مصاحبه خبرنگار بی بی سی با سه ایت اله محشر بود ....سه نفر را انتخاب کرده بود و بدون اینکه خودش وارد ماجرا شود آینه ای روبروی ما گرفته بو د تا ببینم اما در این آینه خود ماهم هستیم پس مصاحبه شونده چهارمی خواننده است من و شما ....و سئوال این است با این سه رگه فکری نویسنده ایرانی چکار می تواند بکند ؟انجا اختلاف فکری هولناک است برای همین ارامشی نمی تواند باشد. این افکار مثل سیاره های سرگردان دائم به هم می خورند و ایجاد انفجار میکنند ... ما در درونمان دائم منفجر می شویم و این انفجار اگر به نابودی ما نیانجامد به خلاقیت نویسنده ختم خواهد شد .
دوستی پرسیده است ایا کلمه ای در فارسی داریم که معادل ستینگ SETTINGباشد . من یک بار دیگر این کلمه را باز میکنم بعد همه ما می توانیم دنبال معادل فارسی اش بگردیم .
ستینگ، زمان و مکانی است که داستان درآن اتفاق می افتد .برای بعضی از داستانها ستینگ بسیار اهمیت دارد و برای برخی دیگر نه.
۱ـ زمان -دوره تاریخی - سال -ماه -روز یاشب ---ساعت داستانی (داستان چه موقعی اتفاق می افتد )
۲-مکان --مکان جغرافیایی ( ایا داستان در ماه اتفاق می افتد در کره مریخ و یا مثلا در لبنان در غزه یا در تاکستانی در اورمیه و...
۳--وضعیت هوا --بارانی است ؟ابری است ؟ صاف است ؟ برف می اید و...WEATHER CONDITIONS
هوا در داستانهای جک لندن در حد یک شخصیت داستانی عمل میکند
4- SOCIAL CONDITION وْضعیت اجتماعی رنگ و بوی بومی مثلا شخصیت ها چه جور لباسی می پوشند چه اداب ورسومی دارند نحوه حرف زدنشان باهم چطور است کردار و رفتارشان و ...مثال می زنم مارکز و دیگر نویسندگان امریکای لاتین استاد در ستینگ داستانی هستند مارکز دهکده ماکوندو را باتمام اداب و رسوم و ادمهای مخصوصش خلق میکند ..فاکنر هم ستینگ داستانی مشخصی دارد بخصوص در خلق جفرسون ..
اتمسفر یا MOODداستانی
در اول داستان چه حسی به خواننده منتقل می شود غم شادی بی تفاوتی وحشت و...
حالا می توانیم بگردیم و معادل فارسی کلمه ستینگ را پیدا کنیم .
ستینگ داستان باید باور پذیر و کار ساز باشد .خواننده نباید اسیر جزئیات به درد نخوری شود که اورا خسته کند و نیز نویسنده نمی تواند انقد کلی گویی کند که نویسنده راه به جایی نبرد وگمراه شود ..نویسنده دریک داستان با ستینگ مناسب به خواننده مجال می دهد که در داستان شرکت کند حزئی از داستان شود و مجال تحلیل وتخییل داشته باشد .
