تبليغاتX
یادداشت‌های منیرو روانی‌پور
  رفتم توی قفسه کتابخانه نگاه کردم  دلم می خواست    فصلنامه پاریس ری وی یو  ...parise  reviiew

را بردارم و یک شماره اش راا ینجا معرفی کنم .همه را برده بودند ...این نشریه مصاحبه های خوبی دارد و شاید از زمان همینگوی تا حالا چاپ می شود  از همان زمان که گرترود استاین و ارنست همینگوی در کافه های پاریس می نشستند و داستانهایشان را می  نوشتند و کمی دور تر هم جنگ بی رحمانه فاشیتها بود با انقلابیون اسپانیایی ...جنگ فرانکو

توی دانشگاه هستم .صبح که پسرم را بردم ایستگاه اتوبوس رفتم کمی دویدم ...نیم ساعتی شاید.

 باید زود می امدم خانه تا بابک مرا برساند دانشگاه ...وقتی امدم دیدم بیدار شده و پشت کامپیوتر است .برای اینکه سیبلش را چرب کنم قهوه ای برایش درست کردم که زودتر راه بیفتیم .فرق این جا با پرویدنس این است که دانشگاه به خانه ما خیلی نزدیک بود اینجا دورم  و چون رانندگی بلد نیستم باید هرروز وبال گردن کسی شوم .این رانندگی هم از ان داستانهای با مزه زندگی من است .وقتی سال اول دانشگاه بودم تصمیم گرفتم که گواهی نامه بگیرم  اطرافیانم گفتند ای بابا چه عجله ای چهار سال وقت داری دانشجو که وقتش را صرف این حرفها نمیکند ..ان وقتها فکر کردم حق دارند  کودکان افریقایی گرسنه بودند دانشجویان سراسر دنیا به جنگ و امپریالیسم اعتراض میکردند و این وسط من می خواستم رانندگی یاد بگیرم ...چهار سال گذشت دوباره تصمیم گرفتم که بروم دنبال گواهی نامه اما دوستانم گفتنند اخر صدای انقلاب را نمی شنوی ...به جای کارهای اساسی می خواهی وقتت را صرف چه کنی وقت برای این چیزها هست اما اگر که تمام ادمها مثل تو بروند دنبال کار خودشان .انقلاب ممکن است شکست بخورد و یا به بیراهه برود وووو

انقلاب شد همه تو خیابان بودیم باخودم گفتم دیگر خیلی خنده داراست که الان بروم رانند گی یاد بگیرم بگذار انقلاب جا بیفتد ...انقلاب جا نیفتاده جنگ شد .زمان جنگ رفتم که رانندگی یاد بگیرم مردی که پشت میز نشسته بود و دکه اش هم تعطیل بود گفت خواهر بچه های مردم گرگر می رند جبهه اونوقت تو می خوای رانندگی یاد بگیری ..اقلا صبرکن جنگ تمام بشه ..

جنگ هشت سال طول کشید حالا دیگه خودم می فهمیدم که تو بمباران نمی شود رانندگی یاد گرفت

یک هفته بعد از اینکه جنگ تمام شد بلند شدم که بروم برای ثبت نام رانندگی ...دوربریام گفتند واقعا چه حوصله ای معلوم نیست کی برده کی باخته اونوقت تو می خوای برای دنبال کارها ی خودت

خوب بعد کتابها چاپ شد مجبور شدم بارها بروم مسافرت  وقت درست حسابی نداشتم که یک جا بنشینم و خلاصه بروم تمرین رانندگی تا اینکه ازدواج کردم و بعد پسرم به دنیا امد خیلی خوب  همه دنیا می دانند که بچه داری مهمتر از رانندگی است

در دسرتان ندهم

ناگهان دیدم که کودکان افریقا هنو ز گرسنه اند  انقلاب هم که به بیراه رفته  بازنده و برنده جنگ هم معلوم نشده ...باخودم گفتم که بهتر است بروم رانندگی یادبگیرم

وقت ثبت نام ان کس که پشت میز نشسته بود بر وبر نگاهم کرد گفت خانم واقعا می خواین   رانندگی یاد بگیرین ...گفتم بعله معلومه که می خوام

گفت این همه سال چه می کردین ؟

باکمال پرویی ثبت نام کردم اما راننده ای که به من اموزش می داد دایم میگفت :

من قول بهت می دم که یاد میگیری اصلا خیال نکنی که یاد نمی گیری ها از تو مسن ترهم یاد میگیرن اما خوب کمی طول میکشه خوب چرا زود تر نیامدی واقعا خیال کردی کار ساده ایه جوان باشی یه حرفی اما تو این سن و سال اخه فکر نکردی بهت می خندن و ....

