گفت :” ما در مرحله گذار هستيم ...”
زن گفت :” مقصودت مرحله غارت است ؟”
پشت پنجره ايستاده بود . گوشي به دست تقلا ميكرد ميان دود وكثافت برج ميلاد را ببيند .پيدا نبود .ربرويش پايتخت مثل زني بدبخت و فلك زده زني كه با اخرين تقلاها به چشمان چلقيده و كورش سرمه كشيده باشد نشسته بود. دماوند پيدا نبود و نه هيچ كوه ديگر ...
ميگفت :” همه كشورها اين لحظات را تجربه كرده اند.”
ميگفت:” همه جا لندن پاريس ...”
زن گفت :” حالا نوبت تجربه مونگلاست اونم تو قرن بيست ويكم.”
مرد گفت :”اگر منطقي فكر كني ...”
زن چرخيد رو به قفسه كتابخانه و گفت:
“منطقم رفته تو منطقه جاكشها جاكشي ياد بگيره”
دستش ماند روي كتاب زرشكي . كتاب را برداشت . كتابهاي ديگر روي هم يله شدند. ورق زد.
حتما بايد اينجا باشد
مرد گفت:” به هرحال دوران گذار است .”
زن ورق زنان گفت: “گذار به چي؟
" به همان چيزي كه تو مي خواستي "
زن گفت:
" لازمه براي رسيدن به اين چيز همه توي يه كاسه گه غلت و واغلت بزنيم ؟"
خنده مرد پاك مصنوعي بود .
"هنوز هماني كه بودي ."
زن گفت:" خيال ميكني ."
مرد گفت:" يعني عوض شدي ؟"
" چه جور ."
به ليست داستانها نگاه كرد. اتاق شماره شش توي اين يكي هم نبود . روي صفحه كاهي چخوف موذيانه مي خنديد.فكر كرد : زمان تو جاي خنديدن هنوز بود .
بلند گفت:" خوش به حالت ."
مرد گفت: " اينجا هم گرفتاريهاي خودشوداره ."
زن به گوشي زرشكي زل زد . چه گفته بود ؟
"باتو نبودم ."
"كسي اونجا هست ؟"
"اره ."
"كي؟ "
يه مرد چهل ساله شوخ وشنگ
"پس خوش به حال تو ."
"مي خواي باهاش حال و احوال كني؟"
"نه."
"چه بهتر."
"چرا؟"
"چون اولا تورو نمي شناسه دوما نمي تونه حرف بزنه ."
"لاله ."
"نخير ....عكسه ."
"عكس منه ؟"
"عكس چخوف ."
"نگفتم عوض نمي شي ."
صدا شاد بود.
"شدم. باور كن."
" چه طوري ؟تو هنوز عين كنه مي چسپي به همه چيز ."
"به تو يكي نمي چسپم."
"يه زماني چسپيدي ."
"خيال ميكردم ادمي."
"نبودم...؟"
"بودي؟"
"نگفتم عوض نمي شي ."
"د...شدم ...خيلي وقته ..."
زن نشست روي صندلي پاشنه پاها را روي لبه ميز گذاشت
"حوصله ت سر رفت ؟"
"نه به خدا "
"مي دوني اصل قضيه چيه ؟
"نه ."
"حق داري."
"خوب بگو تا بدونم ."
"بگم هم نمي فهمي."
مردخنديد .
"حالا تو بگو ."
"واقعا مي خواي بدوني."
"حتما."
"ببين اونوقتا تا زانو تو گه بودم حالا تاخرخره ..."
براي لحظه اي صداخاموش شد
"پيداست حالت خوش نيست."
"نخير خيلي هم سر حالم".
"مي بينم ."
"تو كي ميديدي كه حالا ببيني ."
"خودت خواستي بموني اونجا ".
"نمي خواستم فلنگو ببندم ."
"الان ميخواي؟"
زن اب دهانش را قورت داد
"بي خيال شو ."
"مي تونم برات كاري كنم؟"
"هيچ كس نمي تونه براي من كاري كنه."
