به هوای «نیکول کیدمن» میرویم فیلم «استرالیا». شروع درخشانی دارد و فیلم سه ساعت است. ساختار یکدست و منسجم نیست. پایانهای متعدد تماشاچی را خسته میکند. سه شخصیت اصلی چندین و چند بار از هم جدا میشوند و باز به هم میرسند. مثل «مجموعهی دروغها». حرف فیلم مشخص نیست و پرشهای روایتی به آن آسیب میزند. راستش را اگر بخواهید خیال میکنم فیلمنامهنویسان آمریکایی گیج شدهاند. جهان را نمیشناسند و شناخت آنها توریستی است. این نگاه توریستی بنیهی داستان را از بین میبرد. انسجام، یکدست بودن داستان و هدف مشخصی که کارگردان دنبال میکند میتواند تماشاگر را سر پا نگه دارد... اما اینجور پخش و پراکنده گفتن، مرا یاد رماننویسان نوقلم خودمان میاندازد؛ پرگویی و تکرار مکرراتی که کار هنری را از خلاقیت تهی میکند...
البته نیمهی دوم فیلم، کارگردان به مدد اکشن تماشاچی را سر جایش مینشاند اما خستگی کلمهای است که وقتی از سینما بیرون میآیی در ذهن تو جولان میدهد...
باید درباره فرزانه طاهری حرف بزنم. وقتی میگویم «باید» حتما مقصودی دارم. چون من از هرچه باید و نباید است بیزارم.
اولینبار که او را دیدم سال شصت و سه بود. حالا نوشتههایم با من نیست که بگویم چه روزی و چه ساعتی اما، به یاد دارم که با خودم گفتم چه زیبا...؟ چه چشمهایی دارد این دختر...
در اولین جلسه داستانخوانی که با گلشیری داشتم فرزانه طاهری هم بود. من به او میگفتم خانم گلشیری... اما خیلی زود فهمیدم که او خانم طاهری هم هست، که او نه تنها چشمانی زیبا که جان شگفتانگیزی دارد که او دون شان خودش میداند که به این و آن حسادت کند. دیدم که در کار ساختن خویش است دیدم که وقتی خانمی میآید که داستان بخواند آفتابی نمیشود، دیدم که میترسد از حرفها، ازحرفهایی که فقط از فرهنگی برمیآید که در آن زنان صدها سال است که تو سری میخورند حتی اگر روسری نپوشند و نپوشیده باشند.
حسادت کار آدمهای شکست خورده و بیپناه است. کار آدمهای بیکار و خصلت کسانی است که به آنچه که باید نرسیدهاند. کسانی که از توان دیگران واهمه دارند.
فرزانه طاهری با همه جوانی، این ویژگی غیر انسانی را نداشت. خودش بود. نمیخواست آویزان گردن شوهر باشد، هر چند مردی دوست داشتنی در کنار خود داشت، دوست داشتنی و گستاخ.
بعدها از او دلخور شدم وقتی چشمان هوشیار و درخشان هوشنگ گلشیری به زیر خاک رفت و بنیاد جایی شد که نام او را با خود داشت و...
این قصه سر دراز دارد یک روزی حتما داستانش را خواهم نوشت. اما من میگفتم بنیاد ادبی نمیتواند بنیاد مستضعفان باشد یا مثل صدا و سیما، در بنیاد گلشیری نمیتوان عمه و خاله و خالهزاده را خبر کرد و یا...
به مسئلهی دیگری اشاره کنم؛ من هرگز دوستی خاصی با فرزانه نداشتهام و هرگز زبانم نمیچرخید که به آقای گلشیری بگویم هوشنگ.
این نوشتهی مسیح علی نژاد خواندنی است:
اولین بار است که می بینم برف روی کاکل نخل مینشیند.


