تبليغاتX
يادداشت‌های منیرو روانی‌پور - نخستین روز درس

 

 

 

نخستين روز درس

 

زن جلويي که پا روي رکاب اتوبوس ميگذارد، زن  پسر ش را بغل ميکند و اورا با خودش بالا ميکشد  . هنوز صندلي خالي هست . مي نشينند.                                                                                                     

 مامان کنار شيشه من .

 پسرک کنار شيشه مي نشسند تا فاصله خانه - مدرسه را به بيرون نگاه کند .ايستگاه به ايستکاه اتوبوس پر و پر تر مي شود تا وقتي زنان ايستاده ميان صندلي ها  با  هر حرکت اتوبوس خم و راست شوند .زنبيل ها هنوز خالي است و بچه ها کيف به پشت خميازه ميکشند .زنبيلش را توي بغل محكم ميگيرد و به پسرک نگاه ميکند که چشمانش برق ميزند .نخستين روز درس است. زنگ ساعت هفت ونيم مي خورد .پسرك ساعت شش بيدار شده تمام دفترها ومدادو مداد رنگي ها را توي كوله پشتي اش گذاشته و ساعت شش ونيم حاضر واماده دم در ايستاده.

ديرم نشه مامان .

پسرك خوش دارد به اولين صف سال برسد ، به دوستان قديمي. همانهايي كه پارسال كنارش توي نيمكت كلاس اول نشسته اند. زن دست ميكشد روي سر پسرك و اتوبوس يله مي شود به سمت ميدان .مسافران ايستاده وسط صندلي ها ميله هاي بالاي سرشان رامحكم مي گيرند . زن  اين جوروقتها پسرك را بغل مي كند تا اتوبوس از پيچ ميدان بگذرد .  

اين بار وقتي اتوبوس ،ميدان را  دورمي زند سرها ناگهان مي چرخند و راننده نيش ترمزي ميزند وصدايي بيمار و ترسيده ميگويد :

           "چه بادي تو شلوارش افتاده ؟"                                                                                                        گردن مي كشد و نگاه ميكند .               

              

توي هوا مردي که صورتش  پيدانيست با دستاني بسته از پشت، اويزان چر ثقيلي، تکان تکان مي خورد. زنكمي نيم خيز مي شود رو به پسرك تا تمام  شيشه پنجره اتوبوس را بپوشاند . " اخ ببين دفتر ت رو جا نگذاشته باشي ؟"

 كيف كودكش را باز ميكند وبراي لحظه اي صداي كشيدن زيپ كيفها در اتوبوس مي پيچد وبعد صداهاي كودكاني كه برسر مادران خود غر ميزنند:

مامان چقدرتو كيفم ميگردي ؟

  مسافران ديگر نيم خيز شده اند تا ببينند

.گوشهاي زن ناگهان سنگين ميشود.

.  انگار از فاصله هزار پايي معلق شده باشد توي فضا. اما ميان هجوم باد و هوا و فضا فرياد مسافري را مي شنود : حركت كن اقا

صدا پر ازبغص و التماس و تشر است ..

         

   رانند ه  هم  به هوش  مي ايد و مي راند. روي صورت مسافران خستگي مي نشيند. زناني که ايستاده اند ميله ها ي وسط ر ا محكم تر ميگيرند، با اين همه روي  صندلي ها ومسافران نشسته يله مي شوند . :

اتوبوس توي خيابان مي پيچد  ، قد راست ميكند انگار .نفس ها رها مي شود.همه چيز سرجاي خود قرارميگيرد ، قرار ميگيرد؟

زن به پسرک نگاه ميکند که  دارد رديف درختاني را مي شمارد که هنوز سبز مانده اند..

"مامان سيزده تا درخت . درخت كاج ."

دلش ميخواهد بپرسد روي درختها پرنده اي هم هست .نمي تواند .صدا ازگلويش بيرون نمي ايد و يا مي ترسد باز پسرك بپرسد :

مامان دوباره غصه خوردي كه صدات گرفته ؟"

به ايستگاه مدرسه كه مي رسند همه كند وسنگين بلند مي شوند . هيچ كس براي پايين امدن از اتوبوس شتابي ندارد. جز بچه ها كه دست مادرانشان را ميگيرند و انها را به دنبال خود ميكشند .  

