تبليغاتX
يادداشت‌های منیرو روانی‌پور

پروانه‌های بازیگوش
بر چادر سیاهش می‌نشینند
پروانه‌های زرد
با خال‌های سیاه
پروانه‌های سرخ
    آبی
سفید
   نارنجی
هی هی
دخترک را ببینید
چادری از پروانه به سر دارد

+  25 Sep 2008ساعت 8:19 PM   منیرو روانی‌پور   | 

آخرین جام را سر می‌کشم  

تا شنزارهای زادگاهم را

به گندم‌زار تبدیل کنم

پوزخند خوشه‌های یاقوتی انگور

مستم  

مست خراب

ای جام 

مرا به خانه ببر 

پوزخند خوشه‌های یاقوتی انگور 

تلو‌تلو خوران

مشت می‌کوبم بر پنجره کافه‌ها

آهای

نام آن شراب چیست

نام آن شراب

که می‌توانست روزگاری

شن‌زارها را

به گندم‌زار تبدیل کند

و راه خانه را به گم‌شدگان نشان دهد

خوشه‌های یاقوتی انگور

غمگین می‌خوانند:

جوانی... جوانی

+  1 Aug 2008ساعت 9:3 PM   منیرو روانی‌پور   | 

ای وای

          آنا

                اخما

                       تووا

صد سال پیش بود که همین‌جا نشسته بودی

همین‌جا، که من ایستاده‌ام

              و

               فکر می‌کردی که عاشقی

               یا

               خائنی

               یا

               فارغ

                         نه فراغتی در کار نیست

                         فراقی اما

                         فراخ فراخ فراخ

همه ما در جامه‌های فراخ به استقبال 

                      باد می رویم        

                      تا باد

                      از پیراهنمان باد بانی بسازد و مارا

                      در صحرای نواداد به حرکت دراورد

                      قایق به شن نشسته ما را

+  13 May 2008ساعت 9:35 PM   منیرو روانی‌پور   | 

بچه ها من خانه خودم نیستم فعلا مسافرم .این چند خط برای آزاده که نیمه شبی با او چت کردم و او شعر اخماتو وا را که مدتها بود به دنبالشان می گشتم برایم نوشت :

باید شکر گذار آسمان باشم

پرتقالها هنوز پرتقالی اند

             و گوجه ها قرمز

 هندوانه را که باز می کنی سیاه نیست

و نارنگی بوی دهان پسرکی نه ساله می دهد

این است که به مرد گاریچی شوهر کرده ام

تا هنگام دلتنگی

چادر سیاهم را درآورم

و میان پرتقالها

غلت و واغلت بزنم .

 

کرجی بان جوان:

زن دعامی خواند

                 زیر لب

تا باد که ترانه اش را شنیده

ان را به گوش نامحرم نرساند

باد بازیگوش اما پرواز میکند

می رود ِ می رود تا کناره رود

ترانه را به رود می دهد و

رود

می راند در پهندشت زمین

ترانه را به رودخانه می دهد

"ای نازنین یار

دور از من و دیار ..."

کرجی ران جوان

دودست بر چهره گریه می کند .

 

+  26 Nov 2006ساعت 9:47 PM   منیرو روانی‌پور  

اين شعر را برای عمه‌جان مسئول زنان افغانی نوشته‌ام که جلوی خانه‌اش ترور شد. 

هوو...
هوو...
باد؛ باد می‌آيد
بالادست رودخانه
در کوچه پس کوچه‌های
متروک
لابلای خاک‌ريزه‌ها
درهای بسته را باز مي‌کند
دختران گستاخ
بيرون... بيرون
کنار رودخانه
بالادست رودخانه
کهن‌باوران
پرسه می‌زنند:
دخترها به صف
به صف کنار رودخانه
امروز درس عملی اخلاق است
دخترکان منتظر
صدای شيپور
چيزی قل می‌خورد
                      روی آب
شايد
هندوانه بريده‌ای باشد
يا
اناری درشت
نه
سر بريده زنی است
که گيسواني بلند دارد
سر با موج رودخانه
بالا و پایين می‌رود
و دخترکی روی موج
ماهی قرمز می‌بيند
و ديگری دسته‌ای گل‌سرخ
و سومی
اناری شکفته 
با دانه‌های درشت ياقوتی
لبخند می‌نشيند بر لبان دخترکان
و شلاق بر شانه‌هايشان

+  9 Oct 2006ساعت 1:14 PM   منیرو روانی‌پور  

زبانک لرزان شمع
ليسه می‌زند بر هوا
دير زمانی است
که شمع‌ها
گرسنه نورند

+  8 Oct 2006ساعت 12:52 PM   منیرو روانی‌پور  

مخروط سرخ نور
ناگهان می‌تابد
«ايست»
زمانه خوبی نيست
نورهم؛ آدميزاده را
می‌بلعد
کی هستی؟
کجا مي‌روی؟
چرا می‌روی؟
نه؛ نمی‌گويد
به هوای سوت پسرک همسايه
از خانه بيرون زده
با چادری سياه
تاشب؛ او را درآغوش خود
پنهان کند
ای وای تاريکی
زنی را که چهره‌ای عريان دارد
پس می‌دهد
مثل دريا که
فراريان خسته را
مخروط سرخ نور
دورش دايره‌ای مي‌کشد
«ايست»
صدای سوت پسرک
ديگر نيست
چکار کند با دلش
چکار کند با خودش

+  3 Oct 2006ساعت 10:23 AM   منیرو روانی‌پور   |