تبليغاتX
يادداشت‌های منیرو روانی‌پور

خوب یواش یواش این وبلاگ و وبلاگ کولی‌ها به این سایت www.moniroravanipor.com منتقل می‌شود. اگر نظری دارید تا سایت کاملا راه نیفتاده  حتما برای ما بنویسید.

آدرس سایت منیرو روانی‌پور:
www.moniroravanipor.com

+  7 Feb 2009ساعت 10:37 AM   منیرو روانی‌پور  

بازتاب نوشته مزدک   مزدک علی نظری دقیق ومنطقی درباره شعار مرگ برامریکا نظرش را بیان کرده است. بخوانید و با من هم عقیده شوید که مرگ برای هیچ‌کس خوب نیست.

وقتی که گذشته دستش به آدم نمی‌رسه   یک مطلب خواندنی از خورشید خانم.

صدور ویزای آمریکا در کابل  خبری از بی بی سی.

+  7 Feb 2009ساعت 8:6 AM   منیرو روانی‌پور   | 

لولیتا؛ چندی پیش درباره «لولی» شاعر و نویسنده‌ی آلبانیایی نوشته بودم. مصاحبه‌ای با نشریه ادبیات امروز جهان کرده است که می‌بینید. اگر انگلیسی‌تان خوب نیست می‌توانید به عکس زیبای او نگاه کنید و لذت ببرید.

+  7 Feb 2009ساعت 7:5 AM   منیرو روانی‌پور   | 

بعد از «هفتان» «بالاترین» هم هک شده. و گستره این فعالیت‌ها احتمالا به همین‌جا ختم نخواهد شد. راستش ترسیدم که مثل پارسال بخشی از نوشته‌هایم را از دست بدهم به هرحال خودم رفتم سراغ نسخه پشتیبان اما از شما هم تقاضا می‌کنم. هر از گاهی یک کپی از آنچه در این وبلاگ می‌خوانید بگیرید...

+  5 Feb 2009ساعت 4:30 AM   منیرو روانی‌پور   | 

نخستين استاد فيزيک زن ايران در آسايشگاه سالمندان:

نخستین بانوی استاد فیزیک ایران بعد از بنیانگذاری نخستین رصدخانه و تلسكوپ خورشیدی تاریخ نجوم ایران، فارغ التحصیلی از دانشگاه سوربن پاریس و 30 سال تدریس در دانشگاه هم اكنون با خیالی آسوده و خاطراتی خوش بر روی تخت آسایشگاه سالمندان، تنها افتخار خود را تربیت دانشجویان موفق (استادان امروز) می‌داند.
آلینوش طریان در سال 1299 در خانواده ارمنی در تهران متولد شد. وی در خرداد سال 1326 با درجه لیسانس فیزیك از دانشكده علوم دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل و در مهرماه همان سال به سمت كارمند آزمایشگاه فیزیك دانشكده علوم استخدام شد و یكسال بعد به عنوان متصدی عملیات آزمایشگاهی در دانشكده علوم منصوب شد.
پس از تلاش بی‌نتیجه برای متقاعد كردن استادش (دكتر حسابی) برای كمك به اعزام وی به خارج از كشور، با هزینه شخصی خود به بخش فیزیك اتمسفر دانشگاه پاریس رفت.
دانشنامه دكترای دولتی را از دانشگاه علوم پاریس در سال 1956 میلادی(1335 شمسی) دریافت كرد و به دلیل خدمت به كشورش پیشنهاد كرسی استادی دانشگاه سوربن را رد كرد و به ایران بازگشت و با سمت دانشیار فیزیك رشته ترمودینامیك در گروه فیزیك مشغول به كار ‌شد.
در سال 1338 دولت فدرال آلمان غربی بورس مطالعه رصد‌خانه فیزیک خورشیدی را در اختیار دانشگاه تهران قرار داد و وی برای این بورس انتخاب شد و از فروردین سال 1340 به مدت 4 ماه به آلمان رفت و بعد از انجام مطالعات به ایران بازگشت.
3 سال بعد در تاریخ 9 خرداد 1343 به مقام استادی ارتقا پیدا كرد و بدین ترتیب او اولین فیزیكدان زن است كه در ایران به مقام استادی رسید.
در تاریخ 29 آبان سال 45 عضو كمیته ژئو فیزیك دانشگاه تهران انتخاب شد و در سال 48 رسما به ریاست گروه تحقیقات فیزیك خورشیدی موسسه ژئوفیزیك دانشگاه تهران منصوب شد و در رصدخانه فیزیك خورشیدی كه خود وی در بنیانگذاری آن نقش عمده‌ای داشت، فعالیت خود را آغاز كرد.
وی كه اولین كسی بود كه در ایران درس فیزیك ستاره‌ها را تدریس كرد، در سال 58 تقاضای بازنشستگی داد و به افتخار بازنشستگی نائل شد.