خیلی خوب برگردیم به داستان خودمان
همانطور كه شق و رق ايستاده بودم، ديدم كه زني مسن با چادري مشكي به سمت ما ميآيد. محكمتر ايستادم. حدس زدم شايد از بنياد يا جايي شبيه به آن آمده باشد. جلوتر كه آمد نگاهي به من انداخت كه مثل مترسك بالاي تابوتها خشكم زده بود. خسته نباشيد گفت و به رديف تابوتها خيره شد. به برچسب روي تابوتها با دقت نگاه ميكرد. بدون اينكه سرم را پايين بياورم ميديدم كه لبانش ميلرزد، يا شايد داشت چيزي زير لب با خودش ميگفت، شايد هم داشت تابوتها را ميشمرد. به رديفهاي وسط رسيده بود كه ايستاد و جلوي يكي از تابوتها خشكش زد. چند ثانيه همانطور ايستاد و بعد خم شد كه پرچم روي تابوت را بردارد. با احتياط و احترام تمام گفتم: «ببخشيد خانوم. اما خودتون ميدونيدكه؟ نبايد به تابوت ها دست بزنين.» سرش را بلند كرد و چنان نگاهي به من انداخت كه دوباره خبردار شدم
دو تعریف از ایستادن در همین پاراگراف نشان از دو حس متفاوت دارد .سرباز که نماینده نسل بعد ازجنگ است شق و رق می ایستند چون خیال میکند که ممکن است کسی از بنیادی موسسه ای برای بازدید بیاید ...اما لحظه بعد راوی میگوید كه مثل مترسك بالاي...وقتی مادر وارد می شود .لحن سرباز بیزاری از کار خودش را می رساند و نیز تاسفی که از دیدن مادر به او دست می دهد .سرباز می داند که زنی که امده باید مادر باشد این را ازخاطراتی که دارد و به ما مستقیم نمیگوید می فهمد /
توصیف مادر در یک میحط نظامی از نگاه سربازی که سرش را حتی نمی نچرخاند و از زیر چشم نگاه میکند خوب است اما با اولین دیالوگ خواننده می فهمد که نویسنده دراین قسمت مهارتی ندارد و نقش دیالوگ را در داستان نمی داند
فکر میکنم در پست بعدی از دیالوگ و نقش ان در داستان حرف بزنیم بهتر باشد .
کلمه settingسالها پیش که شیراز گروه داستان نویسی منسجمی داشت دلخوری هایی پیش اورد که هم چنان ادامه دارد راوی میگوید -روزی از روزها دقایقی پیش از شروع جلسه به یکی از اعضای معبتر گروه گفته :settingداستان خوب نیست ...عضو معتبر که نمی دانسته ستینگ یعنی چه ته توی قضیه را در می آورد و به راوی میگوید حالا فعلا راجع به این جور مسائل حرف نزینم انوقت خودش همچین که می نشیند از ستینگ حرف می زند و این کلمه را به نام مبارک خودش ثبت میکند .
۲-پسر دوازده ساله من دوهفته پیش امتحان ادبیات داشت و باید ستینگ رمانی را که خوانده بود کاملا مشخص میکرد و میگفت که ستینگ رمان کجا به شخصیت و کی به پیش برد رمان کمک کرده ..
این را محض اطلاع دوستی نو شتم که خیال میکند ما جهان سو می نیستیم
خوب وارد داستان می شویم تا بداینم نویسنده از چه شگردهایی استفاده کرده تا خواننده را در ماجرای داستان شریک کند و نقش مولف را کم رنگ ..سازد .
تميز و مرتب ايستاده بودم و به بالا نگاه ميكردم، انگار براي سان ديدن شخصي خبردار داده باشند. هوش و حواسم به پايين بود و ميخواستم به پايين نگاه كنم، اما ميترسيدم كسي از راه برسد و دردسرهايم بيشتر شود. مخصوصا اينكه گذاشته بودم سرباز همراهم تا دستشويي برود. دستشويي را بهانه كرده بود و فقط خدا ميدانست كي برميگردد. اتاق در نداشت و ممكن بود هر لحظه فرماندهاي، بازرسي يا يكي از مقامات بيايند داخل يا از جلوي در رد شوند. اتاق فضايي بود سي- چهل متري كه بيست تابوت و من را در آن گذاشته بودند. تابوتهايي كه قرار بود تا دو- سه ساعت ديگر بروند تهران. و اينجا من با لباس تميز و شيك دژباني بالاي تابوتها ايستاده بودم كه رسميتر جلوه كند. نظر فرماندهمان بود و تاييد شد
از روی همین پاراگراف خیلی چیزها دستگیرمان می شود .می توانیم ستینگ داستانی را مشخص کنیم یعنی بدانیم که کی و کجا داستان دارد اتفاق می افتد همه مامی دانیم که کی ؟ یعنی زمان داستان .زمان دوره تاریخی سال ماه هفته روز و ساعاتی از روز را که صبح باشد یا ظهر یا نیمه شب ویا... به ما نشان میدهد .گاهی ستینگ داستانی در همان اوائل داستان گفته می شود و زمانی نویسند جزئیات کی و کجا را در داستان پخش میکند .
