تبليغاتX
يادداشت‌های منیرو روانی‌پور - قمری‌ها

قمری ها
قمری‌ها باهم نمی‌خوانند.
اول یكی با صدای خش‌دار و ترسیده شروع  می‌كند به خواندن؛ می‌خواند؛ می‌خواند تا آن‌جا كه صدایش بگیرد و بعد دومی صدایش را ول می‌كند پشت پنجره؛ توی صدای این یكی هم آرامشی نیست.
تمام این سه سال باهم خوانده‌اند. نوك درنوک. بارها ازپشت میله‌های پنجره گردن كشیده و آن‌ها را دیده كه باهم بال‌زنان آمد‌اند و بال‌زنان رفته‌اند.
حالا بد جوری می‌خوانند این قمری‌ها.
یعنی سرما خورده‌اند؟ شاید گربه‌ای‌؛ ماری این حوالی هست؟
زن جا پنیری را روی میز می‌گذارد. توی كاسه‌ای كوچك گردو می‌ریزد. شكردان را  پر از شكر می‌كند و ناله قمری‌ها هنوز ادامه دارد.
سه‌سال است كه هر روز صبح وقتی بلند می‌شود تا سماور را روشن كند؛ صبحانه را روی میز بچیند و بعد لباس بپوشد و برود مدرسه؛ آنها را دیده است كه بیدار شده‌اند.
با صدای قل‌قل سماور است كه شرو ع به خواندن می‌كنند یا شنیدن صدای پای او؟
می‌رود و نگاه می‌كند به لا نه‌ای كه ساخته‌اند؛ پشت پنجره آشپزخانه؛ روی درخت تنومندی كه شاخه‌هایش تا طبقه سوم می‌رسد. دستش را اگر دراز كند می‌تواند مشتی دانه بریزد برایشان. دانه‌ها روی شاخه‌ها می‌افتند؛ چندتایی همیشه به لانه می‌رسند.
شاید گرسنه باشند این قمری‌ها ...
شاید تشنه ...
سومین مشت دانه را كه می‌ریزد به ساعتش نگاه می‌كند. حالا بچه‌های مدرسه توی صف ایستاده‌اند منتظر تا كلاس اولی‌ها از پله‌ها بالا بروند و به كلاس‌هایشان برسند– و هیچ‌كس نمی‌داند كه امروز قمری‌ها هوش و حواس خانم معلم كلاس اول الف را پاك  برده‌اند– بچه‌ها باید بی‌سرپرست از پله‌ها بالا بروند با آن كوله‌پشتی‌های سنگین‌شان...
توی لیوان دسته‌دار سه قاشق چای‌خوری شكر می‌ریزد؛ نان سنگک گرم شده را توی ظرف مخصوص نان می‌گذارد. رنگ چای در قوری شیشه‌ای زیباست. هوس یك فنجان چای...اما دیر شده خیلی دیر...
و قمری‌ها به دانه‌ها نگاه نمی‌كنند...
قمری‌ها یك‌ریز می‌نالند.
غروب روز سوم است. بوی پائیز می‌آید؛ بوی مهر؛ ماه اول پائیز. هوا دیگر سرد است و تمام فن‌ها خاموش. نكند سرما خورده‌اند– باز می‌گوید با خودش و مرد كه از خواب بعدازظهر بیدار شده و مثل همیشه صورتش را توی سینك  آشپزخانه می‌شوید و می‌آید روبروی تلویزیون؛ روی كاناپه زرشكی می‌نشیند. زن  می‌ایستد كنار كاناپه حالا می‌تواند ریزش برگ‌ها را ازهمان‌جا كه هست ببیند پس پائیز به درخت تنومند هم رسیده است. و صدای آنها؛ صدای دل‌گیر و دل‌تنگ آنها.
زن می‌گوید: "گوش كن "
مرد گیج نگاهش می كند .
زن می‌گوید :"قمری ها ..."
مرد خمیازه‌ای می‌كشد و تلویزیون را روشن می‌كند. گوینده كانال یك برای خانم‌های چاق روزی نیم‌ساعت پیاده‌روی تجویز می‌كند. مردها هم البته پوكی استخوان می‌گیرند –آقای محترم شما هم باید حركت كنید. مرد كانال عوض می‌كند –صدای قمری‌ها عذاب‌آور است. حالا هر دو با هم جیغ می‌كشند. زن با انگشت به پنجر ه آشپزخانه اشاره می‌كند: "قمری ها..."
مرد گوشه سیبلش را می‌جود؛ آخرین كانال را می‌گیرد و زیر لب می‌غرد:"گندت برنن ."
تلویزیون را خاموش می‌كند؛ دستش را دراز می‌كند برای روزنامه روی میز كه ناگهان صدایی مهیب و حیوانی مثل نعره صدها داینسور؛ داینسورهایی كه زیر زمین گیر كرده‌اند همه‌جا می‌پیچد‏. تمام ساختمان با موجی كه از عمق زمین می‌گذرد بالا می‌آید و لحظه‌ای بعد بر جای خود قرار می‌گیرد. طوفان در شاخه درختان غوغایی به پا كرده است. آسمان پشت پنجره سیاه می‌شود و باز یك بار دیگر موجی از عمق زمین می‌گذرد تا كل ساختمان را بالا ببرد و بعد به پائین بكوبد. لوسترها؛ قاب‌های روی دیوار و بشقاب‌های توی بوفه ازجا كنده می‌شوند. روی فرش پر از شیشه خرده است.
مرد داد می‌زند:"زلزله ."
زن در كنج دیوار پناه می‌گیرد. مرد تلو‌تلوخوران خودش را به در می‌رساند.

