پسرم کامران و هومن را خیلی دوست دارد. و من از طریق او بود که با موسیقی پاپ آشنا شدم. و شنیدم که: نمره بیست نمیخوام... زلف پریشون نمیخوام...
و حالا آختاپوس هزارپای توابسازی دامن این دو هنرمند خوب ما را گرفته است. این فقط صدا وسیما نیست که آدمها را میآورد تا توبه کنند و از مردم پوزش بخواهند. اینجا هم در به همان پاشنه میچرخد. کسانی که بچههایشان یک کلمه فارسی نمیدانند و وطن برایشان قورمه سبزی است و اگر دستشان برسد اینجا هم سفره میگیرند داد و هوار راه انداختهاند که چرا هومن در مصاحبهای با تلویزون انگلیسیزبان گفته است ما کانادایی هستیم...
خیال میکنم ما برای افتخار کردن باید راه دیگری پیدا کنیم.
اینکه دو جوان زحمت میکشند و به سهم خودشان تمام این سالها به زبان فارسی کمک میکنند تمام این سیسال که حتا نشان دادن ادوات موسیقی در صدا و سیما ممنوع بوده.
اینکه آنها حالا میخواهند یک گام در زندگیاشان جلوتر بروند و نمیخواهند همینجور در جا بزنند و ناچارند برای باز کردن این در، یکجوری ملیت خود را پنهان کنند.
اینکه این دو هنرمند جوان نمیتوانند در کشور خود برنامهای اجرا کنند!
اینکه چه باعث شده که جهان بر علیه یک ملت با فرهنگ بشورد.
اینها هیچ مهم نیست فقط هومن و کامران باید کاری کنند که ما همچنان بتوانيم پز بدهیم و افتخار کنیم...
چه افتخاری، چه غروری. خانمها و آقایان.
برای اینکه بتوانيد بروید و بیائيد، به سنگسار، به قطع دست و پا، به چشم در آوردن اعتراض نمیکنید. به سرکوب دانشجویان به دستگیری زنان.
دستتان روی جیبتان هست و دائم وطنوطن میکنید.
دردناک نیست که هنرمندانی مثل هومن و کامران نتوانند از ملیت خود بگویند؟
اینهمه سال برای معرفی فرهنگی که میگوئید به آن افتخار میکنید چه کردهاید؟
در سال چند کتاب به زبان مادری میخوانید؟
چقدر به دانشجویانی که محتاج شهریه خود هستند کمک میکنید؟
چقدر به بیمارانی که در ایران دارو ندارند کمک کردهاید؟
خودتان چهقدر فارسی میدانید؟
میدانید نویسندگان کشورتان در چه حال و روزی هستند؟
شرمآور است باز یکی آمده کاری کند و خرچنگها دامنش را گرفتهاند که او را به زیر بکشند.
آقایان و خانمها
چرا دست به زخم دو جوانی میگذارید که وقتی برای اجرای برنامه به دوبی میروند فقط میتوانند از پشت شیشه کوچک هواپیما به سرزمین خودشان نگاه کنند؟
چرا دائم محاکمه میکنید.
دست بردارید خودتان کاری کنید.
دیروز زنگ زدم ایران. خواهرم گفت: «توی خانهامان چهار تا مار پیدا شده که با بدبختی آنها را کشتهایم.»
گفتم: «به آتشنشانی زنگ نزدید؟»
گفت: «چرا اما آنها گفتند: چون مارها را کشتهاید دیگر نیازی نیست که ما بیائیم.»
پسرم گفت: «واقعاً آتشنشانی نرفته...»
بابک گفت: «اینجا هم که میآيند پول میگیرند. آنجا به فکر جیب آدمها هستند.»
پسرم گفت: «بابا اینجا به فکر جان آدمها هستند...» پسرم اشاره میکرد به مارهايی که در خانه خالهاش در ساکرمنتو پیدا شده بود و بعد از چهار دقیقه آتشنشانی آمده بود و باغ و خانه را برای پیداکردن مارهای دیگر زیر و رو کرده بود...
اعتراض بینام و نشانه و پر از تهمت نشانه حماقت و زبونی است. نشانه جامعه بسته و بیخاصیتی است که آدمها را فقط مدعی بار میآورد و سترون.
باز توی بخش کامنتها به عدهای توهین کردهاند.
واقعیت این است به نظر من زندگی خصوصی آدمها به خودشان مربوط میشود و در صورتی به زندگی کسی سرک میکشم که به گردن جوانها آفتابه بیاویزد و خود در خلوت آن کار دیگر بکند. بنابراین در این روزگار که جهان اینترنتی راههای بسته را یکسره باز کرده، کسانی که مدعی کارهای کارستانی هستند میتوانند به همین وبلاگ یا وبلاگ کولیها نوشتههایشان را بفرستند و یا خود، وبلاگی بزنند.