 

 >>> This e-mail and any attachments are confidential, may contain leg

+  4 Feb 2009ساعت 8:38 AM   منیرو روانی‌پور   | 

مرجان
این‌جا دخترک جوانی را دیدم که وقتی از حال و روز کشورش پرسیدند، پرسنده را به دوهزار و پانصد سال پیش حواله داد. وقتی از حال نمی‌توانی بگویی باید به گذشته بگریزی... برای نجات خودت و نیز تبرئه‌ی قومی که بر او فلاکت و بلاهت جاری است.
سال‌ها پیش همسر سفیر لبنان به من گفت: «وقتی در جلسه غربی‌ها هستم همیشه از تاریخ حرف می‌زنم تا دهان آنها را ببندم...» من از لبنان چیزی نمی‌دانم اما ما که از تاریخ حرف می‌زنیم دهان کسی را نه تنها نمی‌بندیم که او را به فریاد وا می‌داریم... چنین ملتی با چنین تاریخی که ما ساخته‌ایم یا داشته‌ایم چطور ممکن است تن به این فلاکت بدهد. کدامش را باور کنیم تاریخ یا حال و روزی که داریم...
مرجان
امروز خانم «کریستین امان‌پور» نشستی داشت با وزرای خارجه کشورهای کنیا، عراق، افعانستان،  فرانسه و ایران... وزیر خارجه ما هم بود گوشی‌ها را به گوشش چسبانده بود تا بتواند حرف‌های مترجم را بفهمد...
مرجان
بعد از سی سال انقلاب چطور ممکن است حاکمان یک کشور  وزیر خارجه‌ای داشته باشند که یک زبان خارجی نداند؟ و اصلا جواب سوال مشخصی را که از او می‌شود ندهد؟
چقدر یک حکومت می‌تواند با شعار زندگی کند؟ جهان ملت سرکار گذاشته ایران نیست حالا مردی آمده است که حداقل دست‌هایش را به طرف تمام کشورها  دراز کرده چقدر می‌توان این دست را جلوی میلیاردها آدم نادیده گرفت و باز شعار داد؟
امید که بتوانی این نشست را ببینی  و حرف‌های وزیر خارجه فرانسه را بشنوی. راستش نمی‌توانستم از شرم توی چشمان پسرم نگاه کنم که می پرسید چرا جواب سوالش را نمی‌دهد مامان؟  چرا خانم «امان‌پور» به آقای «متکی» فارسی نمی‌گوید مامان؟
چطور به پسرم بگویم که این قوم عادت کرده‌اند که به هیچ سوالی جواب ندهند...

