چراغ خاموش
نعره نمي زند...
همچنان که پشت پنجره ايستاده است وآاسمان را مي بيند که سرمه اي نيست . ابري چرکمرده و صورتي آن را پوشانده .و باد که درخت گوشه خيابان را گير آورده و سبز تنش را تکه تکه جدا ميکند .
روبرويش تاريکي است
ديگر ، فقط مي تواند حدس بزند که درختي هست .
درختي که فردا وقتي شيفت را تحويل ميدهد مي تواند روي برگهاي به تاراج رفته اش پا بگذارد و بشنود :...خش ...خش
شهر در کنج خانه ها بيدار است و مضطرب
از پشت پنجره عقب ميکشد. ماشين گشت چراغ خاموش ميگذرد .نوري نيست . هيچ نوري .
تاريکي است همه جا و پيري ...
جوانها رفته اند جايي دور دور از اين جا مي جنگند و گيسوان زنان پريشان مي شود هر لحظه با خراش خنج ها
و ...
, راهرو بخش مثل شهر خالي نيست ، پر از صداست ، صداهايي كه از لاي درزدراتاقها بيرون ميآيند ، ناله ها ، خرخر نفسها ، خروپف بيماران ...
.و عقربه ساعت ديواري بخش روي دو.
مي ايد مي نشيند روي صندلي توي دفتر بخش.
شهر بي نفس بيرون از اين جا افتاده است .
واين جا زندگي زخمي و بيمار نفس مي کشد
به شهر که نگاه نکند مي تواند ارام باشد
مي تواند خميازه يكشد ، به تنش كش وقوسي بدهد و آينه كوچكي از كيفش در آورد ، پاي چشمهايش سياه شده ، پير شده اي ، پير...
مي خواهد بگويد پيري در ذات توست ...
نمي گويد ميداندکه شهر ميل به فرسودگي دارد، ميلي به تباهي .
كوبلن قناري را از توي كيف مي كشد بيرون ..
.قناري کي بال وپرميگيري وميروي ..
.سوزن را برميدارد تا نوك قناري را بدوزد
نوکش را که بدوزد مي تواند گوش بدهد به ترانه اي که قناري ها مي خوانند.
چه ترانه اي مي خوانند قناري ها ؟
مي خواهد بالهايش را سبز بدوزد و نوکش را آبي
بعد قناري خواهد خواند ...
به پناهگاه برويد ....
سر خم ميکند از صداي زنگي که روي برد روشن است و مي خندد از ترس مضحک خودش .
قناري همين جا باش تا ...
و بعد فکر ميکند اگر وقتي بر گردد روي صندليش قناريي باشد قناري سبزي که مي خواند
و ميگويد باخودش که قناريها سبز نيستند سبز نبوده اند ...همه مي گويند زرد قناري زرد...
پس يادش بماند که بالهاي قناري را زرد کند زرد قناري ... ..
.سكوت صداي پايش را موذيانه پخش ميكند، روي پنجه پا راه ميرود وبه اتاق 410 ميرسد . زنگ اتاق را خاموش ميكند :
"چي شده ؟"
"ب...بخشيد خوابم ن...نمي بره ..
مي گويد
بيداري هم بد نيست .
و نگاه ميکند به مرد
مرد بلا تکليف باخودش حرف ميزند:
".تا چشمهامو رو هم ميگذارم خ...خواب مي...بينم ."
خسته مي خندد:
" پس بگو ...شبا مي ري سينما . "
مرد روي ارنجهايش بلند ميشود :
" ...خ...خوابهاي ...كا ...رتوني مي بينم ...همه اش يك ...جور"
دوتا چشم درماند ه وبيخواب پلك نمي زند .
" نشد ، نميشه يه فيلمو صد بارببيني ."
