<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یادداشت‌های منیرو روانی‌پور</title>
<link>http://moniro.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 01 Jul 2008 16:47:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>شخصیت داستانی -دیالوگ</title>
<link>http://moniro.blogfa.com/post-166.aspx</link>
<description>در آدر ماه &lt;STRONG&gt;۸۶&lt;/STRONG&gt; شبی از شبها ی وبلاگ گردی به این داستان رسیدم .خواندم و برای نویسنده اش کامنت گذاشتم . جوابم را با یک کامنت زیبا داد .قول دادم که بیشتر در باره داستان با او حرف بزنم و خیلی طول کشید تا به قولم وفا کنم .بعد ازش خواستم داستان را  از طریق ایمیل برایم بفرستد .فرستاد .علت اینکه مستقیم لینک ندادم این بو د که کمی به شما دردسر بدهم ... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا  دیالگوهایی را که در باقی داستان است  مشخص می کنم  .می بینید که روی نوشتن انها دقت نشده  .چیزی نشان داده نشده . مشتی کلمات  بی جان  که هیچ خلاقیتی در انها نیست .و شخصیت داستانی مارا کامل نمیکند .چیزی دراین دیالگوها خلق نمیشود ....بدعتی در کار نیست .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید به خاطر داشته باشیم که در یک جمله می توان بسیاری از کلمات را حذف کرد بدون اینکه به معنای جمله اسیبی برسد و نیز وقتی صحبت از احساسات است (&lt;FONT color=#cc0000&gt; &lt;STRONG&gt;emotions&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;)باید ان را نشان دهیم با گفتن ارزش داستان را پائین می اوریم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;. همانطور كه خيره نگاهم مي‌كرد گفت: «&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt; چي رو نبايد؟ ميخوام پسرم رو ببينم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;.» تا اين جمله از دهانش بيرون آمد فهميدم كه مي‌خواهد چه كار كند. دردسر بدي بود. اجازه داده بودم تا دژبان همراهم برود و حالا اين زن مي‌خواست داخل يكي از تابوت‌ها را ببيند. آرام جلو رفتم و گفتم: « &lt;FONT color=#cc0000&gt; خانم برای م&lt;/FONT&gt;ن &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;دردس&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;ر ميشه&lt;/FONT&gt;. &lt;FONT color=#cc0000&gt;خواهش ميكنم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;.» زن همچنانكه به تابوت خيره مانده بود جواب داد: «&lt;FONT color=#cc0000&gt;نه &lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;پسرم! هركي اومد چیزی&lt;/FONT&gt;  گفت&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt; من گردن ميگيرم&lt;/STRONG&gt;.» گفتم: «&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;آخه مادر جان&lt;/FONT&gt;! &lt;FONT color=#cc0000&gt;اينجوري كه نميشه. مسئوليت&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#cc0000&gt;اينجا گردن منه. خواهش ميكنم&lt;/FONT&gt;.»&lt;/STRONG&gt; زن سرش را بلند كرد كه :&lt;FONT color=#cc0000&gt; «&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;پسرم! من از تهران اومدم كه&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#cc0000&gt;بچه‌ام رو ببينم. مسئوليت و اين چيزا هم حاليم نميشه&lt;/FONT&gt;.&lt;/STRONG&gt;» گيج شدم. پرسيدم: «از &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;تهران؟ مادر جان اين تابوت‌ها رو كه ميخوان ببرن تهران. نميشد همونجا ببيني؟&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;» حالا ديگر كاملا نشسته بود. حق به جانب جواب داد: « &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;بچه جون من يه مادرم. نميتونم تا سه‌شنبه صبر كنم. اين همه سال صبر كردم بس نبود؟ حالا كه بچه‌ام اومده ميخوام ببينمش. توروخدا بذار يه دقيقه ببينمش. فكر كن منم جاي مادرتم. حرفم رو زمين ننداز. تورو جون مادرت&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;.» نمي‌دانستم بايد چه كار كنم. قسم داده بود. از طرفي دلم هم برايش مي‌سوخت، اما دلم براي خودم بيشتر مي‌سوخت كه بايد توبيخ مي‌شدم. گفتم: «&lt;STRONG&gt;خب مادرجان اگه تهران ببينيش كه بهتره. اونجا بيشتر ميتوني ببينش. چرا اومدي اينجا؟