او ؛ هميشه خودش را در فرودگاها جا ميگذارد ..
و حالا در فرودگاه كپنهاگ.
نفس زنان مي رود تا باجه تحويل بار. كوله پشتي؛ ساك دستي و چمداني پراز سوغاتي و بارهايي كه اين و ان داده اند و هزار كرون اضافه بار.
خسته از رودرواسي هاي خودش كوله پشتي و ساك دستي اش را ميگيرد و از پله هاي بي پير هواپيما بالا مي رود . تنه مي خورد ؛ تنه ميزند و سرانجام صندلي اش را پيدا ميكند . مي نشيند. .
نه، ديگر هيچ چيز را ازهيچ كس نمي گيرد. ميتوانست با هزاركرون پوستر تابلوي شام اخر را بخرد و بارانيي كه پشت ويترين مغازه اي در استكهلم ديد . فقط براي ديگران خرج ميكني براي خودت اصلا.....روابط شرقي احمقانه...
به صندلي تكيه ميدهد . چشمش به علامت بستن كمربند مي افتد. هزاركرون با پوستر شام اخر و باراني دور مي شوند . با دستها ي خيس و يخ زده كمربندش را ميبندد.
فقط بيست دقيقه اول سخت است. وقتي هواپيما اوج ميگيرد...
تپش قلبش را دو تا قرص زنكس ارام ميكند . قرصها را ميبلعدبدون اب .
اين همه اهن چطورمي تواند توي هوا دوام بياورد .
.چه حرفها ميزني هرروز اين همه ادم با همين اهنها جا به جا مي شوند
.اب دهانش را قورت ميدهد .با كف دست عرق پيشاني اش را پاك ميكند .زق زق شقيقه ها شرو ع شده .
هيچ كس مثل تو نيست ، نگاه كن .
نگاه ميكند روسري ها روي شانه ها افتاده. ساكها ; كوله ها و كيسه هاي پلاستيكي خركش مي شوند تا در كشوهاي بالاي صندلي ها جا بگيرند .
" اي واي ..."
نيم خيز مي شود تا ساك دستي وكوله پشتي را توي كشو ي بالاي سرش جا بدهد .كمربند ايمني نمي گذارد .تقلا ميكند تا قلاب كمربند را بازكند .نميتواند.چشم مي بندد تا به ياد بياورد هميشه چطور كمربند ايمني را باز ميكرده ، به ياد نمي اورد .چشمانش را مي گشايد و با اشاره دستي به ميهماندار اورا به جانب خود مي خواند – ميهماندار كمر بند را باز ميكند –خيس عرق بلند مي شود ساك دستي و كوله پشتي اش را توي كشوي بالاي سرش مي چپاند . .هنوز ننشسته كوله پشتي روي سرش مي افتدد .
اين نشانه بدي است
دركشو را خوب نبسته بودم
ميهماندار مي ايد لبخندزنان چيزي ميگويد ،دستي روي سرش ميكشد و كوله پشتي را توي كشو ديگر ميگذارد
لبخند ؛ لبخند و همان واژه معروف : اوكي ؟
مي خواهد بپرسد تو بااين جواني و زيبايي روي زمين هيچ كاري برايت نبود؟ مي خواهد بگويد يعني تو ، با اين اندام زيبا ، گونه هاي صورتي و چشمان سبز رويايي هيچ ارزويي نداري كه ...مي خواهد بپرسد اما هيچ كلمه اي از دهانش بيرون نمي ايد ، دستانش در گوشه كنار صندلي به دنبال كمر بند ايمني ميگردند ..
.مرگ ايراني و الماني سرش نمي شه ...
:مرگ كجا بود مگه بار اولته كه با هواپيما ميري؟ ...
اخرين مسا فر هم مي نشيند. حالا طبال توي سينه اش تند تر ميكوبد . ميداندكه با شرو ع حركت، مهماندران غيب مي شوند.توي بلند گوكسي غرغر ميكند و تلويزيزون روشن مي شود . نگاه نميكند
جليقه نجات ...سر خوردن توي اب ...اول كودكان را نجات دهيد.