+  2 Feb 2009ساعت 8:51 AM   منیرو روانی‌پور   | 

مرجان
صبح باخبر اعدام معصومه بیدار شدم. زنی که دوازده سال در زندان رفسنجان ماند و ماند تا بالاخره اعدام شد. وکیل و زندانبان و تمام آدم‌ها این‌بار دست به دامان زن و مردی شده بودند که از قصاص بگذرند و عروس جوان‌شان را ببخشند. نبخشیدند.
 و عروس دو بار رقصان بر طناب دار آخرین نفس‌هایش را کشید و رفت.
مرجان
این چه گند و کثافتی است که ما در آن دست و پا می‌زنیم. دختری را به دانشگاه می‌فرستند - چیزی که نماد غرب است نماد برابری است و بعد از او می‌خواهند مثل کنیزکان حرم رفتار کند -
مرجان می‌دانم که حالا خیلی‌ها با دهان کف کرده فریاد خواهند زد که ما از اول دانشگاه داشتیم و غرب آن را از ما گرفت... نخیر ما از اول حرمسرا داشتیم و غرب هم از اول برای زنان دانشگاهی نداشت و حتی «ویرجنیا ولف» نویسنده نامدار انگلیسی هم نمی‌توانست وارد آن شود... اما غرب تاریخش را انکار نمی‌کند.
ما نخوانده ملائیم. حتی به دوربرمان هم نگاه نمی‌کنیم چه برسد به تاریخ‌مان... نه... دانشگاه نماد غرب است همان‌طورکه ماشین همان‌طور که کامپیوتر...
مرجان ما در فرهنگ خودمان با کینه خیس می‌خوریم و مثل انجیر از کینه ورم می‌کنیم...
مرجان در این وضعیتی که دچارش هستیم هیچ‌کس را مقصر نمی‌دانم بخصوص غربی‌ها هیچ نقشی در عقب‌ماندگی و بدبختی ما ندارند.
ما سی سال پیش «نه شرقی نه غربی»‌گویان می‌خواستیم به خویشتن خودمان برسیم و حالا رسیده‌ایم...

+  1 Feb 2009ساعت 9:43 PM   منیرو روانی‌پور   | 

پست قبلی را «مهرنوش» برایم فرستاده بود نمی‌دانم کارِ کیست یا چه کسی آن را ترجمه کرده فقط دیدم جالب است آن را برای شما روی وب گذاشتم.

روزهای انقلابی  کمی ازگذشته‌ها...

روابط ایران وآمریکا  من که خیال نمی‌کنم...

هزارویک شب  فکر می‌کند صدا و سیما دارد تغییر می‌کند.

میداف  «میداف» درباره‌ی جنگ غزه نظر متفاوتی دارد...

حرف‌های مگو فکر نمی‌کنم این حرف‌ها درباره‌ی «ابراهیم نبوی» درست باشد.

+  31 Jan 2009ساعت 10:24 PM   منیرو روانی‌پور   | 

گروهی از دانشمندان ۵ میمون را در قفسی قرار دادند. در وسط قفس یک نردبان  و بالای نردبان موز گذاشتند.
هر زمانی كه میمونی بالای نردبان می‌رفت دانشمندان بر روی سایر میمون‌ها آب سرد می‌پاشیدند.
پس از مدتی، هر وقت كه میمونی بالای نردبان می‌رفت سایرین او را كتک می‌زدند.
پس از مدتی دیگر هیچ میمونی علی‌رغم وسوسه‌ای كه داشت جرات بالا رفتن از نردبان را به خود نمی‌داد.
دانشمندان تصمیم گرفتند كه یكی از میمون‌ها را جایگزین كنند.
اولین كاری كه این میمون جدید انجام داد این بود كه بالای نردبان برود كه بلافاصله توسط سایرین مورد ضرب و شتم قرار گرفت.
پس از چندبار كتک خوردن میمون جدید با این كه نمی‌دانست چرا؟ اما یاد گرفت كه بالای نردبان نرود.
میمون دومی جایگزین گردید و همان اتفاق تكرار شد.
سومین میمون هم جایگزین شد و دوباره همان اتفاق (كتک خوردن) تكرار گردید. به همین ترتیب چهارمین و پنجمین میمون نیز عوض شدند.
آن چیزی كه باقی مانده بود گروهی متشكل از 5 میمون جدید بود كه با اینكه هیچ‌گاه آب سردی بر روی آن‌ها پاشیده نشده بود، میمونی كه بالای نردبان می‌رفت را كتک می‌زدند.
اگر امكان داشت كه از میمون‌ها بپرسند كه چرا میمونی كه بالای نردبان می‌رود را كتک می‌زنند شرط خواهیم بست كه جواب آن‌ها این خواهد بود:
«من نمی‌دانم!»
این جواب به نظر شما آشنا نمی‌آید؟!

