تبليغاتX
يادداشت‌های منیرو روانی‌پور
                                             
ادامه مطلب
+  17 Nov 2008ساعت 3:57 PM   منیرو روانی‌پور   | 

نغمه‌های عاشقانه دودول طلا:
«جورابم کو؟»
«موبایلم را ندیدی؟»
«شلوارم کجاست؟»
«یه لیوان آب بده»
«این پنجره را ببند»
«خورشت شوره»
«گازت کثیفه»
«اینم خونه است که تو داری»
«ملحفه‌ام بو می‌ده»
«صبح تا غروب چه می‌کنی؟ خونه که خونه نیست، بچه که بچه نیست؛ خودتم این ریخت و لباسته به چی دلم خوش باشه؟»
این نغمه‌های عاشقانه برای شما آشنا نیست؟ چه موقعی خانه، خانه‌ی من است و گاز، گاز من است و خورش، خورش من است؟
دمکراسی از خانه به کوچه می‌آید و شهر را فتح می‌کند.
این یک خیا‌‌‌ل‌بافی کودکانه است اگر خیال کنیم در خانه‌،‌ آدمِ علیل و بی‌دست‌وپایی باشد که فرمان بدهد و آدم زحمت‌کشی که فرمان ببرد، آن‌وقت بیرون از خانه حقِ همه رعایت شود.
چقدر طول می‌کشد تا فضه و سمیه و سوسن و... بفهمند که این جوراب‌ها و گازها و موبایل‌ها هستند که زندگی آن‌ها را به تباهی کشانده‌اند...
هر کس می‌تواند فرمان بدهد وقتی توسری‌خور و فرمان‌بر باشی.
تباهی فقط از حکومت نیست، تباهی در خانه‌ی ماست. گلدانش را در خانه داریم. همه‌ی ما و هر روز با سکوت با بردباری با اطاعت محض به آن آب می‌دهیم و با این دلخوشی که...
که چی؟ که تکه نانی بخوریم؟
که سرپناهی داشته باشیم؟
که نگویند عاقل نبود نتوانسته کسی را برای خودش پیدا کند؟
که هرکس خودش را داوطلب چیدن میوه باغ بی‌حصار نکند؟
امنیت... امنیت...
به دنبال امنیت به ناامن‌ترین جاها پناه می‌بریم،
از ترس آبرو خفه می‌شویم،
از ترس گرفتن فرزندانمان،
از ترس طعنه‌ها و توهین‌های خان‌باجی‌هایی که دور برمان هستند،
از ترس خودمان
و هیچ کس به این دودول طلا نمی‌گوید:
«چلاق که نیستی، بلند شو جورابت را پیدا کن»
پیدا کردن جوراب یک کار زنانه است،
فرمان دادن کاری مردانه.
مردی که مرد است کار خودش را نمی‌کند،
کنیزو و برده و اسیر دارد.
زنی که زن است باید کار مردش را انجام دهد، گارگرِ خانه است چو ن خانه باید تمیز باشد، آشپزخانه است چون همه باید غذا بخورند، بغل‌خواب آقاست چون آقا نباید عقده‌ای شود و...
و بعد می‌خواهید از دلِ همه‌ی این‌ها دمکراسی تجه بزند؟
استبداد و حماقت و جباریت و زبونی از خانه به کوچه می‌رود از خانه‌ی من و شما!