مرد خود را به طرف بالاي تخت مي كشد ، دستي به پيشانيش ميزند و مي گويد:
" م ...مي ...بينم ..ه...ميشه ...خ...خواب يه قطار مي بينم پر از سرباز دشمن ....، ميزنم چشم راننده را كور ميكنم ..ص...صورتش پر خون ميشه ...د...دنبالم ميكنه ، يه قطار خوني ....دنبالم مي كنه ، پ...پراز چشم خوني ، ميرم تو د...دشت ...مياد دنبالم ...بعد هزارتا پاي خوني از قطار مي آن بيرون ميان دنبالم ، ...از پوتينهاشون خ...خون مي زنه بيرون ... از جلو هم ...يكدست فقط يك دست ...تو هوا تكون تكون ميخوره ...بعدش از ترس بيدار ميشم ..ن...نگاه كن ...."
مرد نفس عميقي مي كشد،مستاصل به او زل ميزند صور ت پر از جوشهاي چركي اش سرخ شده وموهاي حنايي رنگش خيس عرق است ، پرستار به تخت مرد نزديك ميشود، حالا فقط دستهاي اورا مي بيند دستهاي بي کس و درشت اورا .
حتما مي خواسته دستهاي اورا بگيردکه دست مرد عقب کشيده شده ، پنها ن شده زير پتو ..پرستار ازخواب مي پرد ، خواب بوده پرستار؟
" ببنم پات بهتر شد ؟"
" اره ...خ...خيلي بهترم ...يه چيزي بده بخوابم ... يه جوري كه تا ...ص..صبح بلند نشم ."
" تو هميشه خوابي ؟"
"خوب ...ا..ا...اره اگه نخوابم ...ف...فكر ميكنم ."
" عزيز همه فكر دارن"
" اما فكر داريم تا فكر"
مرد با انگشت به پيشانيش مي زند
" ا اينجا پر از مرده اس."
" ببينم باقرص خواب مرده ها زنده مي شن ؟"
" نه اروم مي گيرن ...خوابشون مي بره ."
"بي فايده اس بايدپرتشون کني بيرون ."
"ن...نمي شه ...به ديواره مغزم ..چ... چسبيدن"
پرستار نچ نچ کنان مانند كودكي سرش را چپ وراست تكان ميدهد، دستش را به شوخي به موهاي مرد نزديك مي كند ، مرد عقب مي كشد :
" نکنه مرفين ميخواي ، ها "
" ب...بد ..نيس "
ترددگاه به گاه خودروها ، گاهي سنگين گاهي سبك، . پنجره تزريقات رو به خيابان بسته است ، چراغ راهنمايي نيست انيجا و آنجا سايه کساني تفنگ به دوش و سرهايي که گاهي پشت کيسه هاي شني سرک ميکشند ، رهگذري نيست پرستار گوشه کاغذ ضد نوررا به شيشه مي چسپاند و به جعبه داروهانگاه ميكند، واليوم پنج...بد نيس ...تركش خمپاره و واليوم پنج ...خميازه ميكشد ...شايدروزگاري راه بيافتد...زانوهايش...
واژه ها خواب آلودند ، از ذهنش ميگريزند تا گوشه دنجي پيدا کنند و بخوابند ... خوابش گرفته پرستار...
قرص رابر ميدارد نگاه ميکند ، پلک مي زند و باز نگاه ميکند تا مرد را به کشتن ندهد و بعد ليواني آب .کوبلن قناري روي صندلي افتاده به بالهايي که قناري ندارد نگاه نمي کند.
مردي چشم به راه اوست ...
".بيا جنگجوي شب زنده دار اينم قرص."
زبان مردمثل ماري سرخ ،ماري كه نداند كجارانيش بزند دردهانش ميچرخد، قرص بلعيده ميشود، پرستار ليوان خالي را ميگيرد .
" حالا ...د...ديگه مي خوابم "
لحن كودكانه اي دارد مرد ، پرستار دست روي شانه مرد اورا مي خواباند ، پتو را رويش مي كشد.
"عجب چه قد و بالايي ، پتو برات كوتاهه ."
" چه فايده ؟ اگه كو ...چيك بودم كه ك...متر ديده مي شدم ..."
