To
Moniro Ravanipour
Black Mountain Institute
4505 S .
U.S.A
۲
سایت روزانلاین قسمت دوم مصاحبه اوئه باترجمه بابک تختی را منتشر کرده این هم لینک ان
To
Moniro Ravanipour
Black Mountain Institute
4505 S .
U.S.A
۲
سایت روزانلاین قسمت دوم مصاحبه اوئه باترجمه بابک تختی را منتشر کرده این هم لینک ان
آن روزها عکسی که از او میدیدم پیرزنی فرتوت بود و دستپاچه و مضطرب .
اما ۲۴ مارچ خانمی زیبا و خوش پوش به نام خانم هاله اسفندیاری که حدود سه ماه در کشور خودش زندانی کشیده بود در دانشگاه نوادا سخنرانی داشت .من هم رفتم و دیدمش .از طرف انجمن طرفدار صلح دعوت شده بود و در طول سخنرانی به جز از صلح و گفتگو حرفی نزد و حتی طیق امار و تحلیل های جالبی که می داد میگفت که اقای احمدی نژاد پیروز منطقه است و ...
خانم هاله اسفندیاری در کشور خودش به زندان می رود تا مجبور به اعتراف به جاسوسی شود .و در کشور دشمن ازادانه می تواند عقاید ش را بگوید و همه شنوندگان هم بدون کوچکترین اعتراضی به حرفهایش گوش بدهند .هاله اسنفدیاری حتی در جواب سئوالی که یک دانشجوی امریکایی پرسید که ما چطور می توانیم احساس امنیت کنیم وقتی اقای احمدی نژاد هلوکاست را انکار میکند و...
گفت این ها حرف است شما نباید خودتان را با این حرفها اذیت کنید .
جلسه که تمام شد گیج بودم .توی کشور دشمن به رئیس جمهور دشمن و سیستم حکومتی دشمن اعتراض کنی اما توی کشور خودت حق حرف زدن نداشته باشی و تورا مجبور به اعتراف دروغ کنند .
.واقعا کسی می تو اند به من بگوید دشمن یعنی ....چه ؟
بخصوص نویسندگان جوان باید مراقب باشند.ناگهان می بینید ده سال گذشته کلی زحمت کشیده اید و حالا می خواهید کارنامه ادبی خودتان را به یک ناشر خارجی بدهید وقتی که باید بگذارید و درنهایت چندان چیزی هم به دستتان نیاید وقت زیادی است .
نویسندگان جوان این را باید بدانند که هرکسی زحمت میکشد سرانجام صدایش میکنند برای این صدا باید اماده باشید ...چون ثانیه ها بسیار ارزشمند ند و جهان خیلی منتظر ادمهای بی نظم نمی ماند
ما ساعت یازده رفتیم و سه برگشتیم وقتی تازه بزن بکوب شرو ع شده بود و همه میان سبزه ها می رقصیدند .یادم به سالهای دور افتاد.سیزده به در مال خانواده پدری بو د .همه باهم می رفتیم خانه پدر بزرگ پدری در رونی (منطقه رایانی یا رایان )که پراز تاکستان بود و از دریا کمی فاصله داشت . انجا میان تاکستانها و تروشکها و قاب اشکنها همه خانواده پدری جمع می شدند دو سه تا عمه بزرگ با بچه هایشان و عموها که سه تا بودند با خانواده و عمه های کوچکمان هما و ثریا
.مادرم که عروس بزرگ خانواده بود و همه به او زن اقا میگفتند می نشست و خانواده پدری مثل پروانه دروش میگشت .زن شیرازی پدر بزرگم بسیار مهربان بود و انچه را که از ولایت خود اورده بود از قصه تا بازی های کودکان به ما یاد می داد پدر بزرگم هم بود که تا صد و ده سالگی زنده ماند تا ز مانی که نوه پسریش - برادر کوچک مرا گرفتند و اعدام کردند .من هنوز در داستانهایم از تاکستاهای جنوب نگفته ام از خانواده پدری از انچه پدر بزرگ پدریم برایم تعریف کرد و من ضیط کردم در دوران دانشجویی از روزی که رضا شاه به بوشهر امد و تنها ماشین شهر ماشین پدربزرگم را برایش اماده کردند تا سوارشود و تمام بندر را بگردد
از روزی که به قول پدر بزرگم بیرق ایران را برداشتند و بیرق انگلیس را بالا بردند .از اشکهای پدر بزرگ ننوشته ام که بابالا رفتن بیرق انگلیس روی گونه هایش جاری شده بو د ...نه هنوز هیچی از زندگی خانواده پدری ننوشته ام .مثل ایرانیانی که این جا هستند و از زندگی اشان هیچ ننوشته اند .
