"گذشته شمشیری است که در پشت انسان فرو می رود ."
رفیقم این حرف را از ما کیا ولی نقل میکند و میگوید اگر کتاب ماکیاولی را خوانده بودی این کتاب را نقد نمی کردی و این قدر صریح حرف نمی زدی تا ...
می گویم فاتحه مدینه فاضله خوانده شده ،مدینه فاضله سالیان سال است که کپک زده پس بگذار از کار نویسندگانی حرف بزنیم که تقلا میکنند این شمشیر را از شانه خود بیرون بکشند شمشیری که اگر بیرون بیاید باز جای زخمش هست و خیلی وقتها خود زخم هم می ماند تا ابدالاباد.میگویم فراز مسند خورشید ن
نسیم خاکسار نویسنده ای که شمشیر تا قلبش رسیده و کتاب چاپ نشده خسرو دوامی "یاس ایرانی "ازهمین تقلاهاست ،اما برخی شمشیر را در می اورند و به پشت دیگران می زنند و کسانی مثل نسیم می گذرند ایستاده در برابر زمان ومثل خسرو بهت زده درمقابل خاطرات غبار شده .
به نظر من کتاب بازی آخر بانو سه قسمت است .
1-قسمت اول
نویسنده درساختن گل بانو دخترک دهاتی به یک دختر کتابخوان حاضرزبان هوشیار موفق نیست .کار سختی است . و اینکه مکرر اورا درحال کتابخوانی ببینیم تا ه بعدها بتواینم حرفهای روشنفکرانه اورا توجیح کنیم راه به جایی نمی برد در ذهن من گل بانو بزی است که دائم کتاب می خورد .
در باره دیالوگها هم چنان بر سر حرفم هستم دیالوگهای رادیویی و صدا وسیمایی کار را از ادبیات داستانی دورکرده است .بسیاری اوقات توضیح واضحاتی می بینیم که اگرحذف شوند کار را بالا میکشند.برای نمونه به حرفهای مادرمدیرو نسا حرفهای که گل بانو و مدیر ا می زنند نگاه کنید به نظر من حیدر تنها شخصیتی است که باهمان تصویرهای اولیه به اندازه حضور خودش ساخته می شود و تنها ادمی است که دراین قسمت حرفهایش حرفای خود اوست و نویسنده توی دهانش نگذاشته .واقعیت این است که انتخاب دم ست ترین دیالوگها کار یک نویسنده حرفه ای نیست .
روستا جایی است که با کوچکترین حادثه ای یک کلاغ می پرد و چهل کلاغ بر میگرددد اقای مدیر و نسا چطور از خیلی چیزها خبر ندارند مردم روستا از هر حرکتی داستانها می سازند این چه روستایی است که دران بی بی خاور و نسا در یک خانه زندگی می کنند اما هیچ اطلاعاتی به هم نداده اند درددل نکرده اند . چه کسی می تواند انکار کند که زنان برای سبک کردن بار زندگی ازخودوزندگی اشان حرف می زنند.
خانه اربابی یکی از جاهای دیدنی روستاهاست روستا هم گاهی فقط از چند خانه تشکیل می شود دو قدم برداری تمام ابادی را دیده ای چطور اقای مدیر تا به حال گذارش به انجا نیفتاده و چطور نویسنده اینقدر سرسری از خانه اربابی میگذرذ (ص 46) خانه ای که می توان با شخصیت دادن به ان خانواده ارباب و رعیت را هردو توصیف کرد و بادمان باشد گل بانو دراین خانه می رفته و می امده خانم مهناز کریمی درسنج و صنوبر توصیف زیبایی از خانه اربابی دارد .واقعیت این است هر شیی هر برگ درخت و حرکت ابری کل داستان را می سازد، خانه که جای خود دارد.
نظامیان چه کسانی هستند ؟د دران سالها لباس نظامی نشانه طاغوت بود و ظلم و جوانان ساده و هار شده از شور ویرانگری با لباس شخصی دست به جنایت می زدند .
اقای مدیر شهری است نسا شش ماهه حامله است اما باز نمی داند چه اتفاقی داردمی افتد و چرا زنها به قول خودش تجمع کرده اند پس دست به دامن گل بانومی شود .نه این پنهان کاری نیست پنهان کاری نویسنده ای زیرک و این میل به سقط جنین نیست میل ناخوادگاهی که شخصیت داستانی دارد بلقیس سلیمانی انجا که اقای مدیر وقتی دختر خاله اش می اید برای خواندن اعلامیه می رود توی اتاقش و روی تخت می خوابد به خوبی این میل دردناک جوانی رانشان داده بی انکه هیاهویی بر پا کند و با روی منبر رفتن ادمها را ازمتن فراری بدهد .این بی دقتی نویسنده ای است که بعدها فیلسوف می شود فیلسوفی چنان ابله که موجب خنده و مضحکه می شود .
بازهم می پرسم این چه روستایی است و ازتهران چقدر فاصله دارد چطور ممکن است دران فضای هار انها بتوانند بچه های نابود شده خودشان را ازتهران به کهنوج بکشانند حتی اگر فکرکنیم که این یک استثناست و این بار انقلابیون قربانی خود را تحویل داده اند .
نثر نثر پاکیزه میتواند زیبایی داستانی را دو چندان کند نمی دانم چه ایرادی دارد اگر خانم سلیمانی که مدتها داور انتخاب بهترین کتاب و برترین داستان بوده یک دور ر برود کارهای شهلا پروین روح رابخواند و یاد بگیرد که نثر شسته رفته یعنی چه .
و اخرین مسئله حیرت انگیز برای من این تعطیلات دوهفته ایست که همان نوروزی است که همه ایرانی ها سالیان سال است ایئنش را به جا می اورند و شادمانی و شگفتی خود را از امدن بهار نشان می دهند راستی خانم سلیمانی چرا می گوید تعطیلات و نمیگوید نوروز.؟نکند تو هم مثل میثم به نوروز اعتقادی نداری ؟
معتقدم که قسمت اول نیاز به باز نویسی دارد نه یک بار بلکه چندین بار هرچند طرح کلی این داستان حداقل برای من یکی کاملا اشنا ست کشاندن دخترکی از فضایی به فضای دیگر از مکانی به مکانی دیگر که پایتخت است .
این قسمت اول گیس کشی من با بلقیس بود .قسمت دوم را به زودی خواهم نوشت .فقط گیس خانم سلیمانی نیست که من قبلا گیس خانم پیرزاد راهم در عادت می کنیم کشیده ام اما به خاطر یک روز مانده به عید پاک وطعم گس خرمالو و دقت در نثر چراغها (با فکر مطرح شده در این کتاب مخالفم )اشکارا و علنی بر گونه اش بوسه ه زده ام ان هم درخواب چون دربیداری وقتی ان لچک را ان جور دور موهایش می پیچد باورش نمیکنم .
+ نوشته شده توسط منیرو روانیپور در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت
2:39 |