وقتی در جایی دور ا ز پایتخت مجالی باشد برای این جور مراسم و دژبانی و فرمانده ای و ...یعنی جنگ تمام شده و حالا دارند تشریفات را به جا می اورند ...همه ما میدانیم که در زمانه جنگ فرصت این جور نمایش ها و یا تشریفات انهم دور از نگاه مردم ---نیست -
مکان داستان کجاست ؟ منطقه ای شهرکی دور از تهران اما مقصد تهران است پس داستان در کشوری ایران اتفاق می افتد در منطقه ای مرزی و جنگی هم در کار نیست ظاهرا ولی کسانی نمی خواهند جنگ فراموش شود یا می خواهند ادای دینی کنند به کسانی که فقط پلاکی از انها باقی مانده است و البته می تواینم حدس بزنیم که جوانها هم دیگر دل به جنگ نمی دهند .سربازی که دستشوئی را بهانه کند و برود نمی تواند جنگ را دوست داشته باشد به هرشکلی در می رود .ایا سرباز به جانب زندگی می رود اگرکلمه بهانه را نداشتیم فکر میکردیم که به عنوان اعتراض به جنگ و انچه گذشته سرباز به همه چیز میریند اما سرباز می ترسد نمی خواهد انجا باشد چون ما کلمه بهانه را داریم سرباز زندگی را دوست دارد ..
نحوه پوشش ادمها به ما میگوید که داستان دریک پادگان اتفاق میافتد اتاق هم در ندارد و هرکسی می تواند بگذرد و ببیند ...واقعیت این است رازی در کار نیست همه می دانند چه خبر است اما رد می شوند .
داستان شرو ع خوبی دارد حتی social conditionرا هم که جزء لاینفک ستینگ داستانی است همان اول به ما می دهد .
در رفتن سرباز ...و جمله فوق العاده جالب راوی من و تابوت ها را دان اتاق گذاشته بودند
در این جمله راوی به ما میگوید که این تصمیم خودش نبوده که بیاید و این جا بایستد مجبور شده عین تابوتها هیچ اراده ای از خودش ندارد و چه بسا اگر می توانست در می رفت ...
خوب می ترسم خسته بشوید متن های طولاتی خیلی ها را خسته میکند بنابراین این را داشته باشید تا در شماره بعد بازهم در باره ستینگ داستانی حرف بزنیم
کلمه setting سالها پیش که شیراز گروه داستان نویسی منسجمی داشت دلخوری هایی پیش اورد که هم چنان ادامه دارد راوی میگوید -روزی از روزها دقایقی پیش از شروع جلسه به یکی از اعضای معبتر گروه گفته :settingداستان خوب نیست ...عضو معتبر که نمی دانسته ستینگ یعنی چه ته توی قضیه را در می آورد و به راوی میگوید حالا فعلا راجع به این جور مسائل حرف نزینم انوقت خودش همچین که می نشیند از ستینگ حرف می زند و این کلمه را به نام مبارک خودش ثبت میکند .
۲-پسر دوازده ساله من دوهفته پیش امتحان ادبیات داشت و باید ستینگ رمانی را که خوانده بود کاملا مشخص میکرد و میگفت که ستینگ رمان کجا به شخصیت و کی به پیش برد رمان کمک کرده ..