در جمع ایرانی ها کسانی بودند که سی سال پیش امده بودند و نیز کسانی که گرد و غبار راه هنوز بر چهر هاشان بود .هیچ کس نبود که در حسرت زادگاهش نباشد. هر چند همه از نظر کاری موفق بودند وقتی به یکی از خانمها که از زندگی اش برایم گفت و از اینکه چطور توانسته از کشور بگریزد گفتم چرا این ها را نمی نویسی گفت می دانی هر ایرانی که این جاست یک کتاب است همه ما قصه هایی داریم باور نکردنی ..
ساعت سه که برگشتیم پسرم پرسید : پس چرا در ایران سیزده به در نداشتیم .بیچاره پسرک تمام سیزده به در های زندگی اش این بوده که ماهی ها را به اب روان بسپاریم و خانه مادر بزرگش برویم .نه از رقص چیزی می دانست و نه اواز و نه سبزه گره زدن و شادمانی های این روز شاد .
اموزگار میگفت : انف و از بچه ها می خواست که بلند بگویند الف .اما بچه ها که انف شنیده بودند ونه الف میگفتند انف ...
اموزگار عصبانی می شد و داد و هوارش هوا می رفت که یعنی چه شما میگوئید انف باید بگوئید انف .. حالا قصه این فیلم ها و کارتونهایی است که بر علیه اعتقادات مسلمان نوشته و یا ساخته می شود .نمی دانم چه توقعی باید داشت از ملتی که در فرهنگ و فضای دیگری بزرگ شده .وقتی طالبان مجسمه بو دا را به اسم خدا خراب میکند ِ بمب توی مترو و ...به اسم اسلام میگذارند . از اسرا ی دم مرگ فیلم ویدئویی میگیرند و لحظه ای بعد گردنش را می زنند. وقتی زنان را سنگسار میکنند و عکسش همه جا پخش می شود و قتی توی لباس پوشیدن هم ادمها ا زادی ند ارند ...و اقعا انتظار دارید که همه بگویند الف ؟
روزگاری ما در بوشهر امام جمعه ای داشتیم که نه از سنگسار چیزی می دانست و نه از "خودت را بپوشان خواهر اگر نماز هم می خواند خودش می خواند و هیچ کس به خاطر رسیدن به قدرت و یا صندلی پشت سر ش نمی ایستاد .هرسال عید هم همه بچه ها ی جفره- سنگی ـ و بل مانع و بندر به عید مبارکی خانه اش می رفتند و عیدی میگرفتند ..
.وقتی که مرد ما بچه ها در عالم بچگی اورا دیدم بر بال فرشته ها که در آسمان می رفت .تمام تنگستان و دشتستان برای بدرقه او به بهشت آمده بودند . حالا دست سفید و مهربانش را می بینم که روی سر بچه ها دخترها و پسرها کشیده می شود. دخترها هیچ حجابی نداشتند و زنهای جنوب هم که حجابشان انوقتها دولتی نبود ...
این روزها امام جمعه مهربان و دوست داشتی دوران کودکی ام را میگذارم کنار امام جمعه قم که فرموده چه کسی گفته ادمها نباید سنگسار شوند . ما نباید به خاطر خارجی هااز احکام اسلام دور شویم
واقعیت این است خود ماهم اینقدر گیج شده ایم که نمی دانیم الف درست تر است یا انف . اا
سینما هم چنان وامدار ادبیات است .
از فیلم vantage point حرف می زنم .با غلامرضا به دیدن این فیلم رفتیم پسرم می داند که من فیلم بزن بزن دوست ندارم خیلی با احتیاط به من گفت مامان قول میدم خوشت نیاد .فیلم که تمام شد ازش تشکر کردم .
.داستان اصلی فیلم تکراری است اما شیوه پرداخت کار غوغا ست .یک واقعه از دید هشت نفر به تصویر کشیده می شود ( همان راویان متفاوت دررمانها ) .سرعت دوربین تشویش التهاب و بیقراری را به تو منتقل میکند .شیوه استفاده از ابزار به کمک داستان می اید تا تو پا به پای هشت نفری که داستان از نگاه انها دیده می شود بروی و سرانجام اخرین نفری باشی که شهادت می دهی .زیبایی این فیلم ساختار ان و شرکت مستقبم تماشاگر در فیلم است (بازنویسی متن توسط خواننده در داستان یا حذف مولف ).خیلی وقت بود فیلمی به این خوش ساختی ندیده بودم .راستش یادم به وقتی افتاد که کتاب سرگذشت یک مرگ را می خواندم یا داستان یک مرگ از پیش اعلام شده مارکز .ساخت آن داستان مثل الماس بود .صیقل یافته و خوش تراش .و این فیلم ...بسیار بسیارخوش ساخت و دیدنی است .تنها فیلمی است که این اواخر دیده ام ودلم می خواهد آن رادوباره ببینم .