پشت پنجره بسته و خفه هواپيما مردي با لباس نارنجي و لوله اي كه در دست دارد روي جيپي مي پرد و دور مي شود .كمي دورتر زير هواپيمايي كوچك دو مرد خم شده اند .
نقص فني داره
نه دارن بنزين مي زنند
خر خدا مگه باك هواپيما اين جاست
پس كجاست ؟
وسط هواپيما ، درست جايي كه تو نشستي
گر مي گيرد ، شق مي نشيند روي صندلي ، سر مي چرخاند، مسافر بغل دستي اش روزنامه مي خواند ، نيم خيز مي شود ، حالا شره هاي عرق از لابلاي موها روي شقيقه ها سر مي خورند -اگربتواند بار وبنديلش را بردارد و زميني برود ..
دستش را تكان ميدهد. روي ميگرداند.مسافران نشسته اند وتلويزيون اخرين نكات ايمني راهم ميگويد وخاموش مي شود .مي خواهد با تكان دست ميهماندار را خبركند – دستش بي حركت مي ماند و هواپيما تكان مي خورد :.
واي داره حركت ميكنه ...
يه قرص بخور راحت مي خوابي ..
. قرصهام تمام شده ..
.ديگه همه چي تمامه ... اها از زمين كنده شدي معلوم نيست دوباره بتوني رو زمين قدم بزني .
خفه ؛خفه شو...
.نه ، ديگر هيچ وقت سوار هواپيما نخواهد شد. هيچ وقت.
سنگ ومنگ مي شود .
فقط ده دقيقه اول
ده دقيقه نه و بيست دقيقه
حالا چقدر گذشته
فرق نميكنه تا ثانيه اخر هم فرصت هست
صفحه تلويزيوون هواپيماي لوفتانزا روشن مي شود . مقصد ، ساعت ورود ، ارتفاع ،خيره به اعدادكمي تكان مي خورد ، از گوشه چشم به پنجره نگاه ميكند از زمين دور شده اند . دور دور.لبانش ارام تكان مي خورد.
دعا مي خووني؟
گوش نمي دهد .
و...دعا ميكند كه تلويزون تا اخرين لحظه روشن بماند، اينصحفه هميشه اورا به زمين وصل كرده است ، . درطول راه و در همه سفرها دايم نگاه ميكند ببيند چقدر ديگر مانده .بالاي سرش علامت" كمربندها رابسته نگه داريد" هممچنان روشن است .پس هنوز خطر دور بر هواپيما پرو بال مي زند ؟گلوي سنگ شده اش را با دست مي فشارد و با دست ديگر دسته صندليش را محكم مي چسپد ..
"ببين به همين سادگي هم نيست تجربه بشري ميگويد سرنوشت... اگر سرنوشتت باشد كه ..".
عرق بالاي لبش را پاك ميكند. دلش يك ليوان اب مي خواهد .علامت كمربند خاموش مي شود.
صداي خش و خش ميهماندران كه خودشان را بر اي پذيرايي ازمسافران اماده ميكنند. هواپيما تكان كوچكي مي خورد . با خودش مي گويد : مسيير عوض ميكند ،شايد گرفتار ابر شده
.گردن ميكشد ، پشت پنجره كوچك هيچ چيز پيدا نيست .همه جا مه الود و ابريست . پس هنوز نتوانسته خودش را بالا بكشد. ميهماندران با چرخ نوشابه ها از دور مي ايندو تلويزبون ميرود روي فيلمي كه بايد نشان بدهد. زني نيمه عريان مي ايد با جام شرابي در دست. نگاه نمي كند.
ميان زمين وا سمان نبايد اين جور فيلمها ...
..و ميهماندا ربا چهارچرخه اش سرمي رسد ومي پرسد :
Café,or,,tea
ازكلمه or بيزار است .