بچه ها کيف مدرسه به پشت دست دردست مادران وارد مدرسه مي شوند توي حياط مدرسه صداي بلند گو هوا را مي خراشد ....بچه ها به صف ...بچه ها به صف ...

مادرها توي حياط مدرسه كنار بچه ها مي ايستند و بلند گو داد مي زند:

مادرا عقب مادرا عقب ..

پاها مردد و كند كمي عقب مي رود و باز سر جاي خود بر ميگردد.

روز روز کلاس بندي است . نامها خوانده مي شود. پسر توي صف سوم مي ايستد د. ناظم چاق وسياه پوش  پارسالي   پشت بلند گو مي رود :

مادرا عقب ...بچه ها به صف

از جلو نظام ...

بچه ها دست روي شانه بچه ي جلويي نظام ميگيرند و ناظم شعار مي دهد و بچه ها جواب ميدهند :

اماده ايم اماده .......

مشتهاي کوچک تکان مي خورند گره شده و خشمگين. بچه ها پا به زمين ميکوبند و دشمن را له ميکنند و بعد با سوت زن پشت بلندگو صف ها حرکت ميکنند .

حياط که خلوت مي شود.خدمتكار پارسالي دستش را توي هوا تكان ميدهد

مادرا بيرون  ...

هيچ مادري تكان نمي خورد .هركس بهانه اي دارد يكي بايد ليوان پسركش را بدهد   ديگر ي  انتي بيوتيك  بچه اش را  ....

خدمتكار سرتكان ميدهد

بچه ها كه نرفتن جبهه جنگ اومدن مدرسه

هيچ كس تكان نمي خورد :

به خاطر امنيت بچه هاي خودتون ميگم بايد در حياط رو قفل كنيم

 هيچ كس دلش نمي خواهد بيرون را ببيند

اهاي مادرا دارم درو قفل ميكنم ها

ناظم مي ايد با خطكش توي دست

مادرا در جلويي بازه ...

ناظم دو دست را باز ميكند ، انگار بخواهد مرغها را از توي جاليز كيش كند .

بيرون ...مادرا بيرون

 

 

 زنها پشت در بسته مدرسه گيج مي ايستند .گاهي به اسمان نگاه ميكنند  گاهي به در زنگ زده .زنبيلها توي دست اويزان است .گاهي مادري از لاي در بسته به حياط خلوت نگاه ميكند و باز مردد مي ايستدد .زن پا كج ميكند و راه مي افتد به طرف كوچه كنار مدرسه تا به در جلويي برسد كه نيمه باز است .خدمتگار پشت در نشسته

"مي خواهم كلاس پسرم را ببينم ."

منتظر جواب و اجازه نمي ماند .مي رود توي ساختمان .همه توي كلاسند .الا بچه هاي كلاس دوم .پسر را مي بيند كه كنار ديوار ايستاده .

 چرا بيرون ايستادي مادر ؟

پسرك بند کيفش را جا به  جا ميکند:

خانم معلم گفت برين بيرون ."

سرک ميکشد توي کلاس. معلم ايستاده است وبا چشمان درشت  وحشت زده  به گوشه اي از کلاس نگاه ميكند.

موش ...يه موش به اين هوا اومد تو کلاس ..رفت تو اون سوراخي ."

روي دو پاكنار پسرك مي نشيند و دست دور شانه هاي كوچكش اورا در اغوش ميگيرد .

خانم ناظم چاق وسياه پوش پارسالي ، خط كشش را توي هوا تكان تكان ميدهد و مي ايد .زن نگاهش ميكند . و باخودش فكرميكند همين حالاست كه با يك فرمان تمام موشها را از سوراخ سنبه هاي مدرسه بيرون بكشد ...

"موش كه ترس نداره يالله اله توكلاس ..."

پسرك مردد به طرف كلاس مي رود.زن سعي   ميكند  لبخند بزند و دستي تكان دهد . در كلاس پشت سر بچه ها بسته مي شود .صداي ناظم را از پشت در بسته مي شنود :

هركس تو راهرو بياد انضباطش صفره

راه مي افتد از كنار كلاسها كه رد مي شود شعارهاي روي ديوار را مي خواند ...و صداي بچه ها در ذهنش مي پيچد ...اماده ايم ...اماده ..