خیال میکنم به جای قیل و قال، کارهایتان را نشان بدهید کاربرد بیشتری دارد. مگر اینکه بخواهید مثلِ آن مسکین که در چاه زمزم میشاشید شهرتی به هم بزنید.
مطمئن باشید من به هزار و یک دلیل بخش کامنتها را نمیبندم.
خیال میکنم با این اوضاع و احوال کار اوباما تمام است.
معاون اولی که آقای مککین انتخاب کرده فعلاً دارد همه را قورت میدهد. هم اوباما هم مککین را.
خانمِ پلین زنی زیبا، خوشپوش و خوشصحبت است. اما آن چه مرا وا میدارد تا از این آدمک عزیز استفاده کنم
و به قول بوشهریها بگویم: چشمام باغوری (یا باباغوری) در آورده، اين است. دخترکِ پانزدهسالهاش حامله است و خانمِ فرماندارِ آلاسکا و معاوناول مککین در جواب خبرنگاری که از اوضاع و احوال دخترک میپرسید میگوید: «دخترم و دوستش هر دو در خانه ما زندگی میکنند. بهزودی ازدواج خواهند کرد و دخترم فرزندش را به دنیا خواهد آورد، آنوقت خواهد فهمید که بزرگ کردن بچه چقدر سخت...؟»
هیچ آدمکی سراغ ندارید که موهای سرش را یکی یکی بکند؟
مککین حاضر به مصاحبه با مایکلمور نشده و مایکلمورِ فیلمساز آمریکایی روزگارِ آقای مککین و شرکاء را تباه کرده. برنامه از C.N.N پخش میشد. تمام مردم آمریکا برنامه را میدیدند.
بیژنبیجاری زنگ زد و گفت: «نگاه کن میبینی آزادی بیان یعنی چه؟»
واقعیت این است خیلی چیزها را من نمیتوانم بفهمم. مگر میتواند یک روزنامهنگار یا یک فیلمساز، یا یک داستاننویس بیاید در تلویزیون سراسری و هرچه دلش میخواهد بگوید و فردا هیچکس از او هیچ نپرسد؟ نه کارش را از دست بدهد نه خانه و کاشانهاش را؟ مایکلمور آقای ريیسجمهور را هم بینصیب نگذاشت...
دوستان
گروه اینترنتی کولیها که لینکش را درلینکدونی همین وبلاگ میبینید مخصوص داستان، شعر و کامنتهایی است که به طور کلی به ادبیات داستانی مربوط میشود ضمناً آدرس ایمیلی هم هست kooliha@gmail.com که میتوانید کارهای خود را به آن آدرس بفرستید. گروه اینترنتی کولیها مخصوص کسانی است که میخواهند داستانهایشان خوانده شود و یا دوست دارند در کلاسهای داستاننویسی کولیها شرکت کنند.
مایکلفلیپ بعد از المپیک با هشت مدال طلا به وطن برگشت.
مایکلفلیپ فعلاً دارد این پیشنهادها را بررسی میکند:
۱- تهیهکنندگان هالیوود برای داستانی از زندگی او سرو دست میشکنند و حاضرند تمام شرایط این شناگر را قبول کنند.
۲- تمام ناشران امریکایی در ازای چاپ زندگینامه او حاضرند هر قراردادی را که او بخواهد امضا کنند.
۳- تمام کانالهای تلویزیونی از او خواستهاند برای یک سریال تلویزیونی یا فیلم با آنها قرارداد ببندد.
۴- در تمام دانشگاها به روی مبارک ایشان باز است و چرخه آموزشی کشور آمریکا تمام امکاناتش را در اختیار او میگذارد تا هر چه میخواهد بخواهد و در ضمن جوانان و نوجوانان را آموزش دهد و مربیانی بپروراند.
۵- میليونها شرکت تبلیغاتی حاضرند در ازای هر دقیقه - سیصد یا پانصد هزار دلار- تصویری از ایشان در کنار کالاهای خود داشته باشند...
۶-۷-۸ و...
این پیشنهادها نه از طرف دمکراتهاست، نه از طرف محافظهکاران. از طرف مردمی است که در این کشور زندگی میکنند و بر مال و جان خود حاکمند.