+  31 Jan 2009ساعت 5:1 AM   منیرو روانی‌پور   | 

جُنگ زمان در کولی‌ها (عشق به سرزمین یعنی عشق به زبان مادری اگر زادگاهتان را دوست می‌دارید به این لینک توجه کنید.)

+  29 Jan 2009ساعت 10:23 PM   منیرو روانی‌پور   | 

درخت بدون سایه (لینک اصلی از بالاترین  است.)

+  29 Jan 2009ساعت 7:2 AM   منیرو روانی‌پور   | 

نامه‌ات رسید. البته بازهم کلی گویی بود اما من به سبک بازیگران  «درانتظارگدو» حرف خودم را می‌زنم.
نازنین
داشتن انگیزه و حفظ  آن یک مبارزه دائمی است به خصوص در جامعه ما که بیشتر آدم‌ها کار و زندگی‌شان را گذاشته وتمام مشکلات جامعه‌اشان را فراموش کرده‌اند و فقط وفقط منتظرند ببینند تو چه کار می‌کنی. وقتی من می‌گویم زن جیوه‌ای هستم شوخی نمی‌کنم چقدر با حماقت و دخالت دیگران در زندگی شخصی و کاری‌ام رنج کشیده‌ام... گفتنش آسان نیست وقتی بخواهی «وجود» داشته باشی آدم‌های بی‌وجود رهایت نمی‌کنند. می‌خواهند تو را به رنگ خودشان در آورند؛ بیکاره و ابله... اما باید فقط زن جیوه‌ای باشی تا باز بتوانی اجزای وجودت را جمع کنی و راه بیفتی. این‌جا باری به هر جهت و یا «بزن دررویی» (به قول آقای قائد) معنی نمی‌دهد ازهمان دبستان به دانش‌آموزان می‌آموزند که هدف مشخصی را دنبال کنند و برای این هدف زحمت بکشند.
بارها اضطراب چنان گریبانم را گرفته که می‌خواسته‌ام نعره بزنم اما همیشه به خودم می‌گویم بودن برای من معنایی جز مقاومت درمقابل تمام این حماقت‌ها و بلاهت‌ها ندارد. برای حفظ انگیزه راه ساده‌ای وجود ندارد. من به این نتیجه رسیده‌ام که نویسنده زن در فرهنگ ما معنایی ندارد حرمتی که مردم ما به نویسنده مرد می‌گذارند قابل مقایسه با احترام به یک نویسنده زن نیست.
یک مثال کوچک بزنم. کسی که وارد خانه یک مرد نویسنده می‌شود انتظار ندارد خانه را مرتب و تروتمیز ببیند. اما زن نویسنده وضعیتش متفاوت است هرکس به خانه او بیاید به زودی به این کشف تاریخی می‌رسد که خانم زنیت ندارد.
این چیز بسیار پیش‌پا افتاده‌ای‌ست توبه عنوان زن نویسنده نمی‌توانی بگویی کار داری و باید بروی بنویسی اما وقتی درخانه مرد نویسنده باشند همه «هیس هیس کنان» مراقبند که ناگهان نبوغ آقای نویسنده‌ شاش‌بند نشود.
به هرحال آنچه ما می‌کشیم از فرهنگی است که داریم. همان اوائل که تازه پسرم به دنیا آمده بود با یکی از خانم‌های نویسنده درددل می‌کردم که نمی‌توانم کارکنم... ذهنم پریشان شده.  خانم انگار من تمام حق وحقوق تاریخی‌اش را خورده باشم  با  خوشحالی  گفت: «ای جان، حالا بکش، حالا  حال و روز  مرا می‌فهمی...» همان روزها بود که فهمیدم خیلی‌ها نمی‌دانند شورنوشتن یعنی چه و اینکه کسی می‌تواند بنویسد بدون اینکه بخواهد آن‌را پشتوانه جهاز زنانه  خود کند.
به هرحال قرارگذاشته‌ام هرداستان نیمه‌تمام را به مدت دوهفته روی میزم بگذارم و بعد بروم سراغ بعدی... این را رابرت نویسنده جوان آمریکایی به من یاد داد... برنامه خودش را جلویم گذاشت و گفت روی میزت نباید حتی یک تکه کاغذ اضافی باشد و...
این عادت من است برای حفظ انگیزه و شور واشتیاق زندگی کردن ونوشتن به هر چیزی چنگ می‌زنم.
باز هم برایت نامه می‌نویسم.