دو مطلب است که امیدوارم بتوانید بخوانید:
۱- خاطرات جمالزاده از کشتار ارامنه
۲-عذرخواهی اینترنتی روشنفکران ترکیه درباره کشتار ارامنه
اینجا سرزمین غولهاست. آدم کوتولهها، له میشوند و میروند پی کارشان. دیشب «C.N.N» برنامهای از «مایکل فیلیپس» داشت. به نام «پسرک طلایی...» اینکه چهطور از یازده سالگی شروع میکند به شنا کسی که تمام وحشت زندگیاش غرق شدن بود و چهطور مربیاش برنامهریزی میکند تا او را به بازیهای المپیک برساند... به برنامهی از پیش تنظیم شده که نگاه میکردند میدیدند که فقط یک ثانیه از آن پیشبینی که قبلا شده بود عقبمانده، آنهم به این خاطر که عینکش ناگهان وسط کار، کار دستش میدهد. «مایکلفیلیپس» حالا برای سابوی و خیلی از کمپانیهای دیگر تبلیغ میکند و پول میگیرد، حتی صحنهای را نشان داد که قهرمان گیتار به دست با لباسی نه چندان متعارف میرقصید... این کارها هیچ از محبوبیت او کم نمیکند آخر آنها همینند که هستند، زندگی دوگانهای ندارند، چون مجبور نیستند به کسی توضیحی بدهند یا از کسی حسابی ببرند. با اینهمه «C.N.N» این را هم نشان داد که قهرمان، یک قرارداد پنج میلیوندلاری را رد کرد چون میگفت با ارزشهای من نمیخواند. مادرش را هم نشان داد که سرپرست یک مدرسه است و با تبلیغ لباس کلی درآمد برای خودش ساخته است... وقتی خبرنگار به مادرش گفت که مایکل از تو و زحمتهای تو همهجا میگوید، مادر به گریه افتاد... خبرنگار «C.N.N» گفت که مادر مایکل گله میکند که چرا مایکل زنگ نمیزند... بعد خانه مایکل را نشان داد و جاییکه لباسهای کثیفش تلنبار شده بود روی هم... خبرنگار «C.N.N» میگفت مایکل روزی سه هزار ایمیل دریافت میکند و از اول ژانویه خودش برای المپیک ۲۰۱۲ در لندن آماده میکند.
چرا دروغ بگویم من این سرزمین را به خاطر همین چیزها دوست دارم هیچکس هیچ چیزی را پنهان نمیکند همه به قول «شاملو»: انگار در اتاقهای شیشهای زندگی میکنند.
من هر وقت کم میآورم و میبینم که انرژیام دارد ته میکشد میروم سراغ این آدمها، امروز هم کتاب زندگی «براک اوباما» را خریدم که بخوانم.
قرار بود ننویسم اما وقتی حرفی داشته باشم که بتوانم بدون سانسور بنویسم شروع میکنم به نوشتن. نوشتن مادر من است. مادری که چند بار تا به حال توی خواب من آمده است و به من گفته است مگر آمریکا نیستی؟
نیاز به خلوت و تنهایی دارم.
نیاز به یک برنامهریزی دقیق.
سال نو مسیحی نزدیک است. بیست و سوم دسامبر، دوسال تمام میشود که من اینجا هستم.
میخواهم با خودم خلوت کنم و ببینم بالاخره خودم را پیدا کردهام یا بیشتر گم شدهام؟ میخواهم بدانم با کامنتهای زشتی که میفرستند چهکار باید بکنم. با فحشهایی که میشنوم با مشکلاتی که همیشه دست به گریبانم که مطلبی را به وبلاگم پست کنم. آنچه مینوشتهام نوشتههای من بوده، نوشتههای یک نویسنده، میخواهم بدانم این نوشتنها میتواند جای نوشتن در نشریهها را بگیرد، میخواهم فکر کنم که کی هستم؟ چهکار کردهام؟ نویسندهام؟
فقط مادرم میدانست که من نوشتن را بیشتر از زندگی دوست دارم.
