قطار اوباما به واشنگتن دی سی رسید ولی من نرسیدم گزارش درست حسابی از این سفر تاریخی بنویسم. این سفر در واقع یک سفر سمبلیک بود پسر دوازده سالهام که تاریخ آمریکا را از بر است و در تاریخ خودش گیجش کردهاند میگوید اولین بار ابراهام لینکلن با قطار از ایلینیوز راه افتاده و این سفر ده دوازده روز طول کشیده. اوباما به حرمت اولین رئیسجمهور آمریکا که بردهداری را غیرقانونی اعلام کرد از فیلادلفیا راه افتاد.
تا واشنگتن سه بار قطار ایستاد. یکی از سخنرانیهای سر راهش را گوش دادم از مسؤلیت میگفت و از اینکه به تنهایی هیچ کاری نمیتواند بکند... و اینکه مردم از هر گروه از هر رنگ از هر نژاد و جنسیت باید با او برای ساختن کشورش همراه باشند.
دیروز اوباما بر سر آرامگاه ابراهام لینکلن رفت و ادای احترام کرد تمام مدت به فکر قبر خراب شده کورش بودم...
امروز هم روز ماتین لوترگینگ است. مردی که همیشه مرا به یاد پدرم میاندازد. کتاب او را پدرم برایم خرید وقتی دبیرستان میرفتم. پدر عاشق و شیفتهی مارتین لوترکینگ و گاندی و نهرو بود و این اواخر گورباچف را دوست میداشت.
دلم میخواست میتوانستم لحظه به لحظه این سه روز تاریخی را برای شما گزارش کنم... نشد اما هر وقت فرصتی گیر بیاورم امروز و فردا و هر چه ببینم برایتان مینویسم من تصویر خودم را میدهم و شما با تصویری که در ذهن دارید مقایسه کنید.
ایستگاه به ایستگاه مردمی که در سرمای بیست درجه زیر صفر ایستادهاند تا قطار رئیسجمهور منتخب براک حسین اوباما را ببینند. قطار از فیلادلفیا راه افتاده است و امروز برنامه لحظه به لحظه C N N این سفر تاریخی بود... دربارهی این مطلب مفصل خواهم نوشت.
حمید، یک نفر با ده تا اسم بیست تا کامنت گذاشته و گفته که طرح سایت من از روی سایت دیگری کپی شده لطف میکنی آن را عوض کنی یا اگر جوابی داری برای من بفرستی تا بگذارم روی وبلاگم. ضمنا دوست دارم خوانندگان بدانند که من فقط نویسنده این وبلاگ هستم. اگر نوشتههای من آزارشان میدهد میتوانند به اینجا سر نزنند من کار دیگری نمیتوانم برایشان بکنم یعنی نمیتوانم چشمانم را روی حقیقت ببندم و نه میتوانم دنبال شعارهایی بروم که سیسال است ازدهان مشتی شیاد در میآید تا مردم را سرکیسه کنند. چون خیال میکنم مغرض اگر نباشی کند ذهنی هم حدی دارد سگ پاولف هم تن به حماقت و جباریت نمیدهد.
میگوید: واقعا گندش را در میآورند وقتی خبر ندارند به یک چیز پیله میکنند ول کن معامله هم نیستند.
میپرسم: چه میگویی با خودت؟
میگوید: این هواپیما را میگویم و این رودخانه هودسن.
میگویم: خیال نمیکنی میخواهند از زوایای مختلف حادثه را بررسی کنند.
میگوید: چه حادثهای چه کشکی.
میگویم: از کنفرانس برلین چیزی میدانی؟
میگوید: ها... همان که زنی تویش لخت شد.
میگویم: همهی داستان این نیست.
و یادم به کنفرانس برلین میافتد. بیست دقیقه از فرودگاه آمده بودیم نگاه کردم از پشت پنجره کوهها پراز برف بود، کجا بودیم؟ یکی گفت: قزوین، و همینجا بود که هواپیما برگشت بدون هیچ توضیحی و بعد از بیست دقیقه دوباره نشستیم توی فرودگاه مهرآباد. بیشتر از سه ساعت آنجا بودیم توی هوای بسته و خفه هواپیما از تشنگی لهله میزدیم. یکی میگفت: خودش دیده که پرندهای رفته توی انجین (حالا خیال میکنم آقای جلاییپور بود) یکی میگفت: نه، بار یک مسافر را دارند پیاده میکنند طرف لابد ممنوعالخروج بوده و یکی دیگری میگفت نه هواپیما دچار نقص فنی شده.