+  28 Jan 2009ساعت 8:1 AM   منیرو روانی‌پور   | 

همه‌ مشاوران رئیس‌جمهور

این مطلب را در «بالاترین» خواندم. ممکن است دسترسی به این سایت مشکل باشد، خود مطلب را لینک دادم.

+  27 Jan 2009ساعت 7:47 PM   منیرو روانی‌پور   | 

سایت نصراله کسرائیان

نصراله کسرائیان خالق زیبایی‌های شگفت‌انگیزی است ببینید و لذت ببرید.

+  27 Jan 2009ساعت 0:15 AM   منیرو روانی‌پور   | 

پست قبلی را من ترجمه نکردم؛ کار آقای علامه‌زاده است. چون برخی از دوستان نوشته بودند که دسترسی به سایت ایشان ممکن نیست من از سایت «از دور برآتش» کپی‌پیست کردم.

+  26 Jan 2009ساعت 7:41 AM   منیرو روانی‌پور   | 

ستایش فیدل از اوباما در روزنوشته‌اش
قبلا هم گفته بودم که فیدل کاسترو در بستر بیماری ناشی از کهولت، به نوشتن روزنوشت‌های کوتاهی مشغول است با عنوان «تفکرات رفیق فیدل»، که به طور منظم در رسانه‌های همگانی کوبا منتشر می‌شود. روزنوشت کوتاه زیر را که پس از سوگند خوردن باراک اوباما نوشته، از متن اصلی آن به شکل کامل ترجمه می‌کنم، چرا که آن را سندی تاریخی می‌دانم.

 