کاری نمیشود کرد، فعلا باید خرده ریزههای خودم را جمع کنم. این جمله من نیست، جملهی نویسندهی دیگری است که شش ماهی میشود که از ایران آمده و دیروز به من میگفت با کیسهای از خردهریزههای خودم آمدهام و میخواهم این خرده ریزهها را سر هم کنم ببینم چه شکلیام؟
جمع و جور کردن خرده ریزهها ساده نیست.
روی ماه تمام دوستانی را که میآمدند و به این وبلاگ سر میزدند و دلشان تهی از بغض و کینه بود، روی تمام شما را میبوسم و سال نو مسیحی را به همه شما که مهربانی و محبت را دوست میدارید تبریک میگویم.
موهایت را
باز میکنی
دستانم را میگشایم
زیر باران...
خدا خیس میشود.
از حمید رضا سلیمانی
بیائید باهم یک جمله دیگر را ترجمه کنیم:
The past is history
The future is mystery
The present is a gift
این جمله از جیمز دین است. میتوانید ٱنرا ترجمه کنید؟
.Dream as if you will live forever,live as if you will die to day
از تمام دوستانی که برای کولیها داستان فرستادهاند و داستانهایشان روی وب است خواهش میکنم به این سه سئوال جواب بدهند:
۱- چرا مینویسید؟
۲- چند وقت است که مینویسید؟ و این داستانی که برای ما فرستادهاید چندمین داستان شماست؟
۳- در چه ساعاتی از شبانهروز مینویسید، آیا برنامه کاری منظمی دارید؟
۴- از میان داستانهای روی وب پنج داستان مورد علاقه خود را انتخاب کنید. این داستانها شامل داستان خودتان نمیشود.
۵- جواب را میتوانید به ایمیل کولیها بفرستید.
جوابها روی وب کولیها قرار خواهد گرفت. داوری نهایی بدون دریافت این جوابها غیرممکن است.
تا یک هفته منتظر جواب شما میمانیم.
با احترام: کولیها
اینروزها تعطیل بود و من میهمان داشتم. چند بار خواستم مطلبی بنویسم وبلاگ باز نمیشد. باید صبر میکردم تا امروز... فکر میکنم یا بلاگفا ایراد داشت یا کامپیوتر من اینجا مسخرهبازی در میآورد.
کار زشت و ابلهانهای که در بمبئی اتفاق افتاد و ادامه همان کاری بود که سیسال پیش خلخالی در ایران کلنگش را زد پاک همه را خسته و نگران کرده بود باز دوستان خارجی(اروپایی، آمریکایی، آسیایی) از ما میپرسیدند: شما کتاب قرآن را به انگلیسی ندارید؟ میخواستند ببینند کجای قرآن نوشته که درست روزهای قبل از عید و جشنِ نیمی از مردم دنیا، باید مردم را عزادار کرد. راستش یادم افتاد به سالهای جنگ خودمان که درست یک یا دو هفته قبل از عید نوروز حملهها شروع میشد تا هیچکس دل و دماغ نداشته باشد که جشنی بگیرد.
«کشور» ما «خانه»ی ماست
از «خانه»ی ماست که «کشور» ما ساخته میشود
و از «کشور» ما «خانه»ی ما.
قصدم این نیست که مثل کودکی که دو تا کلمه میداند واژههای تکراری را تکرار کنم
حرفم بر سر «آبادی» و «ویرانی» است.
«ویرانی» با «استبداد» میآید.
انسانِ ویران
یعنی:
سرزمین ویران،
خانهی ویران،
پس «انسانِ ویران» همه چیز را آوار میکند
بر سر دیگران، اگر نتواند بر سر خودش!