پرستار روي صندلي مي نشيند ، عقربه هاي ساعت انگار تركش خمپاره توي زانويشان مانده باشد كند و اهسته مي روند. به دسته صندلي تكيه ميدهد ، چشمانش را مي بندد. قناري كوبلن هنوز صدايي ندارد، بيخود ان را از مادر گرفتي ...حالا تمام شده بود وقناري براي خودش ميخواند ، چه ميخواند ؟هرگز ..
.سوت...
ممتد ميزند يا منقطع ..
.سسسسسس....و....ت...
صدايي که مي شنويد معنا و مفهوم ان اين ااست که ....حمله قناري شرو ع شده ..
شرو ع شده ؟
چشمانش را باز ميکند . خواب بوده انگار
نه، هيچ صدايي نيست به جز صداي زنگ اتاق ...اتاق 410...
خودش را خواب آلود مي كشد تا اتاق 410، زنگ را خاموش ميكند خواب و خسته است اين صدا :
"هنوز نخوابيدي ؟"
"ص...صداي اين ..ن...باد ...نميگذاره ."
ترسيده وكشدار است اين صدا
" طوفانه .""
"ب...بد جوري زوزه ميكشه ."
"كي زوزه نميكشه ، ."
چهره مرد جمع ميشود ، اشك در چشمانش مينشيند و نگاهش يتيم وبي پناه ست، پرستار به تخت نزديك ميشود صورت او را به طرف خود بر ميگرداند:
" واي ...گريه ميكني كوچولو؟"
"شمارا ... اذيت ميکنم ."
شانه هاي مرد تكان ميخورد ، دستپاچه دستي به موهاي حنايي او مي كشد .
. كودكي است كه گريه ميكند ...
" بچه نشو بگير بخواب ."
" ، تو همچه بادي خونه ماخمپاره خورد ا...انگار صداي مادرمه كه داد مي زنه من ...."
" ابلند شو ، بلند شو كوچولو نگاه كن هيكلو ، هركه ببينه فكر ميكنه يه مرد درس حسابي هستي ، بلند شو من امشب تنهام ، بيا بشين تو دفتر بخش حرف بزنيم."
دست مي گذارد پشت شانه مرد
"چه سنگيني زورم نمي رسه خودت بلند شو "
"عصاهام" ؟"
عصاهايش را به او ميدهد. بازوي مجروح را ميگيرد و پا به پايش راه ميافتد :
"آروم برو ، كسي رو بيدار نكني ."
" ز...زوزه مي كشه ."
مرد هراسان به دروديوار بخش نگاه ميكند. پرستار لبخند زنان دستي به پشت گردن مرد ميزند:
" تو هم كه هرشب از يه چيزي گله ميكني ، يه شب ساكته ، يه شب برف مياد ، يه شب باد...حالا بگير بشين رو صندلي ."
پرستار صندلي ديگري جلو ميكشد وكنار مرد مينشيند ، سيگاري از كيفش بر ميداردو آتش ميزند
"چقدر سيگار ميكشي ، تو هر شب سيگار ميكشي. "
" اگه نكشم خوابم مي بره ."
"ميخواي بيدار بموني كه چي بشه ؟ "
پرستار حلقه هاي دود را در هوا رها ميکند و بالباني به هم فشرده خميازه اش را پنهان ميکند
" تو فکراينا نباش ،بذار بميرن ، يه مشت بو گندو ، خرپول ، اتاق خصوصي ميگيرن تازنده بمونن ، شبي هزار تومان ...اخه ..اخرش چي ؟چه فايده ؟همه مي ميرن ، هرچه زودتر بهتر ... ، ناكس نمي زنه دخل اينهارو در بياره
ميدوني ، از آدم زنده عقم ميگيره ، نمي فهمم آدما براي چي زنده هستن ..."
" اروم مريضا خوابن .."
" تو هم با اين مريضات ۀ"
پرستار نگاه ميكند به چشمان مرد كه انگار سرمه كشيده اند و وبه فكهايش كه بهم فشرده ميشوند.
" چرا نگام ميكني ؟ خلقت تنگ شد ؟"
" نه فقط ديدم يه دفعه درست حرف زدي .."