از مدرسه بيرون مي ايد. توي ايستگاه اتوبوس مي ايستد ، به اسمان نگاه ميكند. بالاي سيم برقها هيچ كس اويزان نيست ا...نفس بلندي ميكشد . اتوبوس از راه مي رسد .

نميداند چرا خيال ميكند مرد اويزان از چرثقيل كوله پشتي داشته .تصوير را ثانيه به ثانيه براي خودش رنگ ميكند هاشور ميزند سياه و سفيد ميكند تا سر در بياورد كه توي كوله پشتي مرد چه مي توانسته بوده باشد .فكرميكند حتما پر ازمداد رنگي بوده و دو تا دفتر بي خط براي نقاشي ويك پاك كن كه بتواند رنگهاي درهم شده راحت پاك كند ..و مدادتراش ...وحتما يك ليوان كوچك براي اب خوردن ..مامان ليوانم نبايد شيشه اي باشه ميشكنه ....

.و سرانجام درايستگاه سوم پياده ميشود .

 

 

جرثيقل  ارام ارام جوان را پايئن مي اورد . ادمها ايستاده اند ساكت و نگران  انگار مي ترسند مرد به زمين  بيفتد پيرمردي چشم به اسمان دارد  و سرش با حرکت اهرم جرثقيل پاييئ مي ايد . جواني که کنار پيرمرد  ايستاده ميگويد :

بيا برويم خودشان اورامي برند

امان بده ...کاري ندارم فقط يک دفعه ديگه ...

وحرفش رامي خورد نمي تواند  حرف بزند. جوان سر تکان  مي دهد.زن سيبك گلوي جوان را مي بيندكه بالا وپايين مي رود .

اهرم جرثقيل  پايين مي ايد به زمين نزديك مي شود   و جوان اويزان محکم  به زمين مي خورد .پيرمرد خيز برمي دارد  به طرف جوان معدوم و صداي اخ از توي گلويش بلند مي شود .

کجا پدر ...قدغنه

صداي مامور را زن هم مي شنود  

صورت پيرمرد جمع مي شود  به التماس.

اقا ...

و باز نمي تواند  حرف بزند. همان جامي ايستدد انگار مجسمه   .دو تا مامور دست و پاي جوان معدوم راميگيرند و اورا پشت وانت باري که ايستاده مي اندازند.

مي تواني بيايي بهشت زهرا ..

پير مرد ميگويد  خير ببيني برادر ...

هيچ كينه اي توي نگاه و صورت پيرمرد نيست .از اينكه كسي با او حرف زده .كمي خوشحال است و  اين خوشحالي نيست اين مشنگي بعد ازحادثه است .  .زن  پا كج ميكند زنبيل به دست و زنان ديگر را مي بيندكه پراكنده مي شوند .

 

 

 .بازار تره بار ديگر باز شده . بايد برود . به ساعتش نگاه ميكند هشت و نيم است .مي ايستد د توي  ايستگاه اتوبوس    تا بازار تره بار دو ايستگاه بيشتر نيست  اما زور راه رفتن ندارد.  زنهاي ديگر هم مي ايند با  پاهاي  بي رمقي كه به سختي انهارا باخود مي كشد . جرثقيل عقب جلو ميكند تا برود  .جثه سنگيني دارد  مثل يک جانور ماقبل تاريخ   از خودش مي پرسد : چطوري منقرض شدند . با داينوسورها است . چطوري از روي زمين رفتند ؟

 

 سر خ ...سبز ...نارنجي

روي  گوچه ها و خيارها و هويچها دست ميکشد. 

مرد ميگويد: خانم سوا نکن

 دستش را عقب ميكشد  .

" سوا نميکنم."