بعد وقتی فهمید نویسنده ام شرو ع کرد از زندگی اش حرف زدن و همه چیز به قصه گذشت تا الان ....

ببینم فردا کسی نیست من رو بیاره  دانشگاه ؟

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 21:49 |
امروز جمعه  خانه مانده ام .توی خانه که هستی زن خانه ای ...ماندم که  به کارهای عقب مانده برسم و زمانی را که برای رفت و برگشت به دانشگاه از دست میدهم صرفه جویی کنم .نشد .لباسهامانده بود و خیلی کارهای دیگر ...گاهی دستپاچه می شوم  و دور خودم میگردم و میگردم .این را برای بچه های جوانی میگویم که در ایران هستند و زمان زیادی دراختیار دارند ...زبان ...زبان بخوانید ...ادم وقتی توی کشور خودش است خیال میکند زبانش خوب است اما وقتی می اید اینجا تازه متوجه  خام خیالی خود می شود .گستره غریبی است مثل اقیانوس می ماند و تو شناگری هستی که باید بتوانی در هر عمقی ا ز اقیانوس شنا کنی ...وگرنه  در عمق کم حتی قورباغه ها می توانند زنده بمانند ...خیلی به حرف اقای مهاجرانی فکرمی کنم که میگفت تلاش میگنم زبان یاد بگیرم و به انگلیسی بنویسم ... این کار اگر غیر ممکن نباشد بسیار سخت است .شبانروز هم که بخوانی نمی توانی جبران عقب ماندگی ات را بکنی ...
هوا ابری است و خنک .صحرای نوادا دارد نفس میکشد و از ان گرمای کشنده جولای و اگوست خبری نیست .دیروز تام نویسند جوان نیویورکی را دیدم گفتم چطوری خوب کار میکنی ..گفت احساس گناه میکنم چون نمی توانم ذهنم را متمرکز کنم .شاید بیست و هشت  ساله است یک کتاب بیشتر ندارد و از دانشگاه بورس گرفته که نه ماه بیاید اینجا حقوق بگیرد و بنویسد .
ریچارد ویلی رفت به قول خودش مید ل ایست .قرار است به اسرائیل و سوریه برود و فصل اخر کتابش را کامل کند .از شهریار مندنی پور خیلی وقت است خبر ندارم .اخرین بار قبل شروع سال تحصیلی بود که تلفنی باهم حرف زدیم ..
کار ساده ای نیست کار کردن دراین ولایت ...اما می توانی به هرحال کارکنی فقط باید به تاریخ و فرهنگی که باخودت اورده ای مجال ندهی که زمانت را ببلعد و تورا در هزارتوی اگرها و بایدها سرگردان کند
 
+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 20:52 |
" وقتی رمانی می خوانم انچه در ذهن من می ماند ساختار ان است می  خواهم بدانم این جهان چه طور شکل گرفته چگونه ساخته شده  از نظر  من داستانهایی  که انتظارات کاذب و  بیمارگونه ایجاد میکنند زیبا نیستند توانایی نویسنده در ساختن است که مرا مجذوب میکند وگرنه این داستانهای سروپا هیجان و مسخره که اخرش خوانند ه به دنبال این می گردد که کی با کی روی هم ریخته یا چه کسی جیب کی رو زده ...نه من میگویم حیف ادم که وقتش را بگذارد سر این نوشته ها "

می دانی ریچارد من ایران که بودم خیال میکردم امریکایی ها خیلی کتاب می خوانند

چهره اش درهم می شود و با نفرت سر تکان میدهد

مسخره است اصلا این طورنیست حتی دیگر برای فیلم هم دنبال کتاب و قصه نمیگردند میدانی تصویر همه چیز را بلعیده حتی خلوت ادمها را

پس این همه کتاب پر فروش ...

اوه ...اگر بدانی من چند تا دوست نویسند ه دارم که هیچ کدامشان مشهور نیستند و تیراژ کتابهایشان سه هزار و چهار هزار تاست و دوستان مشهوری هم دارم که تیراژ کتابهایشان سر به جهنم می زند اما اصلا قویترا ر دوستان دیگرم نیستند

پس چه چیز تیراژ یک کتاب را می برد بالا

خیلی چیزها آژانسی که باهات کار میکند  ....موضوع  کتاب که حتما باید معاصر باشد و...

اصلا میدونی اینجا کتاب جدی خیلی طرفدارندارد خواننده های کتاب جدی و خوب خیلی کمند ...