&lt;/STRONG&gt;» هر چند خودم مي‌دانستم كه دارم دروغ مي‌گويم. ملتمسانه‌ جواب داد: «&lt;STRONG&gt;پسرم! من يه مادرم. نميتونم صبر كنم. دلم براي بچه‌ام يه ذره شده. ميخوام ببينمش. تورو خدا بذار ببينمش. فقط يه دقيقه. تورو جون مادرت&lt;/STRONG&gt;.» لاي منگنه بودم. اگر مطمئن بودم كه سروصدا نمي‌كند شايد كوتاه مي‌آمدم، اما مي‌دانستم كه حتما گريه و شيون خواهد كرد. تا خواستم چيزي بگويم، سريع گفت: «&lt;STRONG&gt;قول ميدم سروصدا نكنم. توروخدا&lt;/STRONG&gt;.» خلع سلاح شده بودم. نمي‌دانستم بايد چه كار كنم. اين پا و آن پا مي‌كردم كه بهانه‌اي دست وپا كنم. كلاهم را برداشتم و دستي به سرم كشيدم. داشتم پيشاني‌ام را با نوك انگشتانم مي‌ماليدم كه گفت: « &lt;STRONG&gt;دور از جونت جوون! پسرم وقتي ميرفت همسن تو بود. قدش بلند بود. واليباليست بود پسرم. وقتي رفت خودش رفت. نگفتم چرا ميري مادر؟ حالا كه اومده ميخوام ببينمش. ميخوام ببينم پسرم چه شكلي برگشته پيش مادرش. ببين جوون! من پيرزن فقط براي اين زنده موندم كه يه بار ديگه پسرم رو ببينم. توروخدا بذار ببينمش. من كه مثل خيلي از مادرا نتونستم عروسي پسرم رو ببينم. تورو جون مادرت بذار يه دقيقه پسرم رو ببينم.»&lt;/STRONG&gt; دلم برايش مي‌سوخت. مي‌دانستم در تابوت را كه باز كند چه چيزي خواهد ديد. خم شدم و آرام گفتم: « &lt;STRONG&gt;مادر جان! چيزي كه توي اين تابوته ربطي به پسرت نداره. عكساشو نگاه كن. برادر منم پارسال آوردن.&lt;/STRONG&gt;» ادامه ندادم. پرسيد: «&lt;STRONG&gt;خب؟ بگو پسرم&lt;/STRONG&gt;!» نمي‌خواستم ادامه بدهم، اما نگاه پرسشگرش را كه ديدم ادامه دادم: «&lt;STRONG&gt; برادر منم كه پارسال آوردن ميخواستم ببينمش. ديدمش. مادرجان! توروخدا بگذر از ديدن پسرت. توي اين تابوت‌ها چيزي نيست كه پسر تو باشه. چند تيكه استخون و يه پلاك زنگ زده. همين.&lt;/STRONG&gt;» لبخند كجي تحويلم داد كه: «&lt;STRONG&gt; خدا برادرت رو بيامرزه. پسر جون حق داري نفهمي. يعني مادر نيستي كه بفهمي. مادرت چي؟ اون چي كار كرد؟&lt;/STRONG&gt;» گفتم: « &lt;STRONG&gt;مادرم؟ مادرم خيلي ساله كه مرده. نبود كه ببينه&lt;/STRONG&gt;.» آهي كشيد و جواب داد: « &lt;STRONG&gt;خدا مادرت رو هم بيامرزه. خوش به حالش. هيچي براي يه مادر بدتر از اين نيست. اينو من دارم بهت ميگم. بيين جوون! تو و برادرت از يه خون بودين. اما حكايت مادر فرق ميكنه. من پسرم رو نه ماه تموم به دل كشيدم. شيره جونم رو بهش دادم. پسرم از خون منه. از توي دلم بوده. بزرگش كردم. هيچوقت خودتو با يه مادر مقايسه نكن. من اين بچه رو به دندون كشيدم تا بزرگ شد و بعدش رفت جبهه. من ميدونم كه پسرم الان سرومروگنده اينجا نخوابيده. پسرم اونقدر رشيد بود كه توي اين تابوت‌ها جاش نميشه. فقط مي&lt;/STRONG&gt;خوام &lt;STRONG&gt;ببينمش. فقط ميخوام ببينم چه جوري برگشته. ميخوام دوكلام با پسرم حرف بزنم. ميفهمي جوون؟&lt;/STRONG&gt;» بي‌اختيار سرم رو تكان دادم و تاييد كردم. گفت: « &lt;STRONG&gt;جوون! اميد منو نااميد نكن. روي يه مادر رو زمين ننداز. توروخدا بذار بچه‌ام رو ببينم. قول ميدم سروصدا نكنم. فقط يه دقيقه. توروخدا&lt;/STRONG&gt;.» نمي‌دانم چه شد كه گفتم: « &lt;STRONG&gt;باشه مادرجان! فقط يه دقيقه. براي من دردسر درست ميشه&lt;/STRONG&gt;.» خوشحال شد و با تكان‌هاي كج سرش قول داد. سرپا ايستادم و دو- سه قدم عقب رفتم كه راحت‌تر باشد، اما زيرچشمي نگاه مي‌كردم. زن بلند شد و بسم الله گفت و پرچم را كنار زد. به محض اينكه درون تابوت را ديد خشكش زد و متعجب به درون تابوت خيره شد. كنجكاو بودم بدانم كه چه ديده كه اينطور مبهوت شده است. سر كشيدم. درون تابوت يك پلاك بود و مشتي خاك كه پايين آن ريخته شده بود. منتظر بودم كه زن داد بزند كه پسرم كجاست. زن همانطور كه روي تابوت خم شده بود آرام گفت: «پسرم!» و شروع به حرف زدن با پسرش كرد. مات مانده بودم. زن همانطور كه حرف مي‌زد به نرمي و با احتياط بدنه تابوت را نوازش مي‌كرد. حس بدي داشتم. چيزي آزارم مي‌داد. دستپاچه شده بودم. چند قدم عقب‌تر رفتم، اما آرام نشدم. حس مي‌كردم در اين فضا بيگانه‌ام، مزاحمم. بغض گلويم را گرفته بود. حس مي‌كردم وجود من فضا را آلوده مي‌كند. عقب‌گرد كردم و به‌سرعت خارج شدم و آنقدر دور شدم كه صدايي از صحبت‌هاي زن و پسرش نشنوم. كلاهم را برداشتم و روي زمين انداختم. بغضم تركيد. نشستم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0033cc&gt;هم&lt;STRONG&gt;ان طور که می بینیم در این قسمت  بیشتر دیالگوگ است و لی این دیالگوها داستان را پیش نمی برند و اگربسیاری از انها حذف شوند به داستان لطمه ای وارد نمیکنند&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt; .