شهلا لاهیجی پرسید: ترسیدی؟
گفتم: نه، چون نفهمیدم که داریم بر میگریدم...
هر کس چیزی میگفت و من فکر میکردم اگر خواهرم را از آمریکا نکشانده بودم تا برلین، از هواپیما پیاده میشدم. پسر سهسالهام هم با من بود که نمیدانست چرا هواپیما ایستاده و کی باید حرکت کنیم. پسرک کلافه بود. مامان گرمه... مامان تشنمه... مامان کی میرسیم...
سالها از آن ماجرا میگذرد ما دادگاهی شدیم. و محکوم به اقدام علیه امنیت ملی. قاضی مقدس ترور شد. مدعیالعموم در یک سفر نوروزی خودش و خانوادهاش از بین رفتند و ما...
هنوز نمیدانیم نام آن پرنده که هواپیما را مجبور به فرود اجباری کرد چه بود؟
تکلیف این هواپیما با آن هواپیما روشن است. خیال میکنم حالا شجرهنامه تمام پرندگانی را که حوالی فرودگاه نیویورک پرواز میکنند سیصد میلیون آدم میدانند.
این نوشتهی دوست نادیده را با هم بخوانیم. ضمنا خیال نمیکنم عبدالقادر بلوچ سبیل تا بنا گوش در رفته باشد...
شامپوی معمولی
«چه موهای بلند قشنگی!» صدای زنانهی نرم دلنشینی را از پشتسر شنیدم - همانطور که به راه رفتن در مسیر هر روزهام در کنار«دانوب» ادامه میدادم سر برگرداندم و در پاسخش گفتم:
«ممنونم»
- «با شامپوی معمولی میشورید؟»
***
در تمام عکسهای کودکی موهای من پسرانه کوتاه شده است. من از شنیدن جملهی "به به! چه پسر خوبی!" از مردم کوچه و بازار بیزار بودم. از آرایشگاه هم که هر یکی دوماه یکبار به زور به آنجا برده میشدم متنفّر بودم. با اینهمه موهای من همیشه به دلیل "شستنش راحتتر است" کوتاه میشد. امّا من حتّی در همان سنین هم میدانستم که موضوع این نیست. یک دلیل مبهم به زبان نیامده آن پشت میلولید. چیزی شبیه سایهای از هیکلی که در تاریکی لحظهای از برابر چشم میگذشت و به آنی ناپدید میشد. آن روزها نمیدانستم آن "دلیل پنهان " چیست. تنها آن را حس میکردم.
روبهروی تلویزیون نشستهام. گزارش لحظه به لحظه C.N.N از سقوط هواپیمای ایرباس در رودخانه هودسن.
۶ دقیقه بعد از پرواز پرندهها به موتور هواپیما اسیب میزند خلبان تا به روی زمین سقوط نکنند هواپیما را به سوی رودخانه هدایت میکند و به مسافران میگوید که در انتظار سقوط باشند و خونسردی خود را حفظ کنند... لحظهای بعد هواپیما درآبهای یخزده رودخانه است و در محاصره کشتیهایی که برای کمک آمدهاند. مسافران را یکی یکی از هواپیما بیرون میکشند آخرین کسانی که میآیند بیرون خدمه هواپیما و خلبان و کمک خلبان آن است. ناگهان در ذهنم این تصویربا تصویر دیگری مقایسه میشود با تصویر سقوط هواپیما در شهرک توحید... توی اتاق پشتی بودم در شهرک اکباتان برج میلاد زیر هوای غبار گرفته و سیاه ناپیدا بود تلفن زنگ زد: دوستی میگفت همه آنها خبرنگار بودند همه آنها.
و هنوز نمیدانم علت سقوط چه بود؟ هنوز نمیدانم به راستی چند نفر در هواپیما بودند هنوز نمیدانم...
نگاه میکنم ...
تلویزیون شماره میدهد تا کسانی که نگران جان عزیزان خود هستند (۱۵۵ مسافر و خدمه) با آن تماس بگیرند. لحظه به لحظه با مسافران و یا شاهدان عینی مصاحبه میکند. آخرین نفر خلبان است که تلفنی گزارش کارش را میدهد.