و حالا دلم میخواهد بپرسم وقتی آن لشکر منهزم برگشت چه استقبالی از آقای ساعی شد؟
میخواهم ببینم بلاخره این قهرمان که مثل همه قهرمانهای تاریخ کشور ما خودش خودش را تربیت کرده میتواند یک گروه پنج شش نفری راه بیندازد و به آنها آموزش دهد؟ میتواند؟ کسی نمیگوید راست است یا چپ است. نگذارید گنده شود؟ کاری به خورد و خوراک وضعیت درمانی و خانه و زندگی او ندارم.
سه یا چهار سال پیش بود که طوفان کاترینا شیرازه زندگی مردم نیوارولئان را در هم کوبید...
مردم امریکا حکومت خود را هو کردند. که چرا به داد مردم نرسیده و آقای پرزیدنت چرا در قلب ماجرا نبوده است...
این روزها یکبار دیگر طوفان چند چشم و خشمگین دیگری از کوبا به ایالتهای ساحلی حمله کرده و این بار: آقای پرزیدنت در تکزاس است و ناظر بر ماجرا و ارتش درخدمت مردم. بیست و چهار ساعت پیش از طوفان سهمگین - شهرهای در مسیر - خالی از سکنه بودند و فرمانداران هشدار میدادند که دولت در قبال کسانی که در خانه بمانند مسئولیتی نخواهد داشت.
خبرنگاران C.N.N و فاکسنیوز همه در دل حادثه بودند و دو کاندیدای ریاستجمهوری براکاوباما و مککین تمام برنامههای خود را تغییر داده یک نفس درگیر این طوفان شدند.
تا...
خشم و خروش طبیعت سرانجام تسلیم کاردانی هوش و انسان دوستی فرهنگی شد که این حیات سه پنج را گرامی میدارد و دل به خیالبافی دنیاهای نادیده و نیامده نمیبندد.
اگر اعتراضها بعدا ز طوفان کاترینا نبود؟
اگر مسئولین میتوانستند با زور مردم راخفه کنند و آمار دروغ بدهند؟
یعنی اگر وسائل ارتباط جمعی آزادیبیان نداشت؟
اگر حکومت نیازی به رای مردم نداشت؟ و میتوانست خودش را نماینده خدا بداند و مردم را کنار بزند؟
اگر مردم به آن دنیا فکر میکردند و کاری به این دنیا نداشتند.
اگر...
حالا شهرهای زیادی نابود شده بود و زندگی دهها هزار انسان از بین رفته بود.
و...
ماهِ شهریور، ماهِ تولدِ تختیهاست.
۵ شهریور پدربزرگ جهانپهلوان تختی به دنیا آمد.
۱۰شهریور غلامرضاتختی کوچولو نوه جهان پهلوان به دنیا آمد.
و بابکتختی روزِ ۱۳شهریور به دنیا آمد، شناسنامهاش را ۱۴ گرفتند و شهلا میگوید: تولدش را همیشه ۱۲ میگرفتیم.
ماهِ شهریور، ماهِ تولد تختیها بر هر سه آنها و دوستدارانشان مبارک باد.
خیلی وقت بود که دلم برای ماهی تنگ شده بود. دیروز صدایش را شنیدم و شاد شدم .مزدک هم در بازیهای المپیک غیبش زده بود کمکم داشتم نگران میشدم که خوشبختانه دیدم سروکلهاش پیدا شد. میدانم که در تهران دوستانی هستند که کارگاه داستان دارند ظاهر آقای آبکنار مثل ما کولیها در به در و بیجا و مکان است اما از طریق نشر ققنوس یا مهران صاحب وبلاگ گاهشمار انزجار میتوانید با آقای آبکنار تماس بگیرد و در کلاسش شرکت کنید. محمد محمدعلی هم احتمالاً باید در همان کارنامه توقیف شده درس بدهد. این دو با دیدگاههای متفاوت و تجربهای که دارند میتوانند به همه ما کمک کنند...
لطفاً دیگر داستانی به ایمیل قدیمی من نفرستید اگر بروید توی وب گروه اينترنتی کولیها آدرس ایمیلی هست که به شما کمک میکند برای ایجاد ارتباط.
شناشیر ازت ممنون کتابی که فرستادی رسید... زیاد هم نگران نامها نباش میدانی خیلی زود آدم به اینجا میرسد که به گذشته نگاه کند و بخندد.
خانمی که با نشر قصه تماس گرفته و تهدید کرده که میخواهم یک نقد بد درباره دل پولاد بنویسم و آدرس مرا خواسته به احتمال زیاد حتی نوشتههای وبلاگ مرا هم نخوانده آخر با چماق که نمیروند سراغ نقد... بنویس. درست بنويس من همینجا چاپش میکنم... این فرهنگ زهرا خانم چماق به دست توسط کسانی اجرا میآود که مثل آقای کردان لابد از دانشگاه اکسفورد دکترای نقد و دکترای داستاننویسی دارند...