+  16 Nov 2008ساعت 7:16 PM   منیرو روانی‌پور   | 

نگاهی بی‌فیس‌وافاده به زندگی نویسنده‌ی تبعیدی... با هم بخوانیم؛ رفیق نورپرداز

+  14 Nov 2008ساعت 7:23 AM   منیرو روانی‌پور   | 

حالا باید از هواپیما پیاده شود برود توی سالن مسافران و آن‌جا بچه‌ها را ببیند که آمده‌اند دنبالش. حالا نباید توی دفترش باشد این‌جور آشفته، این‌جور قرو قاطی...
ولی نشسته است توی دفترش خواب‌آلود. امروز کلاس‌های ادبیات دانشگاه آریزونا را از دست داده است. دانشجویانی که می‌خواهند از ادبیات ایران بدانند، کسانی که داستان‌های او را خوانده‌اند؛ نه به میان‌سالی او کار دارند ( برو  بمیر سگ‌پدر چقدر زنده مانده‌ای.) و نه به شوهر او(ای گه، پسر جهان‌پهلوان را از راه به‌در بردی. ای جادوگر، ای پتیاره اگر عروس جهان‌پهلوان هم باشی بی‌فایده است تو تمام شدی...)
پارسال بود که پرفسور تلطف زنگ زد و گفت این دانشگاه بخش فارسی معتبری دارد؟ پارسال بود که گفتی تمام سفرهایم را گذاشته‌ام برای ماه نوامبر آینده؟ کی بود که برنامه‌ی سفر به آریزونا را ریختی؟
پس چه شد که نرفتی؟
وقتی روی مقاله‌ای سه ماه کار می‌کنی چطورمی‌توانی آن را توی دفترت رها کنی و بروی.
فقط یک اشتباه و یا یک سوء‌تفاهم بود که باعث این همه گرفتاری شد.
پنج روز ایمیل‌ات را چک می‌کردی و هیچ خبری نبود و نمی‌دانستی چرا بلیط‌ت را نفرستاده‌اند؟ خودت راستی چرا زنگ نزدی؟ رسم نیست؟ چرا رسم است که منشی نویسند ه سفر و برنامه‌ها را پیگیری کند- تو منشی نداری- به‌خاطر منشی نیست. این رودربایستی احمقانه‌ی آن فرهنگ نبود که تو زنگ نزدی؟ چرا برنامه‌ات را چک نکردی؟
این‌جوری است ما نکبت‌ها را با خودمان جابه‌جا می‌کنیم، ذهنمان از طرح و توطئه رها نمی‌شود. فرق نمی‌کند میان نویسندهایی باشی که به عصر پارینه‌سنگی پشت کرده‌ای.
دوستی که قرار بود بلیط هواپیما برای من بفرستد آن‌ها را به ایمیلِِِ دانشگاه نوادا فرستاده. ایمیلی که من ماهی یک‌بارهم آن را چک نمی‌کنم.
و کسانی که قرار بود بیایند و مرا از فرودگاه بردارند دیشب ساعت ۹ شب به من زنگ زده‌اند.
و تمام این مدت من خیال می‌کرده‌ام برنامه کنسل شده. تمام این شش روز، عکس‌ها و یادداشت‌هایم در دفتر بود و گرنه راه می‌افتادم. واقعاً راه می‌افتادی؟ باید ساعت ۴ می‌رفتی.
بعد از گندی که بن‌لادن به این‌جا زده هیچ‌کس نمی‌تواند راهش را بگیرد وده‌دقیقه زودتراز پرواز برود فرودگاه. همه باید دوساعت زودتر برای بازرسی خودشان را به فرودگاه برسانند... آخ این برادران بهشتی، همه جای دنیا سایه‌به‌سایه دنبالت می‌کنند؛ خودشان، فکرشان و اعمالشان .
حالا حسابی دلم می‌سوزد. داستان جدیدی را آشوربانی‌پال‌بابلا ترجمه کرده بود قبلاً فرستاده بودم برای این‌که دانشجویان بخوانند. خدایا چه بحثی راه می‌افتاد.
راستی نکند من طاقچه بالا گذاشته‌ام و گفته‌ام آن‌ها دعوت کرده‌اند و آن‌ها باید تماس بگیرند؟
آخ، خفه می‌شوم از این‌همه اصابت ترکش‌های فرهنگی...
حالا درآریزونا دانشجویان رشته‌ی ادبیات به کلاس می‌روند و توی کریدور می‌خوانند:
«غیرممکن، ممکن است. برنامه لغو شده. منیرو روانی‌پور»

+  12 Nov 2008ساعت 7:16 PM   منیرو روانی‌پور   | 

                

                 عکس از اسماعیل جاشویی (شناشیر)

                      عکس از اسماعیل جاشویی (شناشیر)