این را محض اطلاع دوستی نو شتم که خیال میکند ما جهان سو می نیستیم
خوب وارد داستان می شویم تا بداینم نویسنده از چه شگردهایی استفاده کرده تا خواننده را در ماجرای داستان شریک کند و نقش مولف را کم رنگ ..سازد .
تميز و مرتب ايستاده بودم و به بالا نگاه ميكردم، انگار براي سان ديدن شخصي خبردار داده باشند. هوش و حواسم به پايين بود و ميخواستم به پايين نگاه كنم، اما ميترسيدم كسي از راه برسد و دردسرهايم بيشتر شود. مخصوصا اينكه گذاشته بودم سرباز همراهم تا دستشويي برود. دستشويي را بهانه كرده بود و فقط خدا ميدانست كي برميگردد. اتاق در نداشت و ممكن بود هر لحظه فرماندهاي، بازرسي يا يكي از مقامات بيايند داخل يا از جلوي در رد شوند. اتاق فضايي بود سي- چهل متري كه بيست تابوت و من را در آن گذاشته بودند. تابوتهايي كه قرار بود تا دو- سه ساعت ديگر بروند تهران. و اينجا من با لباس تميز و شيك دژباني بالاي تابوتها ايستاده بودم كه رسميتر جلوه كند. نظر فرماندهمان بود و تاييد شد
از روی همین پاراگراف خیلی چیزها دستگیرمان می شود .می توانیم ستینگ داستانی را مشخص کنیم یعنی بدانیم که کی و کجا داستان دارد اتفاق می افتد همه مامی دانیم که کی ؟ یعنی زمان داستان .زمان دوره تاریخی سال ماه هفته روز و ساعاتی از روز را که صبح باشد یا ظهر یا نیمه شب ویا... به ما نشان میدهد .گاهی ستینگ داستانی در همان اوائل داستان گفته می شود و زمانی نویسند جزئیات کی و کجا را در داستان پخش میکند .
وقتی در جایی دور ا ز پایتخت مجالی باشد برای این جور مراسم و دژبانی و فرمانده ای و ...یعنی جنگ تمام شده و حالا دارند تشریفات را به جا می اورند ...همه ما میدانیم که در زمانه جنگ فرصت این جور نمایش ها و یا تشریفات انهم دور از نگاه مردم ---نیست -
مکان داستان کجاست ؟ منطقه ای شهرکی دور از تهران اما مقصد تهران است پس داستان در کشوری ایران اتفاق می افتد در منطقه ای مرزی و جنگی هم در کار نیست ظاهرا ولی کسانی نمی خواهند جنگ فراموش شود یا می خواهند ادای دینی کنند به کسانی که فقط پلاکی از انها باقی مانده است و البته می تواینم حدس بزنیم که جوانها هم دیگر دل به جنگ نمی دهند .سربازی که دستشوئی را بهانه کند و برود نمی تواند جنگ را دوست داشته باشد به هرشکلی در می رود .ایا سرباز به جانب زندگی می رود اگرکلمه بهانه را نداشتیم فکر میکردیم که به عنوان اعتراض به جنگ و انچه گذشته سرباز به همه چیز میریند اما سرباز می ترسد نمی خواهد انجا باشد چون ما کلمه بهانه را داریم سرباز زندگی را دوست دارد ..
نحوه پوشش ادمها به ما میگوید که داستان دریک پادگان اتفاق میافتد اتاق هم در ندارد و هرکسی می تواند بگذرد و ببیند ...واقعیت این است رازی در کار نیست همه می دانند چه خبر است اما رد می شوند .
داستان شرو ع خوبی دارد حتی social conditionرا هم که جزء لاینفک ستینگ داستانی است همان اول به ما می دهد .