خانمها و آقایان خلاصتان کنم من که در ادبیات داستانی مدرکم ششم ابتدایی است تمام این سالها سعی کردهام مدارک قلابی صادره از دانشگاههای قلابی را رو کنم و از این بهبعد هم همین کار را خواهم کرد البته چه کنم که الگوی من سرکار خانم فاطمه رجبی نیست. الگوی من این موجود غریبی است که سینه به سینه طوفان میدهد و از هیچ شکستی نمیهراسد. زیباست زیبا زندگی میکند و... اگر گفتید از که حرف میزنم؟
خوب حميدرضا سليماني زحمت وبلاگ گروه اينترنتي كوليها را کشید و کار را به سرانجامی رساند. پس تمام دوستانی که برای داستان و داستاننویسی به این خانه کوچک سر میزدند از این بهبعد میتوانند به اینجا www.kooliha.blogfa.com بيايند. لینک این وبلاگ در لینکدونی وبلاگ خودم هم هست. فعلاً من و حمیدرضاسلیمانی این وبلاگ را اداره میکنیم. آقای سلیمانی عزیز دستت درد نکند.
واقعیت این است که خیلی از دوستان من اعتراض میکردند که وبلاگت تخصصی شده و تکلیف ما چیست که داستاننویس نیستیم و فقط دوست داریم نوشتههای تو را بخوانیم. پس مطالب غیر تخصصی را همینجا خواهم نوشت. مثلاً اگر بخواهم درباره شرکت هیلاریکلینتون در گردهمایی دمکراتها حرفی بزنیم و از قدرت غریبی که این زن دارد حتماً همینجا مینویسم مگر اینکه بخواهم او را وارد داستان کنم و بین شهبانو و فائزه و هیلاری پلی بزنم برای پیشبرد داستان ملکه و فائزه..
خوب فعلاً همهی ما صاحب دو تا وبلاگیم... خداوندِ تبارک و تعالی عاقبت همهامان را به خیرکند.
Point of view
ما ملکه را در حالی رها کردیم که جام شرابش را مزه مزه میکرد و فائزه که در چهار چوب در نشسته بود و شله زرد یا اشش را می خورد.فضای خوابگاه و باغ ارم را هم توضیح دادیم اما اگر بنا باشد داستانی نوشته شود از نگاه چه کسی این داستان نوشته می شود ؟ان کس که قصه را روایت میکند کیست ؟ نویسنده ای که من و شما باشیم چه کسی یا کسا نی را برای روایت داستان خود انتخاب میکنیم؟
یک نویسنده دقیق و با استعداد با انتخاب راوی مناسب می تواند داستانش را تا سالیان سال خواندنی کند . همه ما می دانیم که این نویسنده نیست که در ادبیات داستانی داستان را روایت میکند .راوی narrator با نویسنده فرق میکند .نویسنده راوی را انتخاب میکند اما تجربه روایت از ان روایت کنند ه است .
رومن گاری با انتخاب یک کودک به عنوان راوی در زندگی در پیش رو زندگی شاق و خشن زنانی مثل مادرش را تلطیف میکند . خواننده از نگاه یک کودک به فضای ایجاد شده در رمان به روابط و حرکات و رفتار ادمها به ستینگ داستانی و .... پی می برد . به داستانهای که کودکی ان را روایت میکند و طبیعی است که با نگاه یک بزرگ سال فرق میکند میگویند Innocent Eye
و فاکنر در یک گل سرخ برای امیلی یکی از ادمهای شهر را انتخاب میکند تا داستان را ازنگاه او ببینیم .گاهی پیدا کردن راوی خیلی اسان نیست مثل همین داستان فاکنر اما خوانندّ زیرک وقتی در حین خواندن به کلمه ما بر می خورد راحت می تواند راوی اول شخص جمع را شناسایی کند .منتقدان زیادی در باره یک گل سرخ مطلب نوشته اند و تمام انها دراین نکته متفق اقولند که انتخاب راوی مناسب باعث ماندگاری یک گل سرخ برای امیلی شده است . به جزپچ پچه های مردم شهری کوچک و هنوز درگیر سنت چه کسی می تواند از امیلی حرف بزند زنی که سالیان سال است با اسکلت عاشق خود زندگی میکند و وفقط زمانی از خانه می اید بیرون که به مالیاتی که باید بدهد اعتراض کند .
و اما یک سئوال پس تکلیف کتابهایی مثل لولیتا خوانی در تهران چه می شود ؟