[سه‌شنبه گذشته، ۲۰ ژانویه ۲۰۰۹، باراک اوباما به عنوان یازدهمین رئیس‌جمهور ایالات متحده، از پیروزی انقلاب کوبا در ژانویه ۱۹۵۹ تا کنون، ریاست حکومت را به عهده گرفت.
کسی نمی‌تواند به صداقت سخنان او شک کند آنجا که تاکید کرد کشورش را به نمونه‌ای برای آزادی، احترام به حقوق بشر در جهان و استقلال ملت‌های دیگر تبدیل خواهد کرد. پیداست که این، کسی را بد نمی‌آید مگر مردم‌گریزان را در هر گوشه از جهان. او هم اکنون به صراحت تائید کرد که زندان و شکنجه در پایگاه غیرقانونی گوانتانامو را بلافاصله تعطیل می‌کند، کاری که آغاز بذر شک پاشیدن است بر فرهنگ کسانی که استفاده از ترور را بعنوان وسیله‌اجتناب ناپذیر سیاست خارجی کشورش می‌دانند.
چهره‌ی نجیب و آگاه اولین رئیس جمهور سیاه‌پوست ایالات متحده، از حدود دو قرن و نیمی که از تاسیس آن به عنوان یک جمهوری مستقل می‌گذرد، که با الهام از آبراهام لینکلن و مارتین لوتر کینگ شکل گرفته بود، حالا به سمبل زنده‌ی رویای آمریکائی بدل شده است.
با این وجود، علیرغم همه آزمایشات موفق، اوباما هنوز اصلی‌ترینش را پس نداده است. او چه خواهد کرد وقتی معلوم شود قدرت عظیمی که به دستش رسیده است توان حل تناقضات حل ناشدنی سیستم کشورش را ندارد؟
همان‌طور که پیشنهاد شده، من نوشتن «تفکرات» را در سال جاری تقلیل می‌دهم تا برای رفقای حزبی و دولتی، در تصمیم گیری‌های مداومی که در مقابله با مشکلات عینی منشعب از بحران اقتصاد جهانی باید بگیرند، نه دخالت کنم و نه مشکل بیافرینم. من حالم خوب است، اما تاکید می‌کنم که آن‌ها نباید از «تفکرات» من، خراب شدن حالم، یا مردنم تاثیر بپذیرند.
من دارم تمام بحث‌ها و اسنادی را که در طول این نیم قرن داشته‌ام بررسی می‌کنم.
من این شانس را داشته ام که در دوره‌ای چنین طولانی شاهد ماجراها باشم. اطلاعات دریافت می‌کنم و به آرامی به حوادث می‌اندیشم. فکر نمی‌کنم همین شانس را برای چهار سال دیگر هم داشته باشم، وقتی که اوباما اولین دوره ریاست جمهوری‌اش را به پایان می‌برد.
فیدل کاسترو
۲۲ ژانویه ۲۰۰۹
ساعت ۶:۳۰ بعد از ظهر]

+  26 Jan 2009ساعت 0:12 AM   منیرو روانی‌پور   | 

اوباما کراسی

امیدوارم بتوانید این سایت را باز کنید. به‌خصوص برای کسانی که مشتاق سینما و موزیک هستند. ضمنا می‌توانید بخشی از دون‌کیشوت را که آقای علامه‌زاده زحمت کشیده و ترجمه کرده‌اند بخوانید. آقای رضا علامه‌زاده سال‌ها پیش در گروهی با  خسرو گلسرخی محاکمه شد و به زندان افتاد. سالیان سال است که  ایشان دور از کشور زندگی می‌کنند اما به هر حال اینترنت این جاودگر غریب می‌تواند بدون اجی‌معجی‌لاترجی او را در کنار ما بنشاند.