در رفتن سرباز ...و جمله فوق العاده جالب راوی من و تابوت ها را دان اتاق گذاشته بودند
در این جمله راوی به ما میگوید که این تصمیم خودش نبوده که بیاید و این جا بایستد مجبور شده عین تابوتها هیچ اراده ای از خودش ندارد و چه بسا اگر می توانست در می رفت ...
خوب می ترسم خسته بشوید متن های طولاتی خیلی ها را خسته میکند بنابراین این را داشته باشید تا در شماره بعد بازهم در باره ستینگ داستانی حرف بزنیم
از کافی شاپ دانشگاه قدم زنان می آمدم .دیدم شانه به شانه ام می آید .گفت این داستان را بنویس .گفتم نمی شود ، تکه تکه ام میکنند .بعد پرسیدم راستی آقا شما گروه اینترنتی کولی ها را دیده اید؟گفت دختر کارت آسان نیست ، این راگفت و دستهایش رامثل بالهای کبوتری تکان داد و خند خندان رفت ..
این جوریاست که می فهمم دلم برای کسی تنگ شده ، برای کسی مثل گلشیری ..وقتی گیر میکنم جایی و نمی دانم چطور شروع کنم ..کارم آسان نیست می دانم چون دوستان گروه اینترنتی را نمی بینم و نمی شناسم اما می دانم که برخی در ابتدای کا ر داستان نویسی اند و خیلی ها هم ممکن است یاداشتهای امروز و فردای من برایشان خسته کنند ه باشد .
به هر حال باید از جایی شروع کرد
بهتر است اول گریزی بزنیم به فرودگاه مهر آباد ...
یک مسافر خارجی وقتی وارد فرودگاه مهراباد می شود می تواند حدس بزند که در کشور چه میگذرد. این حدس و گمان را از روی لباس کارکنان فرودگاه ---سیستم حمل نقل داخلی فرودگاه ---رفتار و کردار ایرانیانی که می بیند -لباسها و شیوه حرف زدن ادمها باهم – پوسترها و شعارهایی که به در دیوار چسپیده
می فهمد .
اسم هرکتاب می تواند "وردگاه خواننده " باشد .من خواننده وقتی روی یک کتاب می خوانم "یک گل سرخ برای امیلی ." می دانم که باید خودم را برای شنیدن ماجرایی عاشقانه اماده کنم .
شازده احتجاب -----به خواننده میگوید که قرار است داستانی در باره چه دوره ای از تاریخ ایران خوانده شود و بوف کور ...به خواننده میگوید که نباید حتما انتظار یک داستان رئال را داشته باشد ..
کولی کنار آتش و اهل غرق هردو نامهایی هستند که خواننده را به حدس و گمان وا می دارند ..
Foreshadowing شیوه ایست که نویسنده انتخاب میکند تا پیشاپیش ناگفته هایی از داستان را گاهی با ایما و اشاره بگوید و دراو ایجاد تنش و انتظار کند خواننده را به حدس و گمان وا دارد.
من خواننده وقتی روی کتابی می خوانم " سرب درگوش باران می خواند "
باخودم میگویم سرب ؟ و باران ؟ باران که نشانه صلح پاکی و زندگی است می اید و همه چیز را با خود می روبد زمین را سیراب میکند ، زندگی می بخشد ..اما سرب ...نشانه مرگ است .نشانه جنگ. ازسرب گلوله می سازند گلوله درگوش باران چه می تواند بخواند ؟از اینجا حدس می زنم که باید منتظر ماجرایی باشم که نشان از جنگ و صلح دارد ماجرایی فردی یا اجتماعیی ..
سرب درگوش باران میخواند نامی شاعرانه است ما در زمانه غریبی زندگی میکنیم فراموش نکنیم که تونی ماریسون هم در کتاب دلبند ان همه خشونت را شاعرانه بیان کرده است ...پس شاعرانگی و خشونت می توانند همسر و همسو باشند و چه جهنمی خواهد شد اگر بگوییم در خشونت گاهی نوعی شاعرانگی هست ....( نمی دانم با طرفداران نیچه چه کارکنم )
خوب بیراهه نرویم :
به نظر من نام داستان بسیار دقیق و زیبا انتخاب شده اما اجازه بدهید وارد داستان شویم و ببینم که حدس و گمان ما تا چه اندازه درست است ...