 ميخواهد بگويد دست ميکشم تا سرخي و سبزي و نارنجي اش را بفهمم اما حرفي نمي زند. زنان ديگر نگاهش مي كنند و بعد زل مي زنند  به ميوه ها و سبزي ها که تر و تازه است .با حسرت نگاه ميكنند . انگار همه اين سبزها سرخها و نارنجي ها مي تواند ثانيه اي ديگر نباشد. ايستاده اند و تكان نمي خورند.هيچ كس دلش نمي ايد  بگذارد و برود . کجا بروند؟ رفتارشان طوري  است كه انگار به جايي پناه اورده اند.  زن هم  مي ترسد برود ميترسد  از بازار برود و باز چيزي ببيند.

  مي گويد  اقا سه كيلو از سبز، سه كيلو از زرد ، سه كيلو ازنارنجي و به ميوه ها اشاره ميكند   گوچه فرنگيي بر مي دارد روي گونه اش  مي گذارد ونفس ميكشد.زنان ديگر پشت سرش ايستاده اند . خنكاي گوچه گونه اش را ناز مي كند .زن جلويي به رويش مي خندد لبخندي محزون و گناهكار .:  من توي صفم.

 

 زن جلويي  سر تکان مي دهد.حالا تا نوبتش برسد مي تواند به غرفه سبزي ها هم سري بزند

 .مي رود   به غرفه سبزي. نفس ميكشد. نفس ميكشد و مي گويد

 يک کيلو نعنا ع يک کيلو ريحانو  لحظه اي بعد : اصلا از تمام سبزي ها يک کيلو

و  سيبهاي سرخ و سفيد و ساقه هاي  زنده و جوان کرفس...

بوي كرفس .مي خواهد به تمام زنها بگويد بياييد ميان اين همه سيب وسبزي غلت و واغلت بزنيم مي خواهد همچنان با چشمان بسته به زندگي نگاه كند مي خواهد ...اماانارها و سيبها از  كوله پشتي جوان بيرون مي ريزند وگوچه هاي له شده را دستي پشمالو از توي كوله پشتي مرد جوان بيرون مي اورد و با صدايي حيواني به بيرون پرت ميكند د ..نه گوجه ها له مي شوند بايد ارام اورا به زمين بگذارند و داينوسور بايد ارام گردنش را خم كند روي زمين ...

.چشم باز ميكند ...

 

 

  وقتي دست دراز ميكند تا کيسه هاي کوجه و خيار را بردارد زن کناريش ميگويد  بچه شما هم افتاده توي کلاس بچه من

مي خندد . زن دوياره ميگويد  : تو همون کلاسي که موش تو ش پريده بود

موش....زنها انگار منتظرندد تا موشي وسط بپرد و حرف بزنند تا مجبورنباشند از چيز ديگري بگويند و يا حرف ديگري بشنوند .چشمانشان برق ميزند . همه خيلي وقت  است  که موشي را در گوشه و کنار شهر ديده اند  

به اين هوا بود اندازه يه گربه

من سفيدوش ديدم

اونوي که من ديدم قهوه اي بود و يه دم داشت اين قدر

حالا تمام زنان تره بار از موشهايي که ديده اند حرف ميزنندو نخودي مي خندند   زن  ميگويد  : خوب موش ؛ زياد هم خوب نيست

صداها را مي شنود

 درسته اصلا خوب نيست

ميگويد مخصوصا تو مدرسه

 

مي گويند : مخصوصا توي مدرسه

ميگويد : اگر ...

 

 

وبحث در ميگيرد که چطور بايد با موشهاي مبارزه کنند و چه نوع سمي بخرند تا دخلشان را در بياورند ...

 

 

 

توي خانه پسرک  دفتر مشقش را نشان مي دهد

 مامان خانم معلم خله

زن مي پرسد : چطور

 

بين برامون يعني گربه کشيده و گفته از رو اين ده صفحه  نقاشي کنيم

مادر نگاه ميكند  و نقشه را مي بيند  نقشه ايران است  پسر ميگويد  تورا خدا مامان اين کجاش شکل گربه است؟

  حرفي نمي زند .

 پسر ميگويد:  براي همه مون  کشيد و هي گفت اين گربه موشا رو مي خوره اين گربه اخرش موشارو مي خوره

 

 

 

 

 

 

+  22 Oct 2006ساعت 8:16 PM   منیرو روانی‌پور