+  25 Jan 2009ساعت 3:1 AM   منیرو روانی‌پور   | 

باز هم نامه داده‌ای، باز هم بی‌آنکه مشخص کنی چه مشکلی داری غر زده‌ای... و این دو تا یعنی غر زدن و بی‌آنکه اصل مطلب را بگویی کمک طلبیدن مشخصه فرهنگی ماست.
مرجان همه چیز بر می‌گردد به فرهنگی که ما در آن قد کشیده‌ایم. چطور می‌توانم به تو کمک کنم یا پیشنهاد مناسبی بدهم وقتی هیچ نمی‌گویی؟ می‌خواهی قوی باشی در مقابل چی؟ زندگی؟
زندگی یک مفهوم کلی است. چه چیزی در زندگی تو را عذاب می‌دهد این آدم‌هایی که می‌گویی چه کسانی هستند و هرکدام چه توقعی از تو دارند. و تازه از کجا می‌دانی که من قوی هستم و می‌توانم به تو کمک کنم.
مرجان من فقط یک زن جیوه‌ای هستم، زنی که هر لحظه قد علم می‌کند تا به کارهایش و زندگی‌اش سر و سامانی بدهد اما ناگهان پخش زمین می‌شود با خبرها با فرهنگی که هجوم می‌آورد تا این سرو سامان گرفتن را در هم بپیچاند با کرم‌های موذی سنت‌های زشت که تا همین‌جا هم دست از سر زن جیوه‌ای بر نمی‌دارند.
مرجان برای اینکه بدانی به چه امام‌زاده بی‌معجزی دخیل بسته‌ای از مسائل کاری خودم شروع می‌کنم و از تو کمک می‌خواهم.
۱- از سیاست بسیار بیزارم اما دائم هوش و حواسم می‌رود به طرف خبرها، خبر اگر نباشد همین که اینجا هستم هزار سؤال شب و روز ذهنم را مشغول می‌کند اگر این سؤال‌ها نباشد با یک حرکت و یا حرفِ پسرم باز بر می‌گردم به سیاست. او سیاسی حرف نمی‌زند فقط سؤال‌های معمولی‌اش عذابم می‌دهد. مثلا وقتی از قانون اساسی اینجا حرف می‌زند و از من می‌خواهد اطلاعاتی از قانون اساسی زادگاهش به او بدهم، وقتی از من کتابی می‌خواهد تا تاریخ کشورش را بخواند و با تاریخ آمریکا مقایسه کند. 
سؤال اول:مرجان می‌توانی کتاب تاریخی معرفی کنی که برای یک نوجوان ایرانی کنجکاو مناسب باشد؟
۲- دو سال است اینجا هستم و ده تا مترجم عوض کرده‌ام از آن مترجم به این مترجم و ماهی نیست که نشریات انگلیسی زبان از من داستان نخواهند، مانده‌ام که چه کنم. 
سؤال دوم: تو  یک مترجم خوب و خوش‌قول سراغ نداری؟
۳- داستان‌هایی که این سال‌ها نوشته‌ام و چاپ نشده روی دستم مانده است اوضاع چاپ در کشورم افتضاح است اینجا هم (به هزار دلیل که اگر بخواهی برایت می‌نویسم) نمی‌خواهم کتاب‌هایم را چاپ کنم. تو  می‌توانی به من بگویی برای اینکه اره عوره و شمسی کوره خیال نکنند من نمی‌نویسم و تمام شده‌ام چه کار باید بکنم؟ اصلا چطور می‌توانم به نوشتن ادامه بدهم وقتی بعد از این همه سال باز باید صبوری پیشه کنم؟
۴- بین نوشتن رمان تازه‌ام و بازنویسی کارهای گذشته نمی‌توانم تعادلی برقرار کنم. می‌توانی با یک برنامه‌ریزی دقیق به من کمک کنی؟
۵- ده‌ها کار نیمه تمام دارم که نمی‌دانم چطور آنها را به پایان برسانم می‌روم سراغ  یکی دلم شور آن دیگری را می‌زند، می‌روم سراغ  بعدی و همین طور...
باز هم می‌توانم بنویسم مرجان این فقط بخش کوچکی از مشکلات من بود...
منتظر جواب تو هستم.
 

+  23 Jan 2009ساعت 11:10 PM   منیرو روانی‌پور   | 

زیتون

آلوچه خانم

+  23 Jan 2009ساعت 9:1 AM   منیرو روانی‌پور   | 

این مقالهی بسیارخواندنی را از مهرانگیز کار بخوانید.

+  22 Jan 2009ساعت 8:21 AM   منیرو روانی‌پور   | 

این عکس‌ها جالب است.

