تبليغاتX
يادداشت‌های منیرو روانی‌پور -
پریروز تماما در بیمارستان گذشت .صبح زود که بلند شدیم تا من بروم سر کار و غلامرضا هم سوار اتوبوس مدرسه اش بشود و برود مدرسه ...باز پسرک گفت که دلم درد می کند به بابک گفتم دیگه معطلش نکن این جا که ایران نیست می رویم یک دقیقه بیمارستان مخصوص بچه ها بعد تو مرا می بری سر کار و ...نشان به همین نشان که ساعت نه رفتیم و ساعت سه برگشتیم و تا ساعت دو هم هیچ دکتری نبود که به سراغ ما بیاید ...اما ..

چه چیزی باعث می شود که این بیمارستان را به بیمارستانی که در ایران است ترجیح دهیم ...بهتر است از اول شرو ع کنم ..

وقتیم رفتیم یک ربع طول کشید تا بابک رفت و پارکینگ را پیدا کرد جلو بیمارستان پارگینگی که مخصوص پدر مادر ها بود پر شده بود ...بابک که امد رفت و اسمش را نوشت و پرستاری امد از او فشارخون گرفت و برایش درجه گذاشت بعد گفت بنشینید تا صدایتان کنند ...نیم ساعت بعد صدا زدند و رفتیم توی اتاق شماره نوزده ...بلافاصله یک پرستار دیگر امد و فشار خون و درجه حرارت را چک کرد و گفت تا چند دقیقه دیگر دکتر می اید ...نیم ساعت بعد یکی دیگر امد بایک دستگاه دیگر که برای هرسه تای ما کارت بیمه یا ورقه مخصوص بیمه امان را دادو دیگر هیچ ....اینقدر خسته شده بودیم که غلامرضا میگفت حالم خوبه بریم خونه ...ساعت یک که شددوباره دلش درد گرفت اما از گشنگی ...اخرش بابک رفت و گفت ما چهار ساعت این جا معطلیم گفتند یک بچه را اورده اند بیمارستان که نمی تواند نفس بکشد برای همین دکتر انجا ست ....پیش خودم گفتم مگر می شود  بهترین بیمارستان نیو انگلند فقط یک دکتر داشته باشد ...خلاصه کنم ساعت دو یک دکتر بسیارزیبای چینی امد خیلی دقیق معاینه کرد بعد گفت حالا باید صبر کنید تا استادم بیاید بیست دقیقه بعد با استادش امد که یک خانم دکتر امریکایی بود او هم دقیق معاینه کرد و گفت صبرکنید تا با استادم مشورت کنم ...ساعت دیک ربع به سه استادش امد که خانم دکترزیبا قد بلند و بسیار مهربان بود و تمام مدت این چند ساعت هم دیده بودم که دایم می رود و می اید و یا پشت کامیوتر پرونده ها را چک می کند خانم دکتر هم تایید کردند که مشکل اساسی مدرسه است و نداشتن دوست و همزبان در مدرسه ....و بعد گفتند که اگر دکتر شخصی داشته باشید اینقدر طول نمی کشد و امروز روز شلوغ بیمارستان بوده ..

تمام این مدت بیمارستان از تمیزی برق می زد و دایم زنانی که عین گل بودند و ادم کیف می کرد نگاهشان کند کف اتاقها را تمیز میکردند و ....توی بیمارستان پر از اسباب بازی و وسیله بازی برای بچه ها بود تمام این مدت کسی صدایش را بلند نکرد ندیدم کسی تف روی زمین بیندازد همه جا دم به ساعت صد عفونی می شد ...اما همه اینها نمی تواند یک روز کاری را به من بر گرداند ...فورا نامه ای نوشتم و گفتم که اگر توی کشور خودم این اتفاق می افتاد و این همه معطل می شدم زمین و زمان را به هم می دوختم ...

+  9 Feb 2007ساعت 5:39 PM   منیرو روانی‌پور