اي كاش سازمان هواپيمايي دنيا خيلي چيزها را در هواپيما قدغن ميكرد
.بغل دستيش شراب مي خواهد . ..
اگر قطره اي از ان ر وي دستش بريزد هواپيما ...
جمع و جور مي شود ، خودش را مي كشد به طرف پنجره و فكر ميكند . چقدر همسايه ها با هم فرق دارند ؛ همسايه زميني اش براي هر چيز دعايي دارد . حتما براي پرواز هم ...اما حالا بي فايده است...ديگر نبايد اورا مسخره كند ...بهترين سوغاتي را به او ميدهد. جوراب كلفت سياه هم خريده و شوكلات ...تمام شوكلاتها را به او ميدهد.. اصلا چطور است تمام ايه هايي را كه در دبستان و دييرستان ياد گرفته و به يادش مانده بخواند؟ چه فرق ميكند خدا مهربان است و قبول ميكند. چشمانش را مي بندد.ذهنش برهوتي است پراز لاشه هواپيماهاي سوخته ...باكهاي پر از بنزين كه منفجر مي شوند ، چمدانهايي كه درپرواز به سوي زمين باز مي شوند ، بسته هاي سوغاتي كه توي هوا مي چرخند و به هم ميخورند و پاره مي شوند . نه ،حتي كلامي به خاطر نمي اورد حتي يك ايه كوچك ، له شده از وحشت تصاوير چشمانش را باز ميكند و باخودش عهد مي بنددكه اگر پايش به زمين برسد در اولين صندوق صدقات پول بيندازد. زني كه اورا توي فروداگاه كپنهاك جا گذاشته سروكله اش پيدا مي شود و توي گوشش ميگويد:
صندوق صدقات مال راستي هاست.
تو از كجا ميدوني
خودت گفتي
من گه خوردم
مي ترسي ؟
نخير ادم ايمانش كه كامل باشه ازهيچي نمي ترسه
ايمان به چي
ايمان به كساني كه به مردم كمك ميكنن
ديونه شدي
ديونه خودتي اون همه عروسي كي راه مي اندازه
كار با اين عروسي ها درست ميشه
پس با چي درست ميشه ؟ با نق زدن؟
خودت نگفتي مردم خودشونو ميدن دست صندوقا و مي رن تو جاده ها تصادف ميكنن؟
از اين كلمه استفاده نكن
ازچه كلمه اي
نمي دونم
مقصودت تص
واي
دسته صندلي را مي چسبد. هواپيما تكان تكان مي خورد و نيم ساعتي توي مهي غليظ افتان و خيزان مي رود تا زن فكر كند:
دارم تقاص پس ميدم
تقاص چي ؟
گوش نمي دهد ؛ براي خودش مثل روز روشن است كه بي عقلي كرده وروي زمين حرفهاي ناجورزده چند بار بي اعتنا از كنار صندوق صدقات ردشده ، چقدر با كساني كه مي خواستند پول توي صندوقها بيندازند جروبحث كرده چقدر ....نه ديگر باهيچ كسي كلنجار نخواهد رفت ، قول مي دهد ، به خدا ، به هركس كه لازم باشد به جناح راست يا جنا ح چپ ..
هواپيما ارام مي شود خسته و فلك زده است. خوابش نميبرد. بغل دستيش دارد لپ لپ غذا مي خورد او به سيني غذايش دست نزده ؛اصلا به خاطر نمي اورد كي ميهماندار غذا اورده مي ترسد حركت كند، مي ترسد دهانش را بجباند، مي ترسد حتي اب بخورد و هواپيما ...