فیلم را از فروشگاه زنجیره ای اسمیت گرفتیم . شب نشستیم به دیدن.
فیلم سرزمینی برای پیرمردها نیست یا جایی برای پیر مرد نیست .
امریکا بدون سینما یعنی هیچ ...سرسام آور است .ساختن این همه فیلم انتخاب را سخت میکند اما مراسم سالانه اسکار می تواند راه گریزی باشد تا تو بتوانی از میان انبوه فیلمهای ساخته شده فیلمهای دلخواهت را ببینی .
راستش وقتی فیلم تمام شد گیج بلند شدم .درست است که امریکا رویا می سازد اما در این فیلم و فیلم های دیگری که این اواخر دیده ام رویاها جر می خورند و به عمد .برادران کوئین تن به خیالبافی نمی دهند . این زمانه تلخ و گزنده به اندازه کافی با خودش دلیل دارد که به تو بگوید همیشه آدمهای خوب پیروز میدان نیستند و خیلی وقتها برعکس هم اتفاق می افتد.واقعیت این است اگر قرار بود جنایتکار مجازات شود و به تیر غیب گرفتار حالا باید برای پیدا کردن معنی جنایت به فرهنگ های لغت مر اجعه می کردیم .
تاریخ پراز قصه است. قصه هایی ا ز حکومت جباران و نابودی بیگناهان .قاتل روانی که با یک شیرو خط آدم میکشد سرانجام زنده می ماند و ان کس که می میرد مردی است که شبانه می رود تا به یک زخمی اب برساند . به یک زخمی که از او طلب اب کرده .
و همه بدبختی هایش از همین جا شرو ع می شود از انسان بودنش .
انچه که این فیلم را برجسته میکند جسارت برادران کوئین است درگفتن این نکته که خشونت و جباریت راه خودش را می رود و رد پای خونین قاتلها همیشه روی زمین هست .
یادم می اید که اول انقلاب آقای خلخالی هر جا که می رفت زندانیان را به خط میکرد و یک در میان فرمان اعدام می داد گاهی از چپ شروع میکرد و زمانی از راست ..این همان شیر خطی است که برادران کوئین از آن حرف می زنند آقای خلخالی بعدها خاطراتش راهم نوشت تا بازماندگان همان اعدامی ها اخرین سکه های توی جیبشان راهم بدهند و داستان را این بار جور دیگری ببینند .
نشسته بودیم روی صندلی که از اتاقی بیرون آمد .موهای بلندنقره ای پیراهنی چین دار و زیبا و سبز .ریز نقش و چابک یک لحظه ایستاد با دوست من دست داد دستی به موهای من کشید ...دخترم ...و رفت .
تصویر او بعدها همیشه با یک دسته گل نرگس در ذهنم می امد حتی انوقتهایی که در زندان بود و شنیده بودم که موهایش را به اعتراض تا ته زده است .
جان های بیقراری مثل او حتی اگر در مسیر حزبی هم قرار نمیگرفتند خود را به آب و آتش می زدند .
به یاد بیاوریم قره العین دخترک چهارده ساله که سرانجام در چاه سرنگون شد و رابعه بنت کعب که اخرین واژه ها را با خونش بر دیوارهای گرمابه نوشت .
جان های بیقرار قافله زندگی راپیش می برند .مریم فیروز دخترک عصیان گر یکی از انها ست .خیال میکنم تشکیلات زنان درهرجای ایران که باشد و هر جا کسانی به منظور بهبود وضعیت زنان دور هم جمع شوند همیشه این روح بیقرار حاضر خواهد بود با همه اختلاف سلیقه ای که هست و همیشه خواهد بود .
اما گاهی پیش می آیدکه انسان قرن بیست ویکم هم با کسانی روبرو می شود که تجربه بشری رانادیده میگیرند و می خواهند همه چیز را خود تجربه کنند و جهان را از نو بسازند نتیجه کار چنین مدعیانی ویرانی و عقب ماندگی است .
سرانجام دولت نهم پذیرفت که ساعتها را جلو بکشد .
خیال میکنم این جماعت عقب مانده و خود شیفته مجبور شوند تمام ادعاهای خود راپس بگیرند .چرا که از روزگار تلاش وتقلای انسان اولیه میلیونها سال میگذرد .