كاترين منسفيلد اخم كرده بود و نشسته بود روى مبل. وقتى در را باز كردم و با دوازده كيلو بادمجان وارد خانه شدم كاترين تا مرا ديد پا روى پا انداخت و لب ورچيد. گفتم: معذرت، مجبور شدم توى صف بايستم، فصل، فصل ترشى انداختن است. تره بار پر از زن است، زنانى كه توى صف بادمجان به هم بد و بيراه مى گويند و مثل گربه به صورت هم خنج مى كشند.
سيلويا پلات كه پشت ميز ناهارخورى نشسته بود و مى نوشت، سرش را تكان داد و پخ پخ كنان گفت: واى چهار ساعت از وقتت هدر رفت.
هيچ كدامشان بلند نشدند تا به من كمك كنند كيسه هاى پر از بادمجان را بياورم توى آشپزخانه.
ويرجينيا وولف توى آشپزخانه گيج دنبال كبريت مى گشت، گفتم: واى هنوز پيدا نكردى؟ فندكم را از جيبم درآوردم و سيگارش را روشن كردم. نگاهم كرد بى آنكه بگويد: مرسى و يا با يك كلمه گله كند كه اين همه وقت چرا او را گذاشته ام و رفته ام.
بادمجان ها را ريختم توى يك طشت پلاستيكى بزرگ و چاقوى تيزى برداشتم و رفتم توى سالن نشستم. روبه روى كاترين منسفيلد، روى زمين. كاترين افتاده بود به سرفه. دستش را به سينه مى فشرد و صورتش سرخ شده بود. گفتم: دخلت آمده كاترين. سيلويا گفت: يك ليوان چاى اگر به او بدهى! گفتم: اى واى به هيچ كدامتان چاى نداده ام. گفتم: تمامش تقصير اين بادمجان هاست و با چاقوى تيز آشپزخانه زدم يكى از بادمجان ها را جر و واجر كردم. ويرجينيا حالا آمده بود و نشسته بود روى پاگرد پله ها و سيگار مى كشيد. گفتم: ويرجينيا دود سيگارت... سرش را انگار كه اينجا نباشد تكان داد و دوباره همان طور كه نشسته بود روى پله ها به پنجره نگاه كرد، بلند كه شد سيلويا پلات گفت: براى من قهوه لطفاً. كاترين ميان خس خس سرفه هايش گفت: توى بساط تو غير از بادمجان چيز ديگرى نيست؟ گفتم باور كنم كه تو هيچ علاقه اى به بادمجان ندارى. گفت: هيچ زنى نيست كه طشتى نداشته باشد و يك چاقوى تيز... اما حالا دلم چيز ديگرى مى خواهد. گفتم: مثلاً چه؟ جام خالى روبه رويش را بلند كرد. خنديدم و گفتم خيال مى كنى اينجا لندن است؟ و رفتم تا برايشان چاى و قهوه بياورم.
قهوه را كه جلوى سيلويا گذاشتم ويرجينيا بلند شد و آمد پشت پنجره به بيرون نگاه كرد و گفت: «توى محله شما، رودخانه اى، درياچه اى نيست.»
صدايش منگ و دور بود. دستش را گرفتم و آوردم كنار خودم نشاندمش و اولين بادمجان را برداشتم كه پوست بكنم. كاترين به عكس روى ديوار نگاه كرد و گفت: «چه شوهر گردن كلفتى دارى؟ ويرجينيا بهت زده نگاهش كرد و انگار با خودش حرف بزند گفت:
He is allways between me and... •
سيلويا گفت: اگر چاقوى تيزى دارى من هم بيايم كمك.
چاقو را آوردم. او هم حالا نشسته بود كنار من و ويرجينيا. كاترين اما از جايش تكان نخورد فقط رو به من و زيرلب گفت: گندت بزنن...
گفتم: جيك جيك مستون.
دوباره گفت: گندت بزنن و به سرفه افتاد.
گفتم: مقصودم مورچه همسايه است.