+  10 Nov 2008ساعت 12:35 PM   منیرو روانی‌پور   | 

۱- لطفاً کامنت خصوصی نفرستید چون از این به بعد هرکامنتی اگرتوهین به دیگران نباشد پست خواهد شد به بخش کامنت‌ها.
۲- لطفاً و حتماً این را بدانید که داستان‌ها و شعرهایی که به ایمیل من می‌فرستید خوانده نمی‌شود چون وبلاگ کولی‌ها برای همین ساخته شده.
۳- از این‌که نمی‌توانم به تک تک شما پاسخ بدهم متاسفم. سعی می‌کنم هرازگاهی به سئوال‌های مشابه یک‌جا و در یکی از وبلاگ‌ها جواب بدهم.
۴- اگرمطلبی برای یکی از وبلاگ‌ها فرستادید و بعد نخواستید چاپ شود حتماً به حمید یا من نامه‌ای بنویسید. اما اگر همان مطلب را ما از کس دیگری گرفتیم و چاپ کردیم دیگرحق اعتراض نمی‌ماند و این اعتراض اگر همراه با متلک و توهین باشد بی‌جواب خواهد ماند.

+  8 Nov 2008ساعت 6:22 PM   منیرو روانی‌پور   | 

در گرماگرم انتخابات تونی‌ماریسون نویسده آمریکایی و برنده جایزه نوبل این نامه را به اوباما نوشت. با هم می‌خوانیم:
سناتور اوبامای عزیز
این اولین‌بار است که علناً از کاندیدای خاصی در انتخابات ریاست‌جمهوری حمایت می‌کنم. می‌خواهم بدانید چرا این نامه را می‌نویسم. دلیل اول این است که شاید این نامه طرفداران بیش‌تری برایتان به ارمغان بیاورد. دلیل دیگر، بیم‌ام از بی‌اعتنایی مردم به لحظه‌ی خطیر کنونی است. قصد حکمت آموختن به لقمان ندارم و از بحران‌هایی که دچارشان هستیم، حرفی نمی‌زنم. اما چیزی هست که حتماً باید بگویم: امروز فرصت تاریخی برای تحول اجتماعی (یا حتی انقلاب) پیش آمده که تردید ندارم شما نمی‌گذارید از دست برود.
می‌توانم ذهنیاتم را روشن‌تر بیان کنم؟
سال‌هاست که سناتور (هیلاری)کلینتون را تحسین می‌کنم. بخاطر دانش فراگیرش، و نیز توانایی‌اش در مناقشات سیاسی. اما من بیش‌تر مجذوب کیفیت افکار هستم(البته تا آنجا که برایم قابل سنجش باشد). کمی برایم جنسیت‌اش مهم است، چراکه تا به حال هیچ زن آزادی‌خواهی(لیبرال) بر آمریکا فرمان نرانده. فقط محافظه‌کارها و نو سنترها (new centrist) به قلمرو قدرت راه داشته‌اند. خیلی هم به نژاد سیاه شما اهمیت نمی‌دهم. اگر در شما تنها همین نژاد را می‌یافتم ممکن نبود حمایتتان کنم؛ "سربلندی و افتخار" از انتخاب یک سیاه‌پوست به عنوان رییس‌جمهور، برایم کافی نیست تا پا به عرصه انتخابات بگذارم.
بررسی دقیق توانایی‌های کاندیداها مرا به نتیجه‌گیری شگفت‌انگیزی رساند: شما علاوه بر فراست، درستی و اصالتی که نایاب است، چیزی از خود نشان داده‌اید که مطلقاً ارتباطی با سن، تجربه، نژاد و جنسیت ندارد، چیزی که من نتوانستم اثری از آن در کاندیداهای دیگر ببینم. چیزی که از آن حرف می‌زنم تخیل خلاقی است که با عقل و حکمت آمیخته. بسیار بد است اگر این ویژگی را با موی خاکستری و سال‌خوردگی بیامیزیم. هم‌چنان که نگاه بلند پروازانه را ساده‌لوحی بدانیم. یا باور کنیم زیرکی همان بصیرت است. همان‌طور که نمی‌توانیم وقتی برنامه دقیقی برای نجات درخت نزاری در جنگل تدارک ببینیم خاک مسمومی را نادیده بگیریم که درخت را احاطه کرده و به آن غذا می‌دهد.حکمت نعمت است. نمی‌توانی با تعلیم آن را فراگیری، یا آن را به ارث ببری یا کلاسی برای کسب آن بگذرانی و یا حین کار به آن دست‌یابی. شاید همه این‌ها باعث پرورش دانش در آدمی بشود، اما حکمت نه!
تعجب می‌کنم، آخرین‌بار کی بود که این کشور رهبری خرد مند داشت؟ کسی که اصول اخلاقی‌اش محدود به خواص نباشد. آدمی که بیش‌تر شجاع باشد تا جاه‌طلب. کسی که هم‌وطنانش را "ما" بداند نه "آنها". کسی که رویاهایی را که ما درباره کشورمان داریم به واقعیت تبدیل کند و نیز الگویی باشد برای جهانی که تشنه آزادی و دمکراسی است؟
آینده‌ی ما درخشان است و می‌تواند بطور غیرقابل باروی غنی و سرشار باشد. با این‌همه عظمت این دنیای از بند درآمده چنان می‌تواند بعضی‌ها را بترساند که از ترک زهدان نوستالژیک خود سرباز زنند.
معدود رهبران جسوری در گذشته داشته‌ایم، اما این عرصه کارزار شماست.
برای شما و خودمان آرزوی موفقیت می‌کنم.