+  21 Jan 2009ساعت 1:0 AM   منیرو روانی‌پور   | 

آمده‌ام دفترم اما چه کسی کار می‌کند! منشی که بی‌خیال همه است، کامپیوترش را روشن کرده روی C.N.N حواسش به هیچ‌کس نیست و در واقع هر کس در اتاق خودش نشسته است و دارد مراسم سوگند اوباما را نگاه می‌کند... «جو بایدن» اول می‌آید؛ قسم می‌خورد و می‌رود بعد نوبت به گروه موسیقی می‌رسد که برنامه‌ای اجرا می‌کنند و بعد «اوباما»... هیچ‌کس نفس نمی‌کشد ...«اوباما» می‌ایستد روبه‌روی کشیش دست روی کتاب مقدس می‌گذارد، همان کتابی که «آبراهام لینکلن» سال ۱۸۶۱ با آن قسم خورد.
«من براک حسین اوباما...»
قسم می‌خورد و جایی هول می‌شود یا فراموش می‌کند کلمه‌ای را تکرار کند «میشل» با لبخندی به او کمک می‌کند و «اوباما» چهل و چهارمین رئیس‌جمهور آمریکا  سخنرانی‌اش را شروع می‌کند.
اما این «حسین» با آن «حسین»هایی که ما دیده‌ایم خیلی فرق می‌کند. همسرش را جلوی همه می‌بوسد، زنان را در آغوش می‌گیرد و به همه لبخند می‌زند و قرار است که امشب در ده میهمانی شرکت کند و با «میشل» برقصد...
توی دانشگاه کسی نیست که با خودش رادیو نیاورده باشد. بعدا درباره سخنرانی او مفصل می‌گویم، اولین اشاره‌اش به ساختن پل‌ها، راه‌ها، مدرسه‌ها، دانشگاها و... بود. می‌گفت همه این‌ها باید از نو ساخته شود، می‌گفت ما مشکل فراوان داریم، روی علم و تکنولوژی خیلی باید کار کنیم، کشور جوانی هستیم و می‌توانیم از پس مشکلات بر بیاییم...
کلاس دارم باید بروم رسیدم خانه مرتب‌تر می‌نویسم.

+  20 Jan 2009ساعت 9:11 PM   منیرو روانی‌پور   | 

«رویایی در سر دارم...» 
دوربین «مارتین لوترکینگ» را نشان می‌دهد؛ آخرین سخنرانی‌اش را ۴۵ سال پیش، و لحظه‌ای دیگر هتلی که درآن سکونت دارد و تیری که از ناکجاآباد می‌آید و اندام تنومندش را پخش زمین می‌کند.
«رویایی در سر دارم...»
«رویایی که یک روز به واقعییت خواهد پیوست»
دوربین روی جمعیت می‌چرخد، جمعیتی که در واشنگتن دی سی گرد آمده تا فردا مراسم تحلیف «براک حسین اوباما» را ببیند. دو میلیون نفر... پیر، جوان، زن، مرد و کودک... کسانی که دوران برده‌داری را دیده‌اند کسانی که شاهد سوختن  خانه‌های‌شان بوده‌اند کسانی که رنج کشیده‌اند... کسانی که درانتظار این روز ثانیه‌شماری کرده‌اند.
«یک روز مردم درباره‌ی توانایی‌ها و قابلیت‌های ما قضاوت خواهند  کرد، نه درباره رنگ پوست‌مان...»
«برابری خواهد بود و آزادی.»
«یک روز فرزندان ما  سیاه و سفید، ازهر مذهب، ازهر نژاد؛ با هم این کشور را خواهند ساخت.»
«یک روز...»
دوربین «اوباما» را نشان می‌دهد که جمله‌ی معروف «مارتین لوترکینگ» را تکرار می‌کند: «راهی طولاتی و ناهموار در پیش داریم راهی که  با شما هموار می‌شود.»
و دوربین جمعیت رانشان می‌دهد...
 و باز روی صورت «اوباما» که در جواب خبرنگاری که می پرسد: «با چه نامی سوگند می‌خوری؟»
می‌گوید: «اسم من براک حسین اوباماست و مثل همه‌ی رئیس‌جمهوری‌های کشورم با نام حقیقی خودم سوگند خواهم خورد.»
غوغایی است در واشنگتن دی سی.

+  20 Jan 2009ساعت 6:36 AM   منیرو روانی‌پور   |