مرجان
صبح باخبر اعدام معصومه بیدار شدم. زنی که دوازده سال در زندان رفسنجان ماند و ماند تا بالاخره اعدام شد. وکیل و زندانبان و تمام آدمها اینبار دست به دامان زن و مردی شده بودند که از قصاص بگذرند و عروس جوانشان را ببخشند. نبخشیدند.
و عروس دو بار رقصان بر طناب دار آخرین نفسهایش را کشید و رفت.
مرجان
این چه گند و کثافتی است که ما در آن دست و پا میزنیم. دختری را به دانشگاه میفرستند - چیزی که نماد غرب است نماد برابری است و بعد از او میخواهند مثل کنیزکان حرم رفتار کند -
مرجان میدانم که حالا خیلیها با دهان کف کرده فریاد خواهند زد که ما از اول دانشگاه داشتیم و غرب آن را از ما گرفت... نخیر ما از اول حرمسرا داشتیم و غرب هم از اول برای زنان دانشگاهی نداشت و حتی «ویرجنیا ولف» نویسنده نامدار انگلیسی هم نمیتوانست وارد آن شود... اما غرب تاریخش را انکار نمیکند.
ما نخوانده ملائیم. حتی به دوربرمان هم نگاه نمیکنیم چه برسد به تاریخمان... نه... دانشگاه نماد غرب است همانطورکه ماشین همانطور که کامپیوتر...
مرجان ما در فرهنگ خودمان با کینه خیس میخوریم و مثل انجیر از کینه ورم میکنیم...
مرجان در این وضعیتی که دچارش هستیم هیچکس را مقصر نمیدانم بخصوص غربیها هیچ نقشی در عقبماندگی و بدبختی ما ندارند.
ما سی سال پیش «نه شرقی نه غربی»گویان میخواستیم به خویشتن خودمان برسیم و حالا رسیدهایم...