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید ببینم که شخصیت &lt;STRONG&gt;ما در&lt;/STRONG&gt; می تواند این همه وراج باشد ؟کسی که تحمل چنین دردی را دارد خیلی نمی تواند حرف بزند ...حرافی از ان کسانی است که دردی نکشیده اند  و می خواهند ادا ی یک مادر را در بیاورند. در سریالهای تلویزیونی ما فراوان از این دست شخصیت های بی شخصیت حراف می بینیم ..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.این جور مادران چه کسانی که بچه های خود را در جبهه از دست دادند و چه کسانی که غزیزانشان تیر باران شدند و می شوند  ادمهای حرافی نیستند درد  انها را به سکوتی سنگین عادت داده ...اما &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;مادران &lt;/FONT&gt;جلو دوربین&lt;/STRONG&gt; البته از قماش دیگری هستند و تعدادشان بسیار اندک.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; .مادران بازیگر بدون دوربین حرکتی نمیکنند مادرانی که از جان عزیزانشان مایه میگذاشتند تا به روی همه فخر بفروشند که &lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;ما مادر شهیدیم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; ...این جاست که &lt;STRONG&gt;مادر ماکسیم گورگی ادم را دلزده&lt;/STRONG&gt; میکند ....برای هیچ مادری ارمان  گرامی تر از جان فرزند نیست  .مگر اینکه ان مادر به قول امروزیها جو گیر شده باشد ...هیچ ایده ایلوژی جای فرزند را نمیگیرد. فضا خیلی باید غیر انسانی باشد که مادری فرزند خود را لو بدهد یا از دست دادن فرزند را بهانه ای برای پیشبرد اعتقادات خودش کند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در واقع سئوال اصلی این است : مادر چه جور  شخصیتی دارد ؟ چون مابا این همه  حرف هنوز شخصیت اورا نمی شناسیم .برای این کار باید از فیلمهای تلویزیونی دست برداریم و به میان مادرانی برویم که تجربه تلخ جنگ را پشت سرگذاشته اند .با انها حرف بزنیم یاداشت برداریم از حرفها حرکات و قصه هایی که میگویند ...وبدانیم که شخصیت ها می توانند در مقابل یک عمل  عکس العمل های متفاوتی نشان دهند اما هر جور که واکنش نشان دهند این واکنش باید باور پذیر و درست باشد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#330099&gt;خوب مشق امروز این است .:دیالوگهایی را که با رنگ مشخص کرده ام  بازنویسی کنید .اگر شما بودید  این حرفها را چطور می نوشتید ؟کسی که بهترین جواب را بدهد می تواند برود یکی از کتابفروشی هایی که من می شناسم کتاب بخرد به حساب من .&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 16:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=moniro&amp;postid=166</comments>
<dc:creator>moniro</dc:creator>
<guid>http://moniro.blogfa.com/post-166.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://moniro.blogfa.com/post-165.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;شراگیم ...&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;به نظر تو چطورمی توانیم با یک خط نویسندگان یک دهه را قضاوت کنیم ؟اصلا این کار شدنی است ؟وقتی برای یک داستان کوتاه این قدر باید فکرکنیمُ نت بر داریم ؟  چطور کسانی به خودشان جرات  می  دهند که بایک صفحه تکلیف ادبیات داستانی &lt;STRONG&gt;دهه شصت&lt;/STRONG&gt; را روشن کنند ؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;شراگیم حتما بعدا در این باره با تو حرف خواهم زد اما حالا فقط یک سئوال دارم از تو و دوستان دیگر :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;فرق میان &lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;سرکشی&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt; و &lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;عصبیت &lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;چیست ؟این را به عنوان تکلیف درسی می پرسم و همه ما باید این دو واژه را تا انجا که می توانیم ریشه یابی کنیم و معانی مختلفش را پیدا کنیم و نیز کاربردش را درجمله .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;اما امروز می خواهم در باره  اخرین ملکه ایران  &lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;شه بانو فرح پهلوی&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt; و  دختر رئیس جمهور سابق ایران سرکار &lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;خانم فائزه هاشمی رفسنجانی&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt; حرف بزنم به عنوان شخصیت داستانی ..