نمی دانم این چندمین قافله کولی هاست که راه افتاده .از سال ۷۳ شرو ع کردم و تجربه به من میگوید که خیلی ها هنگام کوچ و درمیانه راه می مانند - راه گم میکنند و یا خسته می شوند . اما این نشست اینترنتی برای خودم هم تازه است .باید شکر گذار کسانی باشیم که فقط به شکم و زیر شکم فکر نکرده اند و مشغله ذهنی انها ارامش و ارتباط بوده است .
نمی دانم موافقی که هر داستان را یک هفته روی وب بگذاریم ؟
با دوستان دیگر هم هستم .فعلا خیال میکنم یک هفته ای ---تا دو روز دیگر ----تمام کسانی که به خانه ما سر می زنند داستان را خواهند خواند و اگر نظری داشته باشند خواهند نوشت بعد از نو وارد یک بحث دیگر خواهیم شد .من به دقت نظرات کولی ها را می خوانم و فراوان یاداشت کرده ام بنابراین به امید دیدار تا دو روز دیگر.
منیرو
نپرس و نگو که چرا این داستان را انتخا ب کردی و چرا لینک مستقیم ندادی .اگر صبرکنی در پست های آینده توضیح می دهم و نظرم را هم در باره کامنت های تو و تمام بچه ها خواهم نوشت .فقط دلم می خواهد به دوست شاعرم بگویم که فقر فضیلت نیست و گاهی درنده خویی اش از قدرت و ثروت باد آورده بیشتر است .و نیز از بی فرهنگی .بیشتر از هر طبقه ای ما جوانان طبقه متوسط از خانه هایمان بیرون آمدیم و امواج سهمگین انقلاب را به راه انداختیم و باهمین موجا موج سیاسی خودنیز دستخوش گردابهای غریب شدیم ...
اما اگر روی وب لاگ اثر انگشت کلیک کنید درقسمت پیوندها و به بخش ارشیو داستان های او بروید داستانی به نام "سرب در گوش بارا ن می خواند" می بینید .
بخوانید و نظر بدهید .
می خواهم بنویسم و دستم می لرزد .این اولین بار است که راحت نمی توانم بنویسم .چون ناگهان به سالها پیش رفته ام به سالهایی که حتی نمی توانستم کرایه خانه خود را بدهم و شیفته داستانگویی و داستان نویسی آواره این دیار و ان دیار بودم .اصلا می توانم یک حکایت کوچک را قبل از اینکه به اصل مطلب برسم برایت تعریف کنم ...؟حکایت مردی که سوار براسب بود و به پیاده ای خسته و وامانده رسید اسبش را به او دادتاکمی استراحت کند مرد براسب سوارشدو گریخت و صاحب اسب مات و حیرت زده فریاد زد این را هیچ کجا تعریف نکن تا ائین مردم داری در جهان بر نیفتد ...
سالها پیش روزی به نشر چشمه رفتم حسن کیائیان جویده جویده و آرام به من گفت کسی شش تا جک شش هزار تومانی داده است که به تو بدهم تا بتوانی شش ماه راحت بنویسی و قسم خورد که اورا نمی شناسد و از طریق واسظه ای این چکها را گرفته است ...
شراگیم این همان حسن کیائیانی است که بعضی ها به شیوه انتشار کتابهایش اعتراض میکنند ؟باور نمیکنم .
من چکها را گرفتم و او هرگز نه کتابی از من خواست ونه حرفی زد ...