مرد مي خندد ، صورتش سرخ ميشود و نگاهش را به زمين ميدوزد .
"اول اين جور حرف نميزدم ،وقتي همه چيزم رفت ، زبونم هم رفت ، اصلا ديدي درخت رو هوا باشه ؟من همان جورم ..آدم همه جا غريب ، هيچ كجا بند نمي شم "
مرد نگاه خيسش را به جاي دوري مي دوزد ، پرستار پكي به سيگارش ميزند و به چشمهاي او فوت ميكند.
"نگاش كن از دود سيگار چشماش آب افتاد ...راستي نگفتي چند تا كشتي ؟"
" نمي دونم ، اوايل نميكشتم ، اما بعد ....د...ديگه ...اسير نميگرفتم ، مخصوصااونايي كه تا اخرين فشنگ مي جنگيدن ...از وقتي تمام دوستام كشته شدن ...ديگه اسير نگرفتم ....اين جور بود ....قبلانا ...صدام خوب بود"
" حالا هم خوبه فقط بايد تمرين كني و يه ذره استراحت ."
"نه اروم ...نيستم ، نگاه كن باد مي اد ، كاشكي كر شده ب ودم ...بايد برم ...اونجا يه جور ديگه اس ...ه..هرازگاهي سري به خاك مادرميزنم ، ميخواي بدوني چ...چجوري ... ؟ مث اب خوردن ، از خونه اومدم بيرون ، اومدم نون بگيرم ، وقتي برگشتم هيچي نبود ، هيچي نمانده بود ...هيچي ...يه ت..ت...تل خاك ... خواهر برادر پدر مادر ...يه تل خاك ...يه دفه گم شدن ...حالا ديگه هيچي نيس ..."
مرد گيج ومنگ نگاه ميكند .
" دردي که تو بيمارستان خوب بشه درد نيس ...."
مرد ساكت ميشود ، دستي به پيشانيش ميكشدوناگهان انگار چيزي به خاطر آورده باشد به زن نگاه ميكند نگاهش سخت و سنگي است.
" چرا اينارو نميكشي ؟
"بكشم ؟"
" اره ؟ مگه فقط بايد جوونا رو كشت ؟""
"تو جنگ فرق ميكنه ...."
"فرقش اينه که تو جنگ هيچ کي بهش کيسه وصل نيس همه سالمن و سر حالن "
بي پناه و سرگردان است نگاه مرد .
" تو تا حالا بارون خون ديدي ؟ ...يه هليكوپتر كه ازش خون بياد ؟ نه چكه چكه بلكه مث بارون ...اخ اصلا معلوم نيس ادم براي چه خوبه ؟"
مر صورتش را بين دو دست پنهان ميكند ، دستهاي درشتي دارد مرد ، پرستار دستهايش را ميگيرد :
" با..بالاخره هرجوري كه هس ادم بايد زنده بمونه."
" زنده بمونه كه چي بشه ؟"
"كه زندگي كنه ."
" زندگي ؟ هه ...اصلا فايده اش چيه وقتي هرچه ميكني بدتر ميشه ، مگه ن...نه اخرش بايد رفت ...ه...همه مي ميرن يه دفه مادرت ميميره ، يه دفه بدون اينكه خبرت كنن كس و كارت زير خاكها ...ميدوني اگه هيچكي دنيا نمي اومد ، هيچكيم نبود كه بميره ."
پرستار نگاه ميكند. چشمان مرد زيبا ست باهمان مژهاي بلندومردمك براق مردم جنوب.
" تو ..بارون دوس داري ؟
" خوب ، اره ."
" ستاره چي ؟"
" اونارم دوس دارم. "
پس ديدي؟خيلي چيزهاي خوب هس كه اْدم .."
" چه حرفها ميزني ها ، تو از دس و پا خوشت مياد ؟"
"چي ؟"
" از دس و پا ، از دس وپاي خالي "
" خوب...ْآره "
" تا حالا دس و پا جمع كردي ؟
" نه ."