+  5 Nov 2008ساعت 9:13 PM   منیرو روانی‌پور   | 

                          

می‌خندند، گریه می‌کنند و می‌رقصند... این حکایت ملتی است که به رییس‌جمهور تحصیل‌‌کرده و مصمم خود رای داد.             

+  5 Nov 2008ساعت 6:38 AM   منیرو روانی‌پور   | 

می‌خواهم بدانم خط قرمز این دیار کجاست، خط قرمز این نظام؟ می‌خواهم بدانم کجا کسی نباید حرفی بزند؛ روزنامه‌نگار، نویسنده، شاعر، هنرمند کجا باید دست به عصا راه برود؟
فیلم جورج‌دبلیوبوش را دیده‌ام. وقتی بلند می‌شوی تا از سینما بیرون بروی اولین سئوال توی ذهنت همین است؛ خط قرمز کجاست؟
کارگردان یک کشور فیلمی از رییس‌جمهوری می‌سازد که هنوز بر سر کار است و این فیلم نه تنها درباره رییس‌جمهور که درباره خانواده او، دوستان او، سیاستمداران دور و بر او هم هست.
از سینما که بیرون می‌آیی به این باور می‌رسی که این رسانه‌ها هستند که این مملکت را اداره می‌کنند، به این باور می‌رسی و دلت می‌خواهد اصلاً به کارتل‌های بزرگ فکر نکنی... راستی بیائید راست و حسینی‌اش را بگوئیم؛ یعنی شرکت‌های بزرگ می‌توانند روی رسانه‌های آزاد و تیز و دقیق این مملکت اثر بگذارند؟ یعنی این‌ها هم می‌توانند خریدنی باشند و یا از چیزی بترسند؟ راستی چه‌چیز جز قانون از آنها حمایت می‌کند که می‌توانند به این راحتی حرف دلشان را بزنند؛ بدون ترس، بدون وحشتِ دستگیری؟
و بر خود این‌ها چه کسی نظارت می‌کند؟ مردم؟ مردم و قانون؟
حتماً درباره فیلم دبلیو خواهم نوشت. دوست دارم شما هم این فیلم را ببینید.

+  3 Nov 2008ساعت 7:10 PM   منیرو روانی‌پور   | 

بابک زحمت ترجمه‌ی این داستان را کشیده و لحن را خیلی خوب در آورده حیفم آمد شما نخوانید. به ریچاردویلی برنده جایزه فاکنر هم گفتم که داستانت را روی وب می‌گذارم.  قرار شد کامنت‌های شما را برایش ترجمه کنم.  دوستانی که می‌توانند به انگلیسی کامنت بگذارند لطفاً تنبلی نکنند. یک‌بار دیگر از بابک ممنون که بی‌ادعا و بی‌سروصدا کار می‌کند.
[ادامه...]