شراگیم من نمی خواهم اسب را بگیرم و بگریزم .تصمیم گرفته ام حق تالیف تمام کارهایم را در ایران به کسانی بدهم که می نویسند و گاهی گرفتاری مالی دارند این است که حالا حق تالیف کولی کنار آتش را به تو می دهم چرا که اقای علیرضا رمضانی پیغام داده اند و از من نامه ای خواسته اند که خق التالیف را بپردازند .امیدوارم اقای رمضانی این مطلب را بخواند من هم سعی میکنم با او تماس بگیرم .خودت هم می توانی به نشر مرکز بروی و همین مطلب را به انها بگویی .
شراگیم
اگرکتابی این جا چاپ شد یا داستانی من سهم نویسندگان جوان راکنارمیگذارم با خودم قرارگذاشته ام که ده در صد از حق تالیف کارهایم را به کسانی بدهم که مشتاق نوشتن اند...
شراگیم خیلی مانده است که ذهنت سرو سامانی بگیرد اما لابلای نوشته های تونویسنده ای طنازو سرکش خوابیده است ...
می دانم تو هم روزگاری به دیگری کمک خواهی کرد .همه این مشکلات حل خواهد شد و انچه می ماند از من و تو داستانهایی است که نوشته ایم و خاطراتی است که ساخته ایم
شراگیم
داستانی را از توی وبلاگها انتخاب کرده ام که در پست جدیدبه ان لینک می دهم این اولین کار کولی ها خواهد بود امیدوارم کولی های قدیمی هم پا پیش بگذارند و دوباره وارد این بازی زیبا و دوست داشتنی شوند .بخصوص کولی هایی که کتابشان چاپ شده و حالا نام ونشانی دارند .
ما به کمک اینترنت توانستیم یک گروه کوچک ادبی درست کنیم .همین دوستانی که کامنت گذاشته اند بدون اینکه به کسی بذ و بیراه بگوینداعضای گروه ادبی ما هستند و من به یاد گروه کولی ها نامش را گروه انیترنتی کولی ها میگذارم .
شراگیم عزیز
دوستان من
از زمان "سگ پاولوف " سالیان سال میگذرد .حالا زمانه دی ان ا است و نقش ژنتیکی انسانی
که خواهی نخواهی بر پیشانی نوشت ما حک شده ...نه همه نمی توانند درکار داستان نویسی خلاق باشند .خلاقیت ادبی چیز دیگری است و راه و رسم اولیه کاری را دانستن چیز دیگر.برای نوشتن خلاقیت واستعداد لازم است اما کافی نیست .پشتکار هم باید باشد و تجربه زندگی و نیز همگامی با دانش بشری .و آزادی ...آزادی ...
در فضای بسته و کور جان گرفتن و قد کشیدن آسان نیست .پس به همین خاطراست که من نویسنده
جهان سومی میگویم نویسنده نمی تواند نسبت به دنیای پیرامون خود بی تفاوت بماند.
گاهی استقلال نویسنده می تواند همسنگ استعداد او باشد .
ادامه دارد
شراگیم
کامپیوترم را آورده ام توی حیاط پشتی و زیر درختان صحرایی می نویسم در مسیر بادی که می وزد و سبزینه های درختها را روی سرو صورتم می ریزد .
می خواهم با تو در باره کلاسهای قصه نویسی حرف بزنم . من میرصادقی این سالها رانمی شناسم اما اگر بخواهی از کسی حرف بزنم که نامش جمال میرصادقی بود و کلاسهای قصه نویسی شورای نویسندگان را اداره میکرد باید بگویم که بسیار سخت گیر بود و هرگز محض خوش ایند کسی از داستانی تعریف نمیکرد .
