تبليغاتX
يادداشت‌های منیرو روانی‌پور - نوشا
نوشا...

امروز شاید مجالی باشد که به کار خودمان برسیم ...ادامه اولین یاداشتی که مدتها یش برایت نوشتم....

حالا در مکان دیگری می نویسم و خوب فضاکه عوض شود تو باید با تقلای زیاد از هزارتوهای ذهن و خاطراتت انچه را که می خواستی بیرون بکشی ...

در جمله اول کلمه ایست که نشان از فرهنگ و سنتی دیگر دارد ...نوشته ام" شاید "   هرکس این جمله را بخواند می تواند حدس بزند که نویسند ه این سطر کسی است که به ثانیه های بعدی اعتقادی ندارد و پس پشت ذهنش این اندیشه هست که شاید چیزی کاری ....روند نوشتن اورا قطع کند ...حالا من در جامعه ای زندگی میکنم  که برای یک سال بعد خود برنامه دارند ...حتی برای یک نشست ساده دو هفته قبل به تو نامه می دهند ...اما من از جهانی می ایم که دران هیچ چیز مسلم نیست و هیچ برنامه دقیقی نمی توان نوشت ...این کلمه "شاید "از انجا می اید از فرهنگی که من دران بزرگ شده ام ....

پس چطور می شود از انچه دران خیس خورده ای و بزرگ شده ای رها شوی ...همه عادتهای ذهنی و رفتاری ریز و درشت در تار وپود ما تنیده شده رهایی ازانها ساده نیست بسیارمشکل است اما نویسنده می تواند همین ها را دستمایه کار خود کند اگر ....

در اولین یاداشت ازنامها ی زیبا گفتم ...از انچه مرا وامی دارد به نوشتن  صدایی ..حرکت دستی تکه ابری که شکل میگیرد درهوا اما خورشید اگر چه بر کل زمین می تابد این تابش زبان خاص خودش را می طلبد ...باید بگویم همه چیز زبان دارد ..خانه ..خیابان ..برفی که می اید.. باران یخ زده ....هرکدام با زبان خودشان با تو حرف می زنند  نویسنده اگربخواهد از دبستان یا دبیرستانی حرف بزند باید زبان ان مکان و فضا رابداند ...مدرسه ای در رودایلند بامدرسه ای که درتهران است باهمم زمین تا اسمان فرق میکنند نقاط اشتراکشان البته پا بر جاست اما ان تفاوتهاست که داستان را می سازد ...بر سر در مدرسه ای در رود ایلند نوشته شده :کمک به بهتر شدن زندگی دیگران بهترین دستاورد بشر است ...بر سر در مدرسه ای در تهران نوشته شده :هیچ لذتی برابر با شهادت نیست ...

می توانیم به هردوی این شعارها توریستی نگاه کنیم یکی را بستاییم و ازخواندن دیگری حیرت کنیم اما کار نویسنده با یک توریست فرق میکند نویسنده می رود توی مدرسه وارد کلاس می شود با بچه ها زندگی میکند و داستانش را می  نویسد ...اما ایا این کافی است مدرسه چقدرمی تواند نماینده جامعه خود باشد نماینده طبیعت ان دیار؟

این که زبان اشیا را بدانی زبان فرهنگی و تاریخی و عاطفی  اشیا و طبیعت دور برت را این کاریست که نویسنده مدرن امروز با عرق ریزان روح همانطور که فاکنر گفت و تقلای زیاد تلاش میکند به ان برسد ...

می دانی برای باران چه نامهای متفاوتی هست در روسیه و اوکراین ؟اما در بوشهر و جنوب ایران به همه ان بارانهایی که موسمی و گاه گاه می بارد می گوییم باران  در عوض  تا دلت بخواهد برای خرما و رطب نامهای جوراجور داریم...

داستان توریستی نوشتن بدون زبان البته ممکن است اتفاقا همین سالها در ایران هم رابج شده بود نوشتن این جور داستانهای بی شناسنامه اما برای کسانی که به  جهان جور دیگر ی نگاه میکنند قصه رنگ دیگری به خود میگیرد ...

مقصودم این است :شناخت محیط ؛ فضا و تاریخ و فرهنگ ....برای یک داستان نویس ضروری است .هر کلمه برای خودش تاریخ دارد نویسنده باید بداندکه هرکلمه به ضرورت شکل گرفته و این نیاز و ضرورت رانمی توانی البته فدای زیبایی و یا فقط شکلیل کردن جمله کنی ....( راستی ممکن است بپرسی چرا در زن فرودگاه فرانکفورت خودت ازفضایی نوشتی که ان همه برایت غریبه بود ....اگر این سئوال توست برایت جواب هم دارم ضمن اینکه می خواهم بعد ازمدتها که از نقد بی رحمانه دوستم بهزاد کشمیری بر این کتاب گذشته ...جوابی هم به او بدهم ....)

+  31 Jan 2007ساعت 7:25 PM   منیرو روانی‌پور