"من تا دلت بخواد جمع كردم ، ميدوني يه دفه چ...چيزي سوت ميكشه و دس و پاست كه مي افته دور برت ، ميدوني ، جلو همين چشمهام رفيقم دو تا پاش قطع شد ، خودشو بردن بيمارستان ، آمبولانس اومد خودشو برد اما دوتا پاشون...نبرد ، دوتاشون افتاده بودن...رو زمين مث دو تا آدم .ه...هردورا گرفتم ودويدم دنبال آمبولانس، حيف نبود دو تا پاي ب...به اون بلندي ؟"
صورت مرد مچاله درد و خاطره است.
" چند سالته ؟"
" نوزده سال"
سكوت .
مرد نگاهش ميكندو گونه هايش گلگون مي شود.
پرستار سيگارش را خاموش ميکند سر تکان ميدهد به هواي پرسشي نپرسيده
" ت...تو خيلي آدم خوبي هستي ا...از نگاه خواهر برادري ."
"من ؟"
پرستار مي خندد.
"چرا نمي ري جنوب ، اونجا زخمي رو زخمي خوابيده ."
"چه فرق ميكنه اينجا هم مردم هستن. "
"اينا ؟ اينا و مردم ؟"
پرستار سرش را به تاسف تكان ميدهد و با عصاي مرد بازي ميكند ، مرد چشمانش را براي لحظه اي به او مي دوزدو ناگهان بلند ميشود.
"كجا؟"
ميرم بخوابم . "
" خوابت مي آد؟"
"نه "
" بمون..."
"درست نيست."
"سخت ميگيري."
از پشت پيرمرد خميده ايست كه عصازنان ميرود .
عقربه ها زخمي اند كند ميروند ، بيماري از توي اتاقش بيرون مي آيد به طرف دستشويي ميرود، پرستار سه تا صندلي كنار هم ميگذارد وملافه اي روي خودش ميكشدو ميخوابد.
قطاري مي آيد پر از سرباز ، سربازهاهمه نوزده ساله اند با موهاي حنايي و چشماني كه انگار سرمه كشيده اند ، قطار گلهاي دشت را له ميكند ، از خط منحرف ميشود وراهش را كج ميكند وميايد به طرف بيمارستان ، زوزه ه باد ، گرد باد ، قطار رابلند ميكند ، قطار وسط زمين و هوا ميچرخد وميچرخد...قطار خالي خالي است و تا بي نهايت ادامه دارد و مرد مجروح شيشه پنجره قطار را مي شکند و دستهايش را به طرف زمين دراز مي کند وبالاي پنجره تزريقات فرياد مي کشد : كمك ..كمك..كمكم...كني....
از خواب مي پرد پرستار ، هوش و حواسش به اتاق 410
كنار پنجره در انتهاي راهرو كسي ايستاده است . به طرف پنجره ميرود، خواب آلود نزديك مي شود :
" تو هنوز بيداري ؟"
" امدم بالاي سرت ...خ...خواب بو...د...ي..لم نيامد بيدارت كنم ."
پرستار وانمودميكند كه شيشه شكسته را نديده است
" بيا کنار؟ سرما ميخوري . "
"مي...ميخوام خ...خودكشي كنم ..."
کوير مي شود گلوي پرستار
"ببين نور مي زنه بيرون...نمي خواي که بيمارستان داغون بشه ..
."ک...کاش ...مي ...شد ."
" اين جوري به دشمن گرا ميدي ؟"
"ب...به خودم گرا ميدم ....
نگاه كن از طبقه چهارم تا زمين زياد طول نميكشه ، تو اين دنيا هيچي كم نميشه اگه من باشم يانباشم .انگار اصلا كسي نبوده ، انگار كه هيچ وقت هيچ كس نبوده ."
مردبه پنجره نزديكتر ميشود ، پرستار بازويش را ميگيرد
، اين صداي نرم وآرام از كجا امده ؟
" ببين بذار اول خوابي راكه ديدم برات تعريف كنم بعد ... ."
