را بردارم و یک شماره اش راا ینجا معرفی کنم .همه را برده بودند ...این نشریه مصاحبه های خوبی دارد و شاید از زمان همینگوی تا حالا چاپ می شود از همان زمان که گرترود استاین و ارنست همینگوی در کافه های پاریس می نشستند و داستانهایشان را می نوشتند و کمی دور تر هم جنگ بی رحمانه فاشیتها بود با انقلابیون اسپانیایی ...جنگ فرانکو
توی دانشگاه هستم .صبح که پسرم را بردم ایستگاه اتوبوس رفتم کمی دویدم ...نیم ساعتی شاید.
باید زود می امدم خانه تا بابک مرا برساند دانشگاه ...وقتی امدم دیدم بیدار شده و پشت کامپیوتر است .برای اینکه سیبلش را چرب کنم قهوه ای برایش درست کردم که زودتر راه بیفتیم .فرق این جا با پرویدنس این است که دانشگاه به خانه ما خیلی نزدیک بود اینجا دورم و چون رانندگی بلد نیستم باید هرروز وبال گردن کسی شوم .این رانندگی هم از ان داستانهای با مزه زندگی من است .وقتی سال اول دانشگاه بودم تصمیم گرفتم که گواهی نامه بگیرم اطرافیانم گفتند ای بابا چه عجله ای چهار سال وقت داری دانشجو که وقتش را صرف این حرفها نمیکند ..ان وقتها فکر کردم حق دارند کودکان افریقایی گرسنه بودند دانشجویان سراسر دنیا به جنگ و امپریالیسم اعتراض میکردند و این وسط من می خواستم رانندگی یاد بگیرم ...چهار سال گذشت دوباره تصمیم گرفتم که بروم دنبال گواهی نامه اما دوستانم گفتنند اخر صدای انقلاب را نمی شنوی ...به جای کارهای اساسی می خواهی وقتت را صرف چه کنی وقت برای این چیزها هست اما اگر که تمام ادمها مثل تو بروند دنبال کار خودشان .انقلاب ممکن است شکست بخورد و یا به بیراهه برود وووو
انقلاب شد همه تو خیابان بودیم باخودم گفتم دیگر خیلی خنده داراست که الان بروم رانند گی یاد بگیرم بگذار انقلاب جا بیفتد ...انقلاب جا نیفتاده جنگ شد .زمان جنگ رفتم که رانندگی یاد بگیرم مردی که پشت میز نشسته بود و دکه اش هم تعطیل بود گفت خواهر بچه های مردم گرگر می رند جبهه اونوقت تو می خوای رانندگی یاد بگیری ..اقلا صبرکن جنگ تمام بشه ..
جنگ هشت سال طول کشید حالا دیگه خودم می فهمیدم که تو بمباران نمی شود رانندگی یاد گرفت
یک هفته بعد از اینکه جنگ تمام شد بلند شدم که بروم برای ثبت نام رانندگی ...دوربریام گفتند واقعا چه حوصله ای معلوم نیست کی برده کی باخته اونوقت تو می خوای برای دنبال کارها ی خودت
خوب بعد کتابها چاپ شد مجبور شدم بارها بروم مسافرت وقت درست حسابی نداشتم که یک جا بنشینم و خلاصه بروم تمرین رانندگی تا اینکه ازدواج کردم و بعد پسرم به دنیا امد خیلی خوب همه دنیا می دانند که بچه داری مهمتر از رانندگی است
در دسرتان ندهم
ناگهان دیدم که کودکان افریقا هنو ز گرسنه اند انقلاب هم که به بیراه رفته بازنده و برنده جنگ هم معلوم نشده ...باخودم گفتم که بهتر است بروم رانندگی یادبگیرم
وقت ثبت نام ان کس که پشت میز نشسته بود بر وبر نگاهم کرد گفت خانم واقعا می خواین رانندگی یاد بگیرین ...گفتم بعله معلومه که می خوام
گفت این همه سال چه می کردین ؟
باکمال پرویی ثبت نام کردم اما راننده ای که به من اموزش می داد دایم میگفت :
من قول بهت می دم که یاد میگیری اصلا خیال نکنی که یاد نمی گیری ها از تو مسن ترهم یاد میگیرن اما خوب کمی طول میکشه خوب چرا زود تر نیامدی واقعا خیال کردی کار ساده ایه جوان باشی یه حرفی اما تو این سن و سال اخه فکر نکردی بهت می خندن و ....
بعد وقتی فهمید نویسنده ام شرو ع کرد از زندگی اش حرف زدن و همه چیز به قصه گذشت تا الان ....
ببینم فردا کسی نیست من رو بیاره دانشگاه ؟