کی بود که هواپیمایی نزدیک فرودگاه مهرآباد مجبور به فرود شد و مهمانداران وخلبان و کمکخلبان اولین کسانی بودند که بیرون پریدند؟
حالا مسؤل شرکت هواپیمایی یو اس ایر لاین میآید و به مردم اطمینان میدهد که هیچ نقصی در هوا پیما نبوده که شرکت او مسئول آرامش جان مسافران است که...
این جوری است که آدم نفسش بالا نمیآید... که میخواهد نعره بزند...
چراغ جادو؛ وبلاگ غلامرضا به روز شد.
لولی شاعر آلبانیایی با دو تا دخترش میهمان ما بودند. لولیتا بورس نه ماهه دارد و خودش را به در و دیوار میزند که جای دیگری بورس بگیرد و به زادگاهش برنگردد. لولیتا مسلمان است و شوهرش کاتولیک. از مشکلاتی میگوید که هنگام ازدواج با همسر مسیحیاش با آن دست به گریبان بوده. درباره تصور و رویا حرف میزنیم. میگوید ذهن ما عادت به ماجرا دارد حتی اگر مشکلی نداشته باشیم برای خودمان چیزی پیدا میکنیم تا بتوانیم زندگی را برخود زهر هلال کنیم. از آخرین شعری میگوید که سروده از کارهایی که باید بکند تا شاید بتواند مدتی دیگر اینجا بماند. میگوید بچهها دلتنگ سرزمین خودشان هستند اما دلشان نمیخواهد برگردند... گفتم این حال و روز تمام مهاجران مسلمان است میگویم راستی در زادگاه ما چه اتفاقی میافتد که حتی بچهها خوش ندارند دوباره آن را تجربه کنند. ایستاده است توی آشپزخانه تا من کباب دیگی و پلو درست کنم بعد میرویم توی حیاط پشتی. میگوید نمیدانم آخرینبار کی بود ّّ که از نگاهی دلم لرزیده. شعر مایا کوفسکی را برایش میخوانم:
کشتی عشق به صخره زندگی خورد و شکست...
بعد که میآییم داخل میبینم بچهها قاهقاه میخندند. نگاه میکنم فیلم هیچ Hi tch از تلویزیون پخش میشود مردی است که به دیگران یاد میدهد چهطور یک رابطه عاطفی با دختری پیدا کنند. فیلم کمدی است و طبیعی است که خود مشاور عشق و ازدواج در گل میماند تا به تماشاچی که بچههای ما باشند نشان دهد که دوست داشتن نیاز به کلاس و اکابر ندارد... فیلم با یک میهمانی تمام میشود و دختری که تنها نشسته است. پیرزنی از تنهایی او حیرت میکند و میپرسد چرا نمیروی برقصی؟ جفتت کجاست میگوید جفتی ندارم. پیرزن باحیرت به دوربین زل میزند و کاری میکند که پسر خودش با دخترآشنا شود.
این منطقه ممنوعه فرهنگ ماست. دوست داشتن و عشق ورزیدن... مردهایم از احترامات فائقهای که نصیبمان میشود... زندگی این احترامات دورغین نیست، زندگی دوست داشتن است پیدا کردن کسی که بتوانی باهاش حرف بزنی نه از سیاست از رنگ دلخواهت از غذایی که دوست میداری از آبی آسمان از داستانی که خواندهای از فیلمی که دیدهای... زندگی یعنی پنهان نکردن عشق یعنی قدم زدن بیترس و واهمه.
ما در طول زندگی مثل حواریون مسیح بارها مجبور میشویم همه چیز را انکارکنیم زندگی را و نفس کشیدن را تا کسی از نانجیبی ما انگشت به دهان نماند.
به لولیتا میگویم نگاه کن این بچهها وقتی اینجور عریان و زلال با واقعیتهای اصلی زندگی روبرو شوند و مجبور نباشند همه چیز را پنهان کنند طبیعی است که ذهنشان به دنبال مشکلسازی نخواهد رفت. میگویم لولی هزار ریسمان نامریی از لحظه تولد دور بر ما پیچیده میشود تا وقتی که دهان باز میکنیم نتوانیم بگوییم «عشق» نتوانیم بگوییم «دوستت میدارم...»