حالا ديگر خوردو خاكشير در فضاي ايرانند . بيرون ظلمات است وان پايين خيلي دوراز او تك توك چراغهايي روشن . نور چراغها حالش را بهتر ميكند .زندگي هرچند دور اما قابل ديدن است . حالا روسري ها از توي كيفها روي شانه ها مي نشينند و از روي شانه ها روي كله ها مي پرد و تلويزيون تبليغ ابجو ميكند. چشمش را ميبندد كه نبيند. گره روسريش را محكم ميكند. دوباره زني كه اورا توي فرودگاه جاگذاشته مي ايد كنارش
دوساعت ديگه وقت هست چرا روسري سرت كردي
اعتنايي نميكند
سردته؟
سردش است زير دو تا پتو هنوز مي لرزد. تلويزويون دوباره ميرود روي صفحه اطلاعات مي خواند كه چقدرراه امده اند و چقدر راه مانده حالا بايد روي تبريز باشند درياچه اورميه را مي بيند .
اوروميه پراز تاكستان است
گوش نمي دهد و چشمانش را ميبندد .كافه ها تمام كافه ها و تمام شيشه هاي نوشيدني خوش شكل و رنگارنگ مي ايند ورديف پشت پلكهايش مي ايستند .وحشت زده چشمانش را باز ميكند .سعي ميكندكه شيشه هاي نسكافه يا قهوه را به جاي شيشه هاي رنگارنگ بنشاند.بي فايده است بطري ها جايشان را هيچ شيشه ديگري نمي دهند و با بدجنسي جلوش رژه مي روند
من كه نخوردم خوردم ؟
خلبان ميگويدكه دراسمان ايرانند و تا بيست دقيقه ديگر درفرودگاه مهراباد به زمين مي نشينند
نسيمي انگار مي ايد .بادشمالي، نفسي تازه ميكند .
توي دلش ميگويد انشاله و كمي جا به جا ميشود
فرود اسون تره
چون خورد و خاكشيري چون نمي توني بيشتر بترسي
نگاهش نميكند
و هواپيما ارتفاع كم ميكند. چشم به صفحه تلويزون مي شمارد پنج تا پنج تا كم مي شودسرعت و ارتفاع ؛ تازماني كه چراغها را ميبيندشهري درندشت و بي قواره .
با شنيدن صداي بازشدن چرخ هاي هواپيما ماهيچه هاي منقبضش باز مي شود. حالا مي تواند حركت كند و مسافراني را ببيند كه ارايششان را پاك ميكنند و موهارا به زير مقتعه وروسري مي برند
هواپيما كه به زمين مي نشيند نفس بلندي ميكشد. خسته به صندلي تكيه ميدهد و چشمانش را مي بندد تا اخرين نفري باشدكه وسايلش را بر ميدارد و از پله هاي هواپيما پايين مي رود.
درقسمت بازرسي گذنامه نامه توي صف مي ايستد
رسيديم به گير نامه
مزخرف نگو ؛ خودت اين وقت شب حاضري بياي سركار
براي اينكه سركار را سر كار بذارم ؟
گوش نمي دهد .
توي كابين ها زنان چادري نشسته اند .
طفلكي ها اين وقت شب بايد سر خونه و زندگي اشان باشند
با هر قدم كه برميدارد انگار به منطقه يخ بندان نزديك مي شود. دندانهايش اشكارا بهم مي خورند .
اگر از همين جا يكراست ...؟
پاسپورتش را ميدهد ، مسئول گذرنامه زل ميزند به صفحه مانيتور ، چشم مي چرخاند وسر تكان مي دهد مهر مي زند توي گذرنامه وچشم ميدوزدبه نفر بعدي . ؛نفس رها مي شود
اهي ميكشد .
حق نگه دارتان
حق را ازته گلو گفته مثل عربها
پاسپورت را كه ميگيرد زني كه اورا توي فرودگاه جا گذاشته ساكش را بر ميدارد
نفله بذار اين بند و بساط رو من ببرم .
بيرون از فرودگاه زني كه هميشه توي فرودگاها جا مي ماندتاكسيي ميگيرد كوله پشتي ؛ ساك دستي و چمدانش را بار ميزند ؛ توي تاكسي مينشيند و زن توي هواپيما را پرت ميكند بيرون و به راننده ميگويد
"توپخونه."