&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;این روزها در ایران روز زن است و می  دانیم که هردوی این ها زن هستند و می دانیم که این دو  زن یک وجه مشترک دارند : هردو به ورزش علاقه مندند  اسکی روی اب را دوست دارند و اسب سواری و ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;اما انچه از شخصیت داستانی الف می دانیم  (ملکه ) کاملا روشن است همه عکسهای اورا روی جلد نشریات دیده اند در حال اسکی در حال اسکی روی اب و... &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;.ولی شخصیت داستانی دوم (فائزه ) که خیلی معاصر تر از شخصیت اولی است ...علائقش  را از طریق حرفهای در گوشی این وان   می فهمیم.اطلاعات ما از طریق شایعات کامل شده یا می شود  ما بیشتر یک چشم افائزه را دیده ایم  چشمی که پارچه ای سیاه ان را قاب گرفته -یا فقط یک بار عکسش را دیده ایم که گردی صورتش پیدا بود ه ...او زن ورزشکاری است که خودش را چادر پیچ میکند برای نویسنده ساختن شخصیت داستان این زن سخت تراست اما ناممکن نیست .&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;فرض کنیم موضوع داستان ما علاقه این دو زن به اسکی روی اب است .یا اسب سواری ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;موضوع یکی است اما داستان به کلی باهم فرق میکند  ستینگ داستانی فرق میکند چون شخصیت ها باهم بسیار متفاوت اند چون ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;اگر از ستینگ داستانی فقط مکان مشترک باشد ...مثلا هردوی انها را نشان بدهیم که در&lt;STRONG&gt; &lt;FONT color=#cc0000&gt;کیش&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; اسکی روی اب میکنند بازهم همه چیز متفاوت خواهد بود :&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;دوره تاریخی   لباسها -ادمهای دوربر-  کردار ورفتار  دیالوگها و...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;مثلا&lt;FONT color=#ff6600&gt;&lt;STRONG&gt; ملکه&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; وقتی دارد راه می افتد برای پرواز به سوی&lt;FONT color=#cc0000&gt; &lt;STRONG&gt;کیش&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; رئیس دفتر ش چک میکند که خبرنگاران اماده باشند اما &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#33cc00&gt;فائزه&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; وقتی می خواهد به &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;کیش&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; برود همه دوربری ها کاری میکنند که هیچ کس نفهمد  و احتما لا اقای رئیس جمهور از طریق همسرش حاج خانم هشدار می دهند که کارهای این دختر اخرش مارا بدبخت خواهد کرد باید مواظب باشد.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;.البته همه مواظبند اما &lt;STRONG&gt;اقای پالیزار&lt;/STRONG&gt; که خیلی طرفدار خلق است و با مسئول اسبهای خانم &lt;FONT color=#009900&gt;&lt;STRONG&gt;فائزه&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; به  کمک  دوستی  ارتباطی به هم زده   از این طریق خیلی زود می فهمد که شخصیت داستانی ما نه تنها به&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt; کیش&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; برای اسکی روی اب می رود بلکه به اسبهایش هم روزی صد هزار تومان غذا می دهد .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;خیال میکنم با این مثال انچه را تا به حال روی این وب لاگ نوشته ام در باره ستینگ و دیالوگ---روشن تر شده باشد. ما این دوشخصیت داستانی را رها نمیکنیم و در پست های بعدی باز به انها خواهیم پرداخت.  ما در قرن بیست ویکم زندگی می کنیم. نمی خواهیم بگوییم ورزش بد است یا  شخصیت داستانی ما نباید به اسبها غذا بدهد. ما میخواهیم دو شخصیت را در داستان بررسی کنیم همان طور که فعلا کار نداریم که جنگ خوب است یا بد فقط در باره داستان سرب در گوش....حرف می زنیم &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=ER dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: ER; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;خوب برگردیم بر سر داستان خودمان &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Jun 2008 17:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=moniro&amp;postid=165</comments>