جوابم را نداد. جام خالى اش را سر كشيد. نمى خواستم دلخور شود. گفتم: همه اين كارها را مى كنم كه يه وقتى خانم مورچه نگويد وقتى جيك جيك مستونت بود فكر زمستونت نبود.
بعد گفتم: اين بادمجان ها از ورامين آمده هسته ندارد و تلخ نيست. زمستون بادمجان هاى بدى دارد. كاترين پوزخندى زد، يكى از بادمجان ها را از توى طشت برداشت و گفت: بادمجان هم زمستان و تابستان دارد؟
با صداى پاى پسرم سر چرخاندم بالاى پله ها ايستاده بود:
«مامان، پس لواشك چى شد؟»
تازه يادم آمد كه كيسه آلو را پشت در جا گذاشته ام.
از رنگ غريب آلو سيلويا پلات دستپاچه شد. كاترين بادمجان دراز و سياه قلمى را روى ميز گذاشت و دانه اى آلو ميان انگشتان باريك و بلندش گرفت و گفت: رنگ شراب. ويرجينيا خسته و بيزار به آلوها نگاه كرد. گفتم بايد براى پسرم لواشك درست كنم. پاييز و زمستان بچه ها لواشك مى خورند و من نمى خواهم پسرم از فروشگاه لواشك بخرد. بهداشتى نيست.
سيلويا دلتنگ نگاهم كرد. كاترين گفت: سيلويا غصه ندارد. حالا اگر نيكولاس لواشك نخورد مى ميرد؟
پسرم گفت: «مامان نيكولاس كيه؟»
گفتم: «صبح كله سحره، برو بخواب.»
گفت: «خودت گفتى، صبح لواشك مى سازى.»
گفتم: «مى سازم، حالا تو برو بخواب.»
گفت: «خيال كردم مهمون اومده.»
گفتم: «مهمون هم آمد، حالا برو بخواب.»
گفت: «شرط.»
گفتم: «بگو»
گفت: «لواشكا رو به بابا ندى.»
گفتم: «قبول»
پسرم كه رفت گفتم: «بچه ها آروم حرف بزنين.»
سيلويا با حسرت به بالاى پله ها _ جايى كه پسرم بود _ نگاه كرد و گفت: «من نتونستم.»
گفتم: «نخواستى.»
كاترين گفت: «هيچ زنى كه زن باشه دنبال يه الف بچه راه نمى افته.»
ويرجينيا گفت: «ما هرگز نمى تونيم بفهميم.»
كاترين گفت: «چه بهتر.»
و سيگارى توى چوب سيگارى بلند و باريكش گذاشت و مثل هنرپيشه ها كبريتش را درآورد و آتش زد.
«من با يه كشتى تفريحى مى خوام برم سفر.»
گفتم: «منم با كشتى سفر كردم اما تفريحى نبود.»
گفت: «همين اگه تفريحى بود هيچ وقت لواشك درست نمى كردى.»
ويرجينيا گفت: «همه ما سوار يه كشتى هستيم كه تفريحى نيست.»
گفتم: «واى... پاك يادم رفت. لواشك.»
سيلويا خنديد و گفت: «خيلى دلم مى خواد ببينم چطورى درست مى كنى.»
گفتم: «بيا تو آشپزخونه.»
ويرجينيا پرسيد: «اتاق كارت بالا است؟»
كاترين خنديد و آشپزخانه را نشان داد: «اتاق كارش اينجا است.»
ويرجينيا حالا كند و آهسته از پله ها بالا مى رفت. سيلويا گفت: «ويرجينيا سروصدا نكنى پسرك بلند مى شه.»
ويرجينيا خسته گفت: «نه، من فقط به يك جمله فكر مى كنم.»
كاترين گفت: «به كشتى تفريحى فكر كن... پر از مرد.»
سيلويا گفت: «لواشك چى شد؟»
ويرجينيا همان طور كه از پله ها بالا مى رفت برگشت، به طشت پر از بادمجان نگاه كرد و با بيزارى ابرو درهم كشيد.
«اول آنها را لت و پار كنين.»
كاترين گفت: «من بادمجان خودم را پاره نمى كنم.»
