب ماندگی و جنایت ...دخترک هفده ساله معصوم ...میان گرگهای  بیابانی  له شده با سنگهای تحجر...سنگ که به صورتش خورد چشمانم رابستم دیدم که تقلا میکرد تا بلند شود ...ما در قرن بیست و یکم هستیم و بسیاری از ان مردان نامرد که سنگ می انداختند سوار بر ماشینهای اخرین سیستم می شوند نه من نمی بخشم  و اعتقاددارم که یک سازمان قضایی جهانی باید تشکیل شود و همه ی این تما شاگران رامحاکمه کنذمن معتقدم که کسانی که ا دم کشان کرمانی  را تبرئه کردند باید در دادگاه جهانی محاکدمه شوند .از دیروز تا حالا که  ان فیلم را دیده ام فیلمی  از کردستان عراق  حالم بد است . 
+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 و ساعت 7:4 |
انگار در همه جای دنیا رسانه ها ادمها را طعمه خود میکنند .رسانه جمعی مثل یک هیولا خوراک می خواهد و از وجود ادمهای خبر ساز استفاده می کند در مورد خبر صدای امریکا باید بگویم کمی بی دقتی شده ....معلوم است که من کجا به دنیا امده ام من همیشه زادگاهم را دوست داشته ام مثل همه ادمها و با خاطرات ان روزگار درازی را سپری کرده ام .من در یکی از محله های بوشهر به نام جفره به دنیا امده ام بعد برای ادامه تحصیل به شهر زیبای شیراز رفته ام انجا تحصیل کرده ام و بعد از انقلاب هم خانواده ام به اجبار تن به کوچ داده اند ...من باشاپور جورکش در همان دانشگاه پهلوی شیراز اشنا شده ام ازدواج کرده ام و بعد جدا شده ام ...خاطرات تلخ و شیرین زیادی از شیراز دارم اما در بوشهر به دنیا امده ام

دو گزارش دیگر هم از نشستی که در مریلند و در انجمن جهانی قلم بود دیدم ...باخودم عهد کردم تا دوسال دیگر هیییییییییییییج   جلسه ای  نروم مگر اینکه حرفهای مرا از روی ظبط پیاده کنند و انچه نقل می شود یا چاپ فقط حرفها ی خودم باشد ...

یک سایت که خبرهایش عمدا سیاسی است حرفهای مرا چنان قر و قاطی و مسخره نقل  کرده بود که خودم خنده ام گرفت ...

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 18:59 |
راستش اصلا دلم نمی خواست از سانسور حرف بزنم . چرا باید عمر ما یا صرف جنگیدن با سانسور چیان شود یا  در باره انها این جا و انجا حرف بزنیم  فکر میکنم انها مثل اختا پوسی چنگالهای خود را تا بی نهایت دور ما تنیده اند و هر جا که باشیم شبح منحوسشان  وقت و زندگی مار ا تلخ میکند

حدود ۱۲۷ نفر از نویسندگان سراسر جهان جمع شده بودند تا از زندگی و کار خود بگویند. چند تایی از انها از برندگان جایزه نوبل بودند نوبت به ما که رسید مسئول گروه هم گفت بهتر است از کارهای خود حرف بزنید ..

.اما مشکل اینقدر بزرگ است که نمی توانی از کنار ان بگذری ...اول به دوگانگی کارهای خودم اشاره کردم که به دوگانگی فرهنگ و ساختار جامعه مربوط می شود  به ماه که کوه نشین  و روستا نشین از ان زیبایی و زندگی طلب میکند و شهر نشین ارزوهای خود را در مقاطع مختلف تاریخی در ان می بیند بعد سرانجام رسیدم به سانسور. از کتاب قاسم کشکولی گفتم که چقدر و در چه زمانهایی اصلاحیه خورده و کتاب سنگهای شیطان که از سال ۶۹ در دتوقیف کامل است .و بعد یک مقایسه خیلی کوتا ه از احوالپرسی ماو امریکایی ها .وقتی از یک امریکایی می پرسی حالت چطور است میگوید :خوبم اما از یک ایرانی که می پرسی جواب مستقیم نمی دهد میگوید مرسی حال تو چطور است یعنی ترسی که در نهاد ماست نمی گذارد حتی حال خودر ا هم به هم بگوییم همیشه می ترسیم کسی با این سئوال قصد تخلیه اطلاعاتی داشته باشد همیشه خیال میکنیم نباید حال و احوالمان را به هم بگوییم شاید کسی اینجا وانجا سو. استفاده کند مال مارا بگیرد کتابهای مارا لو بدهد  این وحشت و ترس از گفتن حال نشان از یک تاریخ و فرهنگ خاص دارد .نشان از استبداد هولناک شرقی . 

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:47 |
امروز امده ام . از نیویورک .پشت  پنجره درختها شکوفه داده اند ...شکوفه های سفید  ...باران شکوفه ها ...بارانی هم می بارد و نسیمی ...

توی هوا پراز شکوفه است ....

نشستی داشتم با نا شران نیو یورکی و نشستی دیگر در فستیوال پن .با گلی ترقی و شهریار مندنی پور .

و دو تا جلسه در مریلند ...با قطار رفتیم و با فطار امدیم ...

نیو یورک اخر دنیا ست .... پسرم میگفت مامان بعد از چهار ماه الان تازه می فهمم امریکا هستم .واشگتن دی سی سرسبز ومهربان است نیویورک قدرت و تلاش را تداعی میکند ...این روزها دلم برای فرخنده حاجی زاده تنگ می شود ...

با اجازه قاسم کشکولی در باره کتابش حرف زدم ...توی فستیوال پن.

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:27 |