+  3 Nov 2008ساعت 8:53 AM   منیرو روانی‌پور  

روبروی تلویزیون نشسته‌ام. ساعت یازده‌ونیم شب نوادا است.  C.N.N دارد سخنرانی حمایتی بیل‌کلینتون را از اوباما نشان می‌دهد اوباما هم مثل شاگردی باهوش و مؤدب انگشتان را درهم حلقه کرده و نشسته است. بیل‌کلینتون می‌گوید: اوباما برنامه‌های اقتصادی و بیمه‌ی درمانی بهتری دارد. اوباما می‌تواند  تغییراتی را که ما نیاز داریم به وجود بیاورد. جمعیت هورا می‌کشد. بیل‌کلینتون و هیلاری و میشل اوباما در غیبت اوباما که رفته بود تا مادر بزرگ بیمارش را ببیند، کمپین انتخاباتی را در شهرهای مختلف اداره می‌کردند. ژست اوباما معرکه بود. این ملت خانواده‌دوست دیدن مادربزرگ را نشانه‌ای از عاطفه انسانی اوباما می‌داند.  
حالا بیل‌کلنیتون نشسته است و اوباما پشت بلندگو رفته است. از او تشکر می‌کند و بحث‌اش را درباره  طبقه متوسط  امریکا  ادامه می‌دهد. بحثی که باعث شده مخالفانش او را سوسیالیست بدانند. اوباما از هیلاری می‌گوید، از راهی که او برای زنان کشور هموار کرده است.
چه غوغایی است انتخابات این کشور. سارا‌ پلین دلبر فتان با حرف‌هایی که زد طرفدارانش را یکی‌یکی از دست داد تا جایی که منتقدان گفتند حضور او بیشتر به ضرر مک‌کین تمام می‌شود. به هرحال زیبایی در میان مردمی که هیچ راز پنهانی ندارند تا جایی عمل می‌کند بعد نوبت به اندیشه و تفکر می‌رسد و کارایی. فرقی هم میان زن و مرد نمی‌گذارد این جماعت. هرکس باید همانی باشد که مدعی آن است وگرنه فوراً جایش را به دیگری می‌دهند.
از دیروز مردم پای کامپیوترها رفته‌اند و شروع کرده‌اند به رای دادن. روز اصلی رای‌گیری روز دوشنبه آینده است. فعلاً با نظرسنجی‌های مختلفی که شده اوباما جلوتر است اما می‌گویند: هرلحظه این اعداد و ارقام می‌تواند تغییر کند.