ناگهان میبینی با موج اخبار رفتهای. واقعیت این است که اینجا دیگر خودم را تافته جدا بافته نمیدانم و فقط به کشور خودم و مسائلش فکر نمیکنم هر اتفاقی که در افغانستان هم بگذرد مرا تکان میدهد فقط نگاهی بیندازید به وبلاگ یادداشتهایی از کابل تا بدانید چه میگویم. گاهی فکر میکنم نه درست شدنی نیست خانه از پای بست ویران است. با خودم کلنجار میروم و دائم فکر میکنم که چهکار باید بکنم. بعد از دو سال دور بودن از سرزمینی که دوستش میدارم به اینجا رسیدهام که ما در کولهبارمان اموال موروثی را جابهجا میکنیم. امشب مثل ترن از خط خارج شدهای هستم که میخواهد برگردد روی خط و نمیتواند...
این فیلم باید دیدنی باشد.
به خودم میگویم باز این پدر و پسر میخواهند بروند سینما و باز من باید فیلمی ببینم که آدمها یا روی زمین یا توی فضا همدیگر را کتک میزنند بدون آنکه تو سر در بیاوری برای چه؟ با خودم میگویم خوب چشمم را میبندم و فکرمیکنم اما فیلم که شروع میشود شادی کودکانهای با خودش میآورد نگاه میکنم تاثیر کلمه روی انسان روی اتفاقاتی که میافتد و یاد اولین جمله کتاب مقدس میافتم... ابتدا کلمه بود و کلمه خدا بود.
کمدی زیبایی است. داستان درداستان است و نیز حرمتی که به کودکان میگذارد به عنوان قصهگویان اصلی جهان... آنچه روایت میشود به زودی اتفاق میافتد. و همه ماجرا وقتی شروع میشود که مردی قبول میکند که چند شب از دو کودک نگهداری کند...
حتما ببینید آدم که نباید همیشه غصه بخورد. به اینجا هم میتوانید سر بزنید و اطلاعات بیشتری بگیرید.
اینجا میتوانید کلیک کنید؛ فیلم را دو هفته پیش دیدم، قبل از جنگ غزه اما از سینما که آمدم بیرون دستی انگار گلویم را گرفته بود و داشت خفهام میکرد.
دربارهی غزه حتما مینویسم، دربارهی خیلی چیزها باید نوشت... دربارهی چفیه به سرانی هم که برادرم را اعدام کردند خواهم نوشت اما... هیچ انسانی نمیتواند کودکی را در رنج عذاب ببیند. راستش یادم به حرف الیاس خوری (نویسنده لبنانی) افتاد که توی جلسه به یهوشیوا (نویسندهی اسرائیلی) گفت: «بیخود فکر نکنید که شما مدرن هستید... شما هم عقب ماندهاید مثل ما، مثل ما جباریت شرقی دارید...»
تعطیلات تمام شد و من همین حالا رسیدهام و نشستهام به نوشتن. میدانم که منتظری؛ منتظر جواب سؤالهایی که در نامهات پرسیده بودی اما... کارها روی سرم تلنبار شده و در جواب تو باید بگویم که تکهتکه خواهم نوشت. اول باید بگویم که اوقاتم زیاد خوش نیست. میدانم که فردا هفده دیماه است سالگرد مرگ جهان پهلوان تختی که پدر بزرگ پسر من است و نمیدانی با چه دلخوری امروز او را راهی مدرسه کردم. از اول دیماه وبلاگی که داشت دستکاری شده بود و نمیتوانست توی وبلاگش برود و بنویسد. نمیدانم چه اتفاقی افتاده کسی قصد آزار و اذیت او را داشته و یا فضای وبلاگ او را کسانی دوست نداشتهاند و یا از گزارشی که گاهی از نوشتههای او در روزنامهها داده میشد برخی دلخور بودهاند... راستش خیلی وقت بود که برایش کامنت ناجور میگذاشتند و من و پدرش سراسیمه وقت و بیوقت آنها را حذف میکردیم تا عاقبت مجبور شدیم کامنتها را بعد از تائید بگذاریم.
دیشب به او گفتم: بیا تو وبلاگ من بنویس. گفت: «نه مامان خودم یه وبلاگ تازه میزنم.» گفت: «مامان میخواستم ایندفعه بنویسم که شاگرد ماه شدم. میخواستم بگم قولی را که داده بودم که آبروی پدر بزرگم را نبرم فراموش نکردهام.»