تیراز کتابهای خودت چند تا ست ؟

پنج هزار  سه هزار

ولی تو برنده جایزه ادبی فاکنر هستی

چه کسی به این چیزا اهمیت میده ؟

یعنی  توبا داستان نو یسی نمی توانی زندگی کنی

نه  می بینی که می ام دانشگاه و کار میکنم .

اما به هرحال کارت مربوط می شه به نوشتن .

اما ترجیح میدم تو خونه بمونم و کار کنم .

تو کشور من نویسنده هایی مثل من تو دانشگاه که نه تو دبستان هم راهشون نمیدن

خوب اینجا امریکاست و نمی تونی مقایسه کنی.

نه نمیکنم شما راست راست راه می رید و هرچه دلتان خواست میگید و بعد هم تو دانشگاه استخدام می شید ...

مگر باید غیر از این باشه؟

خیلی جاها غیر از اینه .

خوب گفتم که شرق با غرب خیلی فرق داره .

میدونی تا حالا نویسنده امریکایی ندیدم که ضد جنگ نباشه

ا

مگه تو ایران نویسنده طرفدارجنگ هم هست ؟

خوب بله انجا بعضی ها جنگ را معنی میکنند یا اسم بخصوصی بهش میدن مثلاجنگ مقدرس

اوه هیچ جنگی مقدس نیست چنگ فقط نفرت انگیزه

نمی خواستم بریم سراغ جنگ بگو ببینم با ناشرات چطور تا میکنی ؟

هیچ وقت قرارداد پیشا پیش نمی بندم ادم اسیر می شه از این کار متنفرم.

ببینم نویسنده های امریکا یی از ناشرراضی اند یا نه

ببین نشر یک کار تجاری است خوب  ساختن پول جرم نیست بنابراین ما حق میدیم به ناشرکه کمی دنبال مارکتینگ هم باشه

تو دلخوری نداری از ناشرت ؟

خوب داشته باشم ناشرمو عوض میکنم

اما پیدا کردن ناشر خیلی سخته ؟

اره همیشه سخته

گاهی یک کتاب را باید برای سه چهار ناشر بفرستی تا یکی جواب بده

زود جواب میده

اگر بشناسن تورا خوب فر ق میکنه

پول خوبی میدن مقصودم قرارداده

گاهی وقتها

من دیدم تونی ماریسون هم که برنده جایزه نوبله خودش کتابش را چاپ کرده .

جدی میگی ؟

بله

 

من ندیدم

خوب دیگه از یه رمان چی می خوای ؟

زبان ...زبان یک رمان برام خیلی مهمه وقتی یک داستان می خونم که زبانش بده احساس میکنم کسی منو سرکار گذاشته ..از خودم بدم می اد که اون کتاب خوندم .

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در سه شنبه هفدهم مهر 1386 و ساعت 0:57 |
دو روز کامل با نوشته های اقای قائد گذشت.به دوستانم توصیه میکنم هر جورکه می توانند مطالب را پیدا کنند بخصوص مصاحبه اش با رادیو زمانه ...بارها دلم می خواسته درجواب اقای زید ابادی که همه را دعوت به سکوت میکند و از لحاظی حق هم دارد جواب بدهم ...خیال میکنم حالا میتوانم راحت تر حرف بزنم خوب اگر حرفها تکرار مکررات باشد و فس ناله های مسخره همان بهتر که ادم قلم را زمین بگذارد اماوقتی مثل قائد می نویسی حتما باید ادامه بدهی اگر بتوانم لینک نوشته هایش را میگذارم و اگرنه که بلاخره یک جوری خودتان پیدا میکنید.
ادامه حرفهای ریچارد ویلی را حتما خو اهم نوشت ومانی رائو را هم حتما معرفی خواهم کرد که یک نویسنده زن هندی است دوچرخه سوارکه از هونک گونگ تا امریکا و کاناداو...با دوچرخه و کشتی و ...زیرپا گذاشته دو روز پیش توی کافی شاپ دانشگاه باهم قرار گذاشتیم و کلی حرف زدیم از نویسنده و یا شاعر ی که قبلا دیده بود و از عربستان سعودی امده بودتعجب میکرد میگفت نادیا دائم به همه می پرید و دائم میگفت ما ازاد ازادیم ....گفتم این بیماری خاص ابلهانی است که خودشان را هنرمند یا دانشمند فرض میکنند و...
خوشبختانه غوغای سفر احمدی نزاد تمام شده و تلویزیونهای به یک عقلانیت خبری رسیده انداگر عقلانیتی درکار باشد
+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 20:21 |