توی محوطه باز مجتمع ؛ آدم‌ها؛ پیر و جوان زن ومرد و بچه با پیژامه؛ پای برهنه؛ بی روسری؛ ایستاده اند. زمین هنوز می لرزد .سرها گیج و واگیج می رود .ترس است یا خود زلزله؟ زن نگاه می كند نگهبان مجتمع با پیچ رادیوی ترانزیستوریش ور می رود.موج روی موج می افتد. مرد نزدیك نگهبان ایستاده است چند بار دست می برد تا رادیوی كوچك را از دست نگهبان بگیرد. نگهبان با دو دست رادیو را بالای سرش نگه می دارد و با پیچ آن ور می رود .زن نزدیك می شود به مرد
مرد می گوید :"بی بی سی ، بی بی سی را بگیر ."
نگهبان كه رادیو را بالای سرش نگه داشته می نالد :"بد مصب نمی گیره ."
صدایی می گوید :"تهران  و بگیر ."
نگهبان می گوید :"واله نمی گیره .."
مرد می گوید :نباید جایی خراب شده باشه ."
زنی صورتش را میان دو دست می پوشاند :"وای نه من نه ؛نمی تونم ببینم و"
 صداها درهم و بریده بریده به گوش زن می رسد .همه باهم حرف می زنند.
این مجتمع تا هشت ریشتر
شهر ...تو شهر حتما خرابی
از رو پشت بام شهر پیداست
رجب رادیوتو بده من بپر یه نگاهی بنداز
عمرا پامو رو راه پله نمی زارم
نگهبان خوشحال صدای رادیو را بلند میكند. زنی می گوید : دلمه برگ مو را باید ...
یكی می گوید صداشو ببر رجب
رجب صدارا كمتر میكند
مرد میگوید :"باید ببینیم جایی خراب شده یا نه ."
و به رجب نگاه میكند .نگهبان كمی  عقب میكشد :
گفتم كه من نمی رم .
مرد میگوید:
تو كه وزنی نداری
رجب میگوید :
جون كه دارم
زن بازوی مرد را میگیرد :
ولش كن
مردبازویش را از دست زن رها میكند
"پس خودت برو .."
هیچ كس نمی رود گوینده رادیو خیال همه را راحت میكند. مركز زلزله خیلی دور بوده دور از پایتخت .اما هیچ كس ازجایش تكان نمی خورد .الا زن كه آرام از جمعیت جدا می شود تا خودش را به درخت تنومند برساند كه حالا آرام است و برگهایش هیچ تكانی  ندارند .قمری ها توی لانه می خوانند. زن چشمانش را می بندد و گوش می دهد .صدا آرام و دلپذیر است صدا همانی است كه پیش از این ها بود پیش از ...
زن بر می گردد میان جمعیت .گوینده مركز عمق و شدت زلزله را اعلام میكند . زن به مرد كه روی زمین نشسته میگوید برویم .مرد كند و خسته بلند می شود ...
                       

مرد با احتیاط روی كاناپه می نشیند .انگار می ترسد اگر حركتی كند دوباره خانه بالا برود .زن جارو به دست از اشپزخانه بیرون می آید .
قمری ها باهم و آرام می خوانند .
زن میگوید : " یادته گفتم قمری ها .."
مرد تلویزیرون را روشن میكند از این كانال به آن كانال می رود تا اخبار زلزله را بشنود .روی صفحه تلویزیون گوینده لبخند می زند و اعلام میكند كمیته امداد با هلیكوپتر به نجات اسیب دیدگان رفته است .دوربین  خانه های توسری خورده كاه گلی رانشان می دهد .مردبا تاسف سرتكان می دهد
"تو این خراب شده ،هیچ كس هیچی رو جدی نمی گیره ."
زن كه خرده شیشه های رو ی فرش را جمع میكند باصدای مرد قد راست میكند و می آید كنار مرد روبه تلویزیون می ایستد:
"ببین ، شاید قمری ها زودتر می فهمند ."
مرد گیج می گوید :"قمری ها ؟"
زن میگوید :"پشت پنجره آشپزخانه ..."
مرد نیم خیز می شود رو به تلویزیون :
"اخ نگاه كن .."
لودر چنگك می اندازد و آوار را بر می دارد .زنی كنار آوار مویه میكند و با دست خاك و خل را پس می زند .
زن میگوید :
سه روز بود كه صدایشان .."
مرد به تلویزیون زل زده است .
"شرط می بندم همه زنده به گور بشن ، همه چی كم دارن ، لودر ، تراكتور ..."
زن مرد را رها میكند می رود خاك انداز پر از شیشه خرده را توی شوتینگ  خالی میكند ..می اید .می نشیند كنار میز تلفن .گوشی را بر می دارد .از 118 شماره حوادث غیرمترقبه را میگیرد . شماره را توی دفتر تلفن می نویسد و گوشی را می گذارد.به مرد نگاه میكند كه به تلویزیون خیره شده . به ساعت نگاه میكند دیروقت شب است یعنی در اداره  حوادث  غیرمترقبه كسی بیدار است ؟
تلفن زنگ ممتد می زند ثانیه ها به دقیقه ها تبدیل می شوند زن گوشی را میگذارد .