+  30 Oct 2008ساعت 9:25 AM   منیرو روانی‌پور   | 

دانشگاه برای جویس‌کارول‌اوتس سنگ تمام گذاشته بود. در یکی از بهترین هتل‌های شهر برایش اطرقگاهی گرفته بود و ما دعوت بودیم برای شام. من از ایران، لولی از آلبانی و رابرت از امریکا. هرکدام از وضعیت ادبیات و فضایی که در آن می‌نویسیم یا می‌نوشتیم چند دقیقه‌ای حرف زدیم. همه این‌ها بعد از شام بود بعد از این‌که به جویس معرفی شدیم. نویسندگان و هنرمندان معتبر ایالت نوادا آمده بودند. واقعیت این است حسی میان من و جویس به وجود آمد که ناشی از کلمات نبود. حسی غریب یک لحظه که رفتم تا با دوستان دیگر حرف بزنم یکی از حلقه سه نفره جویس جدا شد دست مرا گرفت و گفت: بیا. گفتم: جویس را دیده‌ام. گفت: می‌دانم اما صدایت  می‌کند. رفتم نشستم روبرویش. همان‌جور که آدم روبروی اقیانوس می‌نشیند.
وقتی مسئول برنامه شام، زنگوله‌ای را که توی دستش بود به صدا در آورد همه سر میزهایمان نشستیم. جویس دو میز از من فاصله داشت گاهی مثل کودکی سرک می‌کشید و می‌خندید. ریچارد که با من و لولی و رابرت نشسته بود گفت: جویس رژیم سختی را شروع کرده است دوست دارد بیش‌تر زندگی کند و بیش‌تر بنویسد. دیدم که زود شامش را تمام کرد. دیدم که توی فکر است با خودم گفتم: دارد طرح  یک رمان دیگر را می‌ریزد، و واقعیت این است جویس تنها آدمی است که در زندگی دیده‌ام و جز نویسندگی هیچ چیز برازنده‌اش نیست به لولی گفتم: این یعنی نویسنده، نگاه کن؛ فقط موقع نوشتن نویسنده نیست، نگاهش کن. لولی گفت: درست می‌گویی. گفتم: لولی ما شاعری داریم که می‌گوید بعضی‌ها فقط موقع شعر گفتن شاعرند. لولی گفت: تو مملکت من هم پر از شاعر شکم‌پرست است. لولی از اسماعیل قداره دل خوشی ندارد. بعداً شاید درباره‌اش حرف بزنم.
لولی اولین سخنران بعد از شام بود و بعد نوبت من رسید.
گفتم: از این‌که بدون ترس و اضطراب می‌نویسم خوش‌حالم. گفتم: پیدا کردن خود، کار آسانی نیست. من با این جلسات فرهنگی خودم را پیدا می‌کنم، با جویس با تونی‌ماریسون با کارول‌هارتر... گفتم هر چه دور برت قدوقواره‌ها بلندتر باشد مثل درخت بیش‌تر قد می‌کشی تا به خورشید برسی گفتم... گفتم توی مملکت خودم، خودم را گم کرده بودم...
جویس بلند شد دست‌های کشیده و لاغرش را دیدم دست می‌زد و بعد گفت: چه حرف‌های غریبی. و وقتی نوبت او رسید دوباره اشاره کرد به حرف‌های من و گفت: فکر نمی‌کردم توی لاس‌وگاس -ایالت نوادا با چنین کسانی روبرو شوم و بعد هنگام خداحافظی دست‌های مراگرفت: فردا جلسه خصوصی ساعت دوازده ونیم... گفتم: قبول.
وقتی برمی‌گشتیم. لولی گفت: منیرو تو با جویس چکارکردی؟

+  29 Oct 2008ساعت 7:44 PM   منیرو روانی‌پور   | 

این قسمت آخرِ داستان قشنگ مشق فرشته‌هاست. فکر کنید چه کلمات یا جمله‌ای را می‌توانیم حذف کنیم یا مترادف به‌تری برایش پیدا کنیم. فکر کنید چرا بعضی از قسمت‌ها را من پر رنگ‌تر کرده‌ام؟
[ادامه...]

+  28 Oct 2008ساعت 10:13 AM   منیرو روانی‌پور  

                           

خدایا این چاقالو هم نویسنده‌ای است با بیست‌و‌چهار کتاب که با کارول‌اوتس آمده بود. آن‌یکی با کابشن مشکی دگلاس است، رییس بخش ادبیات انگلیسی و چندین و چند کتاب دارد... در اداره بحث قدرتمند و هوشیار بود واولین سئوال را خودش از جویس‌کارول‌اوتس کرد؛ درباره جایزه نوبل و حرفی که یکی از مسئولان سوئدی درباره ادبیات امریکا زده بود. جوابش را حتماً خواهم نوشت.

                           

جویس‌کارول‌اوتس کاندیدای جایزه نوبل، نفر وسط ریچاردولی که به زودی داستانی را از او روی وب کولی‌ها می‌گذارم و برنده جایزه فاکنر و سومی رابرت‌روزنبرگ که رمان‌نویس تازه نفسی است. ریچارد‌رابرت بورسی نه‌ماهه گرفته است و با ما کار می‌کند. به جویس گفتم: کلاهت را بگذار سرت.  گفت: به‌خاطر این‌که باید چیزی روی سرم باشد؟ گفتم: نه به خاطر این‌که این‌جور قشنگ‌تری... حالا هرسه می‌خندند چون ریچارد ویلی می‌خواست کلاهی پیدا کند و روی سرش بگذارد تا زیبا شود... گفتم: بی‌فایده است به خودت زحمت نده...

                          

قبل از جلسه خصوصی. فکر نمی‌کنم این زن توی زندگی‌اش ثانیه‌ای را هدر داده باشد. نمی‌داند که دارم ازش عکس می‌گیرم.