"مثل هميشه لج باز ."
"نه مثل هميشه بدتر ازهميشه."
"اخر ..."
"مي خوام بمونم تا اخرش."
"كه چي بشه ؟"
"كه همه بفمن ما ل من نيست. "
"اون جريان واقعا جديه ؟"
"زنگ زدي اينو بدوني ؟"
"زنگ زدم صداتو بشنوم ."
"كه ببيني شبيه صداي يه مامان هست يانه ؟"
"هرجور مي خواي فكر كن ."
"خوش دارم اينجوري فكركنم ."
"باشه فقط سعي كن خونسرد باشي ."
"خوش داري بدوني مگر نه ؟ "
سگوت .
"سه هفته اس گرفتارم."
"يعني هيچ قاعده و قانوني نيست؟"
"چرا قاعده ش اينه كه من تنها زن تنهاي اين ساختمان هستم و فقط من مي تونستم اين كاره باشم."
"بچه پشت در خونه تو بوده ."
"پس خبرا رسيده."
"خوب شهر كوچيكه."
"اندازه تهرون."
"جدي ميگم ادم اينجاوقت زيادمياره ."
"پس تو تو وقت اضافي داري بازي ميكني؟"
"نه نگران بودم ."
"كه چي ؟"
"كه اذيت بشي ."
"شدم .."
صدا جاخورده و بلند ميگويد :
"زندان بودي ؟"
"نه مي رم."
"براي چي؟"
"همه ديدن كه من مي خواستم بچه را بندازم تو شوتينگ
همه صداي گريه بچه را شنيدن همه مرا ديد ن كه شكممم بالا امده بعدا ز يه مدتي غيبم زده و بعد..."
"همون موقع كه شايد رفته بودي شيراز."
"شيراز نه نيشابور."
"رفته بودي چكار؟ "
"رفتم پيش خيام ."
"تو چله زمستون؟"
"حتما ماه و روزش هم مي دوني."
"گفتم كه تو شهر كوچك..."
" شهري كه از تهرون كوچكتره ."
"نه جدا ميگم. هميشه وقت مي كني از دوست و اشنا خبر بگيري."
"پس تمام داستان رو از بري؟"
"نه چندان."
"مي خواي بشنوي؟"
"فقط مي خوام كمك كنم اگر..."
"اگر مگر بشاش بهش فعلا گير دادگاهم ."
"پيش دگتر زنان هم رفتي؟ "
"بله رفتم يعني بردنم."
"چي گفت؟"
"چي گفته باشه خوبه ؟"
"چه ميدونم."
"فعلا يه نامه دارم يه گواهي كه مدتها ست كه هيچ جانوري را به دنيا نياورده ام."
نفسي توي تلفن رها مي شود .
"پس همه چي حله ."
"د ... نيست ...ادما نمي فهمن ."
"نمي فهمن ؟"
"بله وقتي داد مي زنم ميگم زير همه چي زاييدم هيچ كس نمي فهمه ...نمي خواد بفهمه چون همه زير همه چي زاييدن و حق دارن."
"حق دارن ؟"
" اره چون خيلي وقته تو دستهاشون سنگه دايم ميگن ما اين سنگها رو كجا بندازيم."
"باز شوخي ميكني."
"نه جدي ، خيلي جدي ."
"توچي؟ تو كجا مي اندازي ؟"
"چي رو ؟"
"سنگي كه تو دستته."
"خيال ميكني زنگ زدم كه خبرچيني كنم ؟"
"ابدا ."
"مسخره ميكني؟"
"اصلا ."
"عجب "
"عجب تو ماه رجبه، اينجا هميشه رمضانه ."
"ميخواي قطع كنم بعدا بگيرم ؟"
"گرفتني نيست. خيلي وقته پريده "
"به هرحال اگر چيزي خواستي..."
"فقط يه چيز ."
"بگو ."
"دارم بالا مي ارم از صدات از هيكلت از خودم ازخودت ...."
ا.