"چه خوابي ديدي، خواب كارتوني؟"
"نه ،خواب ديدم باهم تويه دشت پر از گل قدم ميزنيم ، دشت پراز پرنده وگل، بعدش تو به من ميگي : نگاه كن همين جا يه كلبه بسازيم و بمونيم ، بمونيم تا جنگ تموم بشه ."
"خوب ، خوب ...تو چي گفتي؟"
اينجا كه نمي شه تعريف كنم ،بيا بريم تو اتاق ."
"نه همين ج...بمونيم .."
" اخ ...لعنتي ، توبا اين قدو قامت مي خواي خودكشي كني ؟ پس من چي بگم يه زن تنها تو اين شهر بي درو پيكر ."
مرد به پرستار نگاه ميكند، انگار كمي نرم شده ، پرستار با مشت اهسته به سينه مرد ميزند:
" خدايا نگاش كن كوچولوي لندهور ميخواد خودكشي كنه ..."
مرد نگاه ميكند به خنده هايش كه مهربانند و چشماني كه خيس محبت است
" اخه ، اون همه آدم مرد چي شد، هيچي، حالا منم سر اونا."
پرستار مثل بچه اي لوس و لجباز شانه هاي مردرا ميگيرد:
" يا اله ، خل نشو بيا بريم. "
بغض گلويش ،مجال به بازي زنانه نمي دهد و تنش در اضطراب خيس مي شود
اگر به سرش بزند با اين بازوها كه انگار از ساعتي بيش به اندازه كنده درختي رشدكرده ...
مرد باتعجب نگاهش ميكند :
" تو ...چته "
" هيچ ... به بد شانسي خودم فكر ميكنم . "
"تو بد شانسي ؟پدر مادروفك و فاميلت كه هستن ، دست و پات هم سر جاشه ، تو ديگه چرا ؟"
" اخه تو ...زده ...به سرت ..."
."
" من زده به سرم تو غصه شو ميخوري "
" مگه تو غريبه اي ؟"
يعني چه "
يعني اينكه من وقتي كسي رو دوست دارم ميزنه به سرش "
" تو دوسم داري؟"
پرستار سر تكان ميدهد.
" خوب همه را دوس داري ، تو پرستاري بايد مريضارو دوس بداري. "
" درسته ، اما تورو مثل همه دوست ندارم .."
مرد خودش را از پنجره كنار ميكشد ..
" يعني چه ؟"
پرستار آه بي صدايي ميكشد و حرفي نميزند .
"پس چرا تا بحال نگفتي ."
" اخه چطور بگم ، تفاوت سني و..تازه تو همه اش تو خودت بودي ، ميگفتم اگه يه چيزي بگم شايد "گناه باشه ."
" چه گناهي ؟اي چيزا تو شرع من گناه نداره ..از كي تا حالا ؟راست بگو .."
صداي مردبي لكنت است وپر از اشتياق ، پرستار پنجره را ميبندد:
از وقتي فهميدم با پاي زخمي بازهم ميخواي بري جنوب .."
"به ...همه همينطورن ، همه زخمي ها ."
" ولي همه مثل تو نيستن ..تازه .."
" تازه چي ..ب..بگو.."
" اخه خوب نيس اي وقت شب ، از اين حرفها، اونم جلو پنجره بيا بريم تو اتاق مي شينم برات تعريف ميكنم "
مرد مانند كودكي سربراه عصايش رامحكم ميكند وراه مي افتد . به اتاق كه ميرسد ، اهسته ميگويد :
" يواش حرف بزنيم ..تاكسي بيدارنشه. "
چشمان مردبرق ميزند ، خنده اي توي صورتش پخش شده، پرستار عصاها را ميگيردوبه اوكمك ميكند تابروي تخت برود ، ساقهاي بلند اورا روي تخت جابجا ميكند:
" پاهاشونگاه كن ...تخت براش كوچيكه ."