صبح قمری ها می خوانند .شاد و سرحال .زن سماور را روشن میكند .میز صبحانه را می چیند و به ساعت نگاه میكند .نه ، نمی رود ، امروز به مدرسه نمی رود. به  دفتر دار زنگ خواهد زد و خواهد گفت كه قمری ها ...
دفتر دار پشت تلفن می خندد :" د بگو مرخصی می خوای دیگه چرا قمری رو بهانه میكنی ؟"
گوشی را می گذارد .لحظه به لحظه به ساعت نگاه میكند .
ساعت كه می رود روی هشت شماره میگیرد .هیچ كس گوشی را بر نمی دارد .هشت و نیم  ،نه و نیم و سرانجام ساعت ده  صدایی بم و آرام گوشی را بر می دارد "
"اداره حوادث غیر مترقبه ؟"
"بله ."
"آقا من دو تا قمری دارم ..."
"به دامپزشكی زنگ بزنین ."
تلفن قطع می شود .
زن  یك بار دیگر شماره میگیرد .صدایش را این بار صاف و محكم میكند .
"اداره حوادث غیرمترقبه ؟"
"بله ."
"پرنده ها می تونن..."
" گفتم به دامپزشكی زنگ بزنین ."
زن می نشیند كنار میز تلفن .دوباره شماره میگیرد .باید صدایش را عوض كند باید جوری حرف بزند كه ...كه چی ؟ كه باور كنند ...

"الو ...؟
"بله ."
"آقا .من از زلزله خبر داشتم ..."
صدا پوزخند می زند ."
"جن گیرید ؟"
"نه آقا من دو تا قمری دارم ."
صدا خسته میگوید :"
  با این شماره تماس بگیرید                                                               
زن شماره را یاداشت میكند .می رود یك بطری آب خنك از یخچال بر می دارد و دوباره می نشیند و شماره می گیرد :
"ستاد پیشگیری از زلزله ؟"
"بله ."
" من دو تا قمری دارم ..."
"همه خانمها دو تا قمری دارند ."
زن تلفن را قطع میكند .پیشانی اش عرق كرده .نه باید دوباره زنگ بزنی باید جوری حرف بزنی كه باور كنند باید .. جرعه ای اب می نوشد ..
دوباره تلفن را بر می دارد .همان مرد است با هما ن صدا و همان لحن
" خواهش می كنم گوش كنین قمری های من سه روز بود كه باهم  نمی خواندند ."
" می دونم خانم بعضی وقتا خانمها ،قمری هاشون لنگه به لنگه هست باهم نمی خونند ."
" آقای عزیز من جدی میگم ."
"از من جدی تر ؟"
" این یه مسئله ملیه ."
مرد می گوید : بر منكرش لعنت
  شغلتونو جدی نمی گیرین
 در عوض تا دلت بخواد قمری ها رو جدی میگیرم .
زن میگوید "..آقا...
مرد  آهسته میگوید :" بعدا زنگ بزن رئیسم اومد ."

تلفن قطع می شود .زن گیج و منگ و بهت زده است . با صدای در اتاق سر می چرخاند .مر از خواب بیدار شده كنترل تلویزیون را از روی میز بر میدارد و

می رود توی آشپزخانه می نشیند روی صندلی  و ازهمان جا  تلویزیون را روشن میكند ، لقمه ای نان و پنیر درست می گیرد .لحظه ای بعد پشیمان می شود می رود می نشیند روی كاناپه :
"صبحانه را بیار اینجا ."
زن بساط صبحانه را توی یك سینی می چیند و می برد روی میز جلوی كاناپه می گذارد .
مدرسه نرفتی ؟
نه می خواستم زنگ بزنم
زنگ بزنی ؟ به كی ؟
به حوادث غیرمترقبه
كه چی بشه ؟
كه بدونن قمری ها
مرد می رود روی كانال دو كه گوینده اعلام میكند  آب مناطق زلزله زده قطع شده
باید در ریم باید از این مملكت در ریم
زن می گوید
تو چین هم بود ه از روی صدای پرنده ها فهمیدن و شهر رو تخلیه كردن
تلوییزیون زمین های ترك خورده را نشان می دهد و اعلام میكند كه چند كوه حركت كرده اند زن با شنید این حرف نمی داند چرا اما كمی دلش خوش می شود و با خودش تكرار میكند كوه  كوه هم می تونه حركت كنه .
مرد میگوید نگاه كن زمین چه تركی برداشته

+  14 Oct 2006ساعت 2:8 PM   منیرو روانی‌پور