خیال میکنم سال شصت بود که من وارد این کلاس شدم دوم اردیبهشت ماه سال شصت .یعنی روزگاری که از حافظ حرف زدن موجب خنده فعلان سیاسی می شد و اگر کسی از داستان و یا شعر حرفی می زد خودش را مضحکه این و ان میکرد .اما در شورای نویسندگان که اغلب شرکت کنندگان دران به خاطر آشوب انقلاب بیکار و بازنشسته ویا بازخرید شده بودند کسانی می امدند که عشق به داستان نویسی و شعر انها را دوریک دیگر جمع کرده بود .برای من ان جا مرکز زندگی بود جایی که به داستانهای کسانی گوش می دادم که تازه با انها اشنا شده بودم داستانهای حسن اصغری منوچهر کریم زاده هوشنگ عاشورراده و همان جا بود که عدنان غریفی را دیدم و حسین منزوی و یک بارهم سیاووش کسرایی و با هانیبال الخاص دوست شدم و جلال سرفراز و داود سرفراز را شناختم و نیلوفر قادری نزاد و ....
.سرانجام محمود دولت ابادی را یک روز ان جا دیدم که امده بود برای دیدن کسی انگار...
می دانی ادمها با هم فرق میکنند .یکی مثل من خوش دارد قبل از چاپ داستانش را برای هرکس که می بیند بخواند و با صدای بلند هم بخواند چون من وقتی داستانم را باصدای بلندمی خوانم جایی راکه خوب در نیامده نمی توانم خوب بخوانم این است که دور بر ادمی مثل من حتما باید کسی باشد و این جور کلاسها به نویسندگانی مثل من کمک میکرد و میکند تا کارم را درست تر و دقیق تر بنویسم .
البته زمانه خیلی عوض شده و شاهد بودم که در جلسات قصه نویسی این سالها یک بده بستان ادبی برقرار نیست و تنها نفر و نفرکشی است و تائید و تکریمی که نتجه عریانش را ما می بینیم .
شراگیم
خیلی وقت است که در تنهایی و با صدای بلند برای خودم داستان می خوانم و به صدای خودم مثل یک شنوند ه داستان و یا خواننده داستان گوش می دهم .همین هفته پیش پنج داستان را برای دو تا از دوستان نویسنده ام فرستادم ...می دانی دنبال یک کلمه یک جمله کوتاه اینقدر می دوم تا سرانجام موفق شوم ان را در داستان جا بیندازم ...
شراگیم حالا خیلی بیشتر به خودم سخت می گیرم راستش باید ازکهن باوران تشکرکنم که این لجبازی و توان ماندن و کار کردن را باحماقتهای خود به من دادند .همیشه به خودم میگویم وقتی ابلهان برسر بلاهت خود اینقدر اصرار میکنند من چرا بایدقلم را زمین بگذارم و کاسه چه کنم چه کنم به دست بگیرم ؟
درتمام مدتی که به شورا می رفتم یک داستان هم نخواندم .ان روزها جمال میرصادقی میگفت داستانهای تو هنوز داستان نیستند و خیال میکنم درست هم میگفت اما لحظه ای نشد که او به شور و اشتیاق داستان شنیدن و داستان نویسی من تردید کند ...
ان روزها می توانستی در این نشستها دوستان هنرمند خوبی پیدا کنی کسانی که من هنوز خاطره انها را باخود دارم کسانی که همواره جانشان را گرامی می دارم و به خاطر همه چیزهایی که از انها اموخته ام سپاسگزار شان هستم .
شراگیم دوست عزیز و جوان من
فکر کن اگر در دانشگاهها به روی نویسندگان ایرانی بسته نبود به روی دولت ابادی به روی جمال میرصادقی اسماعیل فصیح براهنی و نسل بعد ازان ها که هرکدام اواره یک دیار شدند ...
فکر کن اگر آدر نفیسی نه در دانشگاه هاپکینز که در دانشگاه تهران درس می داد ؟اگر گلی ترقی شهرنوش پارسی پور می توانستند تجربه های خود را با دانشجویان قصه نوییسی درمیان بگذارند ؟
شراگیم بازهم دراین باره با تو حرف خواهم زد .