راستش خیال میکنم بین دو هزار نفر شاگرد ماه شدن خودش یک جور همت میخواهد...
نام وبلاگ قدیمی او چراغ جادو است و میتوانی در لینکدونی من آن را پیدا کنی.
به هرحال مرجان - با این دلخوری آمدهام سرکار... میبینی که من آدم قویای نیستم و در مقابل بلاهت و جباریت بهت زده میمانم. و خوب میدانی که خشم و تاسف گاهی انرژی و توان آدمی را میگیرد.
در وبلاگ كوليها بخوانید: باميان دو قدم مانده به آخر دنيا
این وبلاگ راهم همین حالا پیدا کردم؛ باران که ببارد 18 ساله میشوم
این هم از ان شعارهای شاهکار
خوب بالاخره از عبدالقادر بلوچ خبری شد... امیدوارم هر چه زودتر از بیمارستان بیاید خانه و باز بنویسد. من یکی از خوانندگان پرو پا قرص وبلاگ او هستم. لینک وبلاگ او را می توانید در لینکدونی همین وب یا اینجا ببینید.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
در خلقت کیهان ذرهای بیش نیست این کره خاکی زیبا و خسته و مهربان ما. زمینی که در تلهی ستمگران و ابلهان گیر کرده. بیایید با هم فارغ از مذهب و باورهای قومی خود فقط به حقوق انسان بیندیشم، به حق زیستن بیترس و واهمه، آزاد و سر فراز...
سال نو میلادی بر دوستداران انسان و آزادی و مهر مبارک باد.
در تعطیلات هستم و خانهنشین. کامپیوتری که دارم خوب کار نمیکند. دلم برای نوشتن روی وبلاگ تنگ شده... دیروز با لیزا حرف میزدم، گفتم: «لیز تو اخبار گوش میکنی؟»
گفت: «نه. گفتم چرا نمیخوای بدونی تو دنیا چه خبره؟»
گفت: «چون نمیتونم هر روز گریه کنم.»
و بعد زد زیر گریه...
عباس عبدی یک لنگه کفش حسابی دارد.
و متنی که به انگلیسی نوشته شده توی همین وبلاگ حرف ارنست همینگوی است؛ اگر آن را ترجمه کنید میبینید که چقدر ساده است با کلماتی بسیار ساده و معمولی اما...
سایت محمود دولتآبادی را امروز دیدم.
این مقاله خواندنی است.
t's enough for you to do it once for a few men to remember you. But if you do it year after year, then many people remember you and they tell it to their children, and their children and grandchildren remember and, if it concerns books, they can read them. And if it's good enough, it will last as long as there are human beings."~ Ernest Hemingway
از فیلم والکری میآیم. سنگین و سر سخت و زیبا. بازی بینظیر تام کروز و تاریخی که روبروی تو جان میگیرد، نفس در سینهات حبس میشود با اینکه میدانی سرنوشت هیتلر را این افسر نازی ناراضی نیست که رقم میزند.
نمنم بارانی میآید از پشت شیشهی ماشین به شهر نگاه میکنم و فکر میکنم که این حشرات چطور جان میگیرند، چطور قد میکشند، چطور یک ملتی برای آدمی روانی و جنایتکار هورا میکشد او را ستایش میکند و در مقابل او سجده میکند و به خاک میافتد و اینهمه خرابی و نابسامانی را نمیبیند.
این فیلم بخشی از تاریخ جهان است، بخشی از تاریخ ما. میتوانید اسم و قیافهی هیتلر را عوض کنید - خاورمیانه از این دیوانگان قدرتطلب کم نداشته و ندارد اما آدمهای دور بر این دیوانگان هم مگر دیوانهاند؟ و دست ما مردم عادی چقدر به خون آلوده است؟ چقدر بیتفاوتی ما فرصتطلبیهای ما و باورهای عهد دقیانوسی ما به قدرتمندان روانی کمک میکند تا با خیالی آسوده جان انسانی را از او بستانند... چقدر؟
مصاحبه شهره را اینجا بخوانید.
می خواستم یک عکس خوب برای شب یلدا پیداکنم، نشد تا امروز رفتم سراغ وبلاگ زیتون چه اناری؟
مهیار زاهد
چند بار آمدم کامنتی برایت بگذارم، دیدم اگر خفهخون بگیرم بهتر است.