سيلويا گفت: دلم مى خواهد ببينم چه رنگى مى شود و آلوها را نشان داد.
سيلويا تمام مدت كه آلوها را مى شستم و توى ديگ مى گذاشتم تا روى شعله اجاق بپزد كنار من بود. كاترين از جايش تكان نخورد. فقط با موزيك ملايمى كه از ضبط پخش مى شد خودش را توى مبل تكان مى داد و سرفه مى كرد. سيلويا گفت: همين جور پيش بره مى ميره.
گفتم: كى نمى ميره؟ گفت: تو نمى ميرى. گفتم ولى تو مردى. گفت خودم كردم. گفتم ويرجينيا هم... گفت: انگار درست شده، نگاه كن چه رنگى گرفته.
وقتى آلوهاى آب شده را روى سينى ريختم تا پشت پنجره زير آفتاب بگذارم، در زدند. خانم مورچه بود. خندان گفت: «صبح لواشك درست كردم بيا بچش ببين چى شده.» چشيدم و گفتم: «چطور به اين سرعت؟»
گفت: «با سشوار. اگر چهار ساعت سشوار روى آلوها بگيرى، خيلى زود عمل مى آد.»
از صداى سشوار ويرجينيا پائين آمد. جورى نگاهم كرد كه انگار به يك قلوه سنگ نگاه مى كند. كاترين منسفيلد گفت: «اين آدم جان مى دهد كه او را تكه پاره كنى و توى جيبت بگذارى.» ويرجينيا آرام آمد كنارم ايستاد و دست كشيد روى سر و شانه هايم. كاترين قاه قاه خنديد. سيلويا گفت: نخند من هم اگر مى توانستم و بوى گاز مى گذاشت، براى نيكولاس لواشك درست مى كردم.
كاترين گفت: همان بهتر كه نمى توانى. نگاه كه كردم ديدم ويرجينيا چيزى را توى جيبش پنهان مى كند. به روى خودم نياوردم. بلند شدم تا به ساعت نگاه كنم كه كنار آينه بود. واى خدايا توى آينه من بودم با شانه اى كه تكه اى از آن را كسى كنده بود. حالا كاترين مى خنديد و سيلويا دستش را دراز كرده بود براى لواشك.
تكه اى از لواشك را كندم و به سيلويا دادم، گفت: از طعم گاز بهتر است. كاترين گفت: رنگ شراب است ولى نمى ارزد. ويرجينيا به من گفت: تو هم با من به رودخانه مى آيى؟ گفتم: نه من دارم به يك جمله فكر مى كنم.
پسرم دوباره آمده بود و بالاى پله ها ايستاده بود.
«مامان لواشك چى شد؟ بازم دارى با خودت حرف مى زنى؟»
گفتم: نه برو، برو بخواب.
گفت: همش خواب، پس كى بازى كنم.
گفتم: همين حالا، برو، برو بازى كن.
بدو، رفت توى اتاقش.
ويرجينيا برگشت، از كنار پنجره، آمد بالاى طشت ايستاد. با نوك پا زد به طشت، تيز و بيمار به بادمجان ها نگاه كرد، گفت: چاقو... يك چاقوى تيز و برنده. چاقوى خودم را به او دادم. نشست و شروع كرد به لت و پار كردن بادمجان ها، جورى به آنها چاقو مى زد كه انگار از پوست و گوشت و استخوان باشد. بعد سيلويا هم آمد. نشست كنار من و با چاقو به بادمجان ها حمله كرد. بادمجان هاى سياه و باريك و بلند.
كاترين گفت: من نه، من به شما كمك نمى كنم.
«مامان چرا طشت را پاره مى كنى؟»
نگاه كردم به بالاى پله ها پسرم ايستاده بود. كاترين گفت: من كه گفتم طشت پاره مى شه... نگفتم؟ من گفتم: به درك. كاترين گفت: من نه، من بادمجان خودم را نگه مى دارم، ويرجينيا گفت من فقط به يك جمله فكر مى كنم. سيلويا گفت:
He is allways between me andق...•
من گفتم:
They are allways between me andق...•