امده ام اینجا تا دائم به فکر نازنین دیارخودم باشم .در صحرای نوادا هوا گرم است و برگ درختانی که به زحمت کاشته اند هر لحظه می سوزد .دردل بیابان زندگی ساخته اند ما در شهر هندرسن هستیم هر وقت بیرون می ایم یادم می افتد به بوشهر که اوائل انقلاب برای ساختنش چه ارزوها داشتیم و اخرین بار که رفتم دیدم اش اگر بد تر نشده باشد همان اش است با همان کاسه ...راستش متقاعد شده بودم که در بیابان نمی شود کاری کرد تا رفتم دوبی را دیدم و حالاکه امده ام اینجا که نور علی نور است ..
حالا توی دانشگاه نوادا هستم و کامپیوترم درست شده فونت فارسی دارم .مقاله ای را تمام کردم که باید ترجمه شود و بعد چاپ.اینجا که می ایم مقاله می نویسم توی خانه داستان و.
امیدوارم که روال کارم عادی شود تا بتواند حداقل هفته ای یک بار به کامنتها جواب بدهم .تا حالا که مشغول درست کردن خانه و پیداکردن تیرو تخته بوده ایم .دیروز دوستی - نویسنده جوان - لطف کرد و از ایران به من زنگ زد -از ت ممنون که به فکر من بودی فراموش نکن که انچه می ماند کار ماست و تو توی این وضعیت باید کار کنی و بگذاری کنار به هرحال گاهی تاریخ در بعضی از کشورها تکرار می شود این دوره شاید تکرار صد در صد دهه شصت نباشد اما برای نویسندگان جوانی که عادت داشتند فورا کارشان چا پ شود سختی هایی به دنبال خواهد داشت .
+ نوشته شده توسط منیرو روانیپور در جمعه بیست و نهم تیر 1386 و ساعت
2:12 |