+  27 Oct 2008ساعت 8:44 AM   منیرو روانی‌پور   | 

«نازنین دوست
داستان انعکاس رنج و تقلای آدمی است، داستان گلی است که در میان صخره‌های سخت و سنگی می‌روید، و در هم کوبیدن بساط دیکتاتوری است که می‌خواهد انسان خاص خود را بسازد.

[ادامه...]

+  26 Oct 2008ساعت 9:36 PM   منیرو روانی‌پور  

                            

دانشگاه‌ها و مؤسسات فرهنگی امریکا هرسال برنامه‌های هنری متنوعی دارند. این برنامه‌ها از یک‌سال قبل برنامه‌ریزی می‌شود. برای اجرای برنامه با آژانس هنری هنرمند تماس می‌گیرند. هیچ‌کس در این‌جا نمی‌تواند بدون این آژانس‌ها کارش را پیش ببرد. و همین‌ها هستند که نرخ وقت او را به متقاضی می‌گویند. هر هنرمند بسته به شهرتی که دارد قیمت وقتش متفاوت است. جویس‌کارول‌اوتس قرار بود پارسال بیاید که همان‌طور که نوشتم همسرش را از دست داد و آن برنامه به امسال موکول شد. شوهر اوتس ادیتور و آژانس هنری او هم بود. (در فرصتی دیگر درباره ادیتورها هم می‌نویسم) دولت محافظه کار یا دمکرات هیچ نقشی در دعوت از این هنرمندان ندارد و هزینه‌ای هم بابت آن‌ها پرداخت نمی‌کند. این اسپانسرهای خصوصی هستند که به دانشگاه‌ها و مؤسسات فرهنگی پول می‌دهند تا چرخه فرهنگ در این دیار بچرخد. وقتی این برنامه‌ها قطعی شد و هنرمند برای تدریس یا سخنرانی یا اجرای برنامه‌ای اعلام آمادگی کرد هیچ‌کس دیگر نمی‌تواند آن را تغییر دهد... دولت که اصلاً حق دخالت ندارد. گاهی شاید رییس دانشگاهی عوض شود اما برنامه‌ها سر جای خودشان هستند.

+  26 Oct 2008ساعت 7:13 AM   منیرو روانی‌پور   | 

 ترجمه گفت‌و‌گو با چارلز سيميک را در وبلاگ کولی‌ها بخوانید.

+  25 Oct 2008ساعت 12:42 PM   منیرو روانی‌پور   | 

                            

دیر وقت شب است. همه خوابند. در تاریکی شب می‌نویسم در روشنایی کامپیوتری که خوب کار نمی‌کند. عکس‌های جلسه جویس‌کارول‌اوتس را نگاه می‌کردم. حالا هر دو رفته‌اند هم چارلزسیمیک و هم جویس. جویس همان‌طور که گفتم هفتادوهفت کتاب دارد و چارلز شصت تا. نمی‌دانم ما برای خواننده‌ای که هفتاد کتاب از یک نویسنده خوانده است چه چیزی برای گفتن داریم. نویسنده‌ای که هفتاد کتاب می‌نویسد حداقل پنجاه فرم داستانی را تجربه کرده است. به جویس گفتم: تو انسان خوشبختی هستی چون به راحتی و به ترتیب توانسته‌ای کتاب‌هایت را چاپ کنی... گفتم: خوش‌به‌حالت جویس، نگاه کن یک صندلی خالی نیست، سالن پر است و این تازه ایالت نوادا‌ست. گفتم: راستی کسی به تو گفته؛ تو پیری، تو از کار افتاده‌ای، تو حاج‌خانم بهتره تو خانه بنشینی... تو که حالا شوهر کرده‌ای چرا می‌نویسی... تو که مشهور شده‌ای دیگر چرا می‌نویسی؟ گفتم و گفتم و گفتم...  چشمان درخشان و متعجبش را هنوز می‌بینم. دستم را گرفت. برای یک لحظه چشمانم را بستم وقتی دوباره نگاه کردم دیدم باهم گریه می‌کنیم. 

                            

 ادامه دارد

+  23 Oct 2008ساعت 10:33 AM   منیرو روانی‌پور   |