مي خنددو ملافه را روي او ميكشد ، مرد باصدايي زنده ميگويد :
" بيا بشين اينجانزديك من ، تاكسي از صدات بيدارنشه. "
پرستار صندلي راكنارتخت مي بردو مينشيند ، دستش را به تخت تكيه ميدهد ، گرماي زنده ومهرباني از دستهاي مجروح به بازويش ميخورد:
"خ...خوب حالا بگو ."
" ميدوني من حرفهاي دلمو هيچوقت بروز نميدم"
" بايد بدي ."
" اخه خوب نيس ."
" چ...چي خوب نيس ، خوب خوب ، تو شرع من خوبه ، بگو ...حالا بگو چطور شد ، از اولش بگو ."
" خودم هم نمي دونم چه طوري شروع شد ...توروكه ديدم يه دفه عوض شدم ."
" چه جور ؟ دلت سريد؟"
" نميدونم ،يادته شبهاي اول چقدر بهت سر ميزدم ."
" اها ...يادمه ...پس بگو..."
مرد به پيشانيش ميزند :
"من چه خنگ بودم اول م...ميگفتم چون پرستاري اينقدر سر ميزني ، بعد گفتم تو از همه پرستارها بهتري ، .همه ميگن تو زن نجيبي هستي .."
مرد ساكت ميشود ، پرستار به موهاي حناييش نگاه ميكند و به چشمانش كه حالا برق ميزند ، خنده اي روي لبهايش مينشيند :
" به چه ميخندي ؟"
" به چشمهات ، انگار سرمه كشيده باشي قشنگه
"مرد سرخ ميشود ونگاهش را از او ميدزدد.
"تو چرا هيچي نميگفتي چرا؟"
مرد دستش را به بازوي اونزديگ ميكند با انگشت روي بازويش ضربدر ميكشد:
" چرا اينقدر لاغري ؟خ..خيلي كارميكني خسته ميشي."
دست مرد روي سينه پهن و مردانه اش مي افتد، پرستار به ساعت مچي اونگاه ميكند عقربه ثانيه شماربه سرعت بادو برق ميگريزد
" خوب مي گفتي ..."
همين ديگه من بد شانسم ، تورو كه دوس دارم ميزنه به سرت .
" ديگه نميزنه ، قول ميدم كه ديگه نزنه "
پرستار به پنجره نگاه ميكندخسته لبخندميزند
"نگاه كن داره صبح ميشه ، ميبيني آسمون چقدر قشنگه"
مرد نگاه ميكند
" تا حالا آسمون به اين قشنگي نديده بودم ...ميدوني يه دفه زد به سرم ...ديدم هيچي نيس ...اگه ميدونستم ...راستي چادر سرميكني؟"
"نه "
" قول ميدي، پاهام كه خوب شد ...باهم بريم بهشت زهرا، بايد باچادر بياي "
" قول ميدم."
خروسي در دور دست ميخواند ،مرد ميگويد:
حرف بزن ، از خوابت بگو."
پرستار حرف ميزند،پلك هاي مرد آرام آرام روي هم مي افتد و ميان خواب و بيداري ميپرسد :
" راستي اسمت چيه؟
"مريم "
"مريم همينجا بمان، خوب "
و دست اورا ميگيرد .
باد از تك وتاافتاده است ، عقربه هاي ساعت بخش روي شش، پرستار شاد وسرحال بلند ميشود سيني داروها بدست از اين اتاق به آن اتاق ميرود به اتاق 410 نميرود ، نميخواهد از خواب بيدارش كند ، ساعت هفت توي دفتر بخش شيفت رابه روزكار تحويل ميدهدخند خندان به رختكن ميرود لباس عوض ميكند كيفش راروي دوش مياندازد ، بيرون مي آيد ودكمه آسانسور راميزند.
ميخواهد از بيمارستان بيرون برود كه ريس دفتر پرستاري صدايش ميكند:
"از شما شكايت شده ،"
"ازمن ؟"
" بله .
"کي ؟"
"بيمار اتاق 410"
نمي افتد ، مي تواند هنوز صداي ريس دفتر پرستاري را بشنود:
صبح آمد دفتر ميگفت رعايت اصول اخلاقي را نميكني.....