«مستبد» اندام و احساس خودش میشود
«انسانِ ویران» با «مستبد» چه فرقی دارد؟
«مستبد» دیگران را ویران میکند
و «انسانِ ویران» به ویرانی خود دامن میزند
در جهان مدرن جایی برای هیچکدام از اینها نیست
شاید «انسانِ ویران» را که از آنسوی آبها آمده بتوان در یک کلنیک روانی بستری کرد
تا مشاوران جهان مدرن به او بگویند که
«قانون» و «عشق» ویرانی را عقب میزند
قانونی که به نفع همه باشد نه یک گروه خاص و یا آدم خاص
زن و مرد و کودک در خانه مسئولند،
خانهای که در آن زندگی میکنند باید
آباد باشد،
آرامش داشته باشد،
و از زندگی روزمره
چیزی بیشتر به ساکنان بدهد
اگر یک نفر حکومت کند و دیگران اطاعت
این یعنی ویرانی
اگر یکنفر در این خانه بترسد
اگر یکنفر عذاب بکشد و زیر لب نفرین کند و نتواند رک حرفش را بزند
اگر یکنفر چاپیده شود روحش... اندامش... نیروی کارش
خانه ویران است
در سرزمین ویران چیزی رشد نمیکند
و اندیشه کپک میزند.
در مورد امیلی دیکینسن (Emily Dickinson) در کولیها بخوانید
کلمات جان دارند و زندهاند مثل آدمها.
کلمات میتوانند مثل آدمها خرد و خاکشیر شوند.
ویرانی کلمات ویرانی آدمهاست.
به این واژه فکر کنید:
«مراقبت»
«مراقبت» یعنی چه؟
یعنی:
دستگاه قضایی اجرایی و قانونی کشوری طوری باشد که از شهروندان خود مراقبت کند؛ از جان آنها از مال آنها و از استعداد و اندیشهی آنها، نگذارد کسی به کسی تجاوز کند، نگذارد کسی به کسی کولی بدهد و یا از کسی کولی بگیرد نگذارد...
بگذارید برویم توی خانه:
در خانهها مراقبت یعنی چه؟ یعنی هیچکس به هیچکس زور نگوید، کسی از کسی نترسد، همه بتوانند حرفشان را راحت بزنند، کسی از کسی زهر چشم نگیرد، کسی به اجبار تن به زندگی ندهد از ترس همسایه، از ترس حرف مردم، از ترس در و دیوار از ترس...
در سرزمینی که کلمهی «مراقبت» هنوز مچاله نشده، تمام مؤسسات دولتی و یا خصوصی بنایشان بر این است که به انسان کمک کنند، به سلامتی انسان، به پیشرفت انسان، به بینیازی انسان، به حرمت انسان،
و این فرهنگ به خانهها نیز کشیده شده:
کسی نمیتواند از کس دیگر کولی بگیرد
کسی نمیتواند از کس دیگر زهر چشم بگیرد
کسی نمیتواند کس دیگر را تحقیر کند
کسی نمیتواند مانع کار کس دیگری شود
قرار بر این است که زندگی ساخته شود مثل سرزمین که باید ساخته شود.
اما در سرزمین قد کوتاهان جای مراقبت با کنترل عوض میشود
مراقبند که «مراقبت» خاص آدمهای خاص باشد.
و
در چنین خانههایی؛
کنترل از راه دور و نزدیک همان «مراقبت» است و معنا و مفهوم آن این است:
«تکان نخور تا من بگم»
«نفس نکش تا من بگم»
«من... من... من»
«مراقبت» مواظب است تا «من» ضربهای نخورد
«مراقبت» بیآنکه بخواهد رفتهرفته از معنا تهی میشود
میشود «کنترل»،
میشود چک کردن فکر، اندیشه، اعمال، لباس، رفتار و همه چیزِ من و شما
«مراقبت» در خانه است که به «کنترل» تبدیل میشود و میرود توی خیابان تا پدر همه را در آورد.
بعد از دیدن فیلم ویدئویی که آزاده فرستاد و زنی سر سفره عقد از شوهر آیندهاش کتک میخورد فکر کردم این زن از این بهبعد چکار خواهد کرد.
دوباره پنهان میکنم
دوباره میگویم
آخ
دوباره میگویم
اوخ
و میشمارم تا هزار
هزار هزار هزار
و میخندم کرکر
تا تمام شود
هجوم تاریخی تنش
تجاوز دستهای تاریکش
و تهاجم
دندانهای درندهاش
که تکه تکه
پوست تنم را
کبود میکند