<dc:creator>moniro</dc:creator>
<guid>http://moniro.blogfa.com/post-165.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیالوگ -سرب درگوش باران می خواند</title>
<link>http://moniro.blogfa.com/post-164.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;اگر نویسنده ای قهرمان داستانش رئیس جمهور باشد و این شخصیت داستانی در یک جمع خصوصی بگوید که قرار بوده مرا ترور کنند من به عنوان خواننده فورا می فهمم که نویسنده نه از شخصیت پردازی چیزی می داند ونه از دیالوگ نویسی . چون سالها دیدن اخبار سیاسی و خبر گرفتن ازحاکمان کشورها این معرفت را به من داده است که بدانم رئیس جمهوری اگر قرار باشد ترور شود و این نقشه لو برود اول سخنگوی دولت رسما ان را اعلام میکند وبعد نمایی از اقای رئیس جمهور را نشان می دهند که صجیج و سالم است و در دفتر کارش مشغول حل مشکلات مملکت یا مشغول بازی فوتبال مثلا.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;مقصودم این است که دیالوگ حتما باید به شخصیت داستانی بخورد ...یا شخصیت داستانی به حرفهایی که می زند بیاید ...&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;برای&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;نوشتن دیالوگهای مناسب و باور پذیر چه بایدکرد؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;1- یک نویسنده خوب گوشهای تیزی برای شنیدن حرفهای مردم دارد &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;– توی صفها – پارکها – تاکسی ها –و خیلی جاهای دیگر معدنی از گفتگوهای زنده و جاندار&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;پیدا میکنیم – ماندن درخانه می تواند این امکان وسیع را از ما بگیرد .&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;گوش دادن به حرفهای مرد م&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;و داشتن دفترچه ای کوچک با خود که همیشه بتوانی یادداشت کنی کلمات زیبا و جاندار-&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;جمله های تکان دهنده ونو که مردم می سازند و بسیار ی از وقتها می توانیم  از انها استفاده کنیم .&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;و اگر می توانید خریدن یک ضیط کوچک که دکمه اش را بزنیدو پا ی صبحت ادمها بنشیند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;با گوش دادن به&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;حرفهای دیگران متوجه می شویم که مردم در دیالوگهای خود اصطلاحات عامیانه بکارمی برند (&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;slang&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;) از &lt;FONT color=#cc0033&gt;ضرب المثل ها&lt;/FONT&gt; استفاده میکنند وخیلی از کلمات را &lt;FONT color=#cc0066&gt;حذف&lt;/FONT&gt; میکنند کلماتی که طرف مقابل میفهمد &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;گاهی جمله ها را &lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #cccc66&quot; color=#cc0000&gt;ناتمام&lt;/FONT&gt; می گذارند و خیلی از حرفها را بدون اینکه کلمه ای بگویند با حرکت سرو دست و چشم و ابرو بیان میکنند&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;در حال حرف زدن &lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #00cc33&quot;&gt;مکث&lt;/FONT&gt; میکنند&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;گلویشان را صاف میکنند و یا به سرفه می افتند و...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;Body language&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;---با بالا وپایین اوردن تن صدا به نویسنده کمک میکند که &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;داستان خود را دقیق و زنده &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;روایت کند .پس نویسنده باید &lt;FONT color=#ff3300&gt;چشمانی&lt;/FONT&gt; تیز و بینا برای دیدن داشته باشد. &lt;FONT color=#cc0000&gt;نگاه&lt;/FONT&gt; کردن کافی نیست ..ممکن است نگاه کنی و هرگز نبینی ...بدون این ویژگی  نویسنده فقط می تواند شرح بدهد .توصیفی در کارنیست و همه ما می دانیم نشان دادن اصل مهم  داستان نویسی است و گفتنُ روایت داستانی را بی بنیه میکند .به زبانی دیگر احساسات و انگیزه های شخصیت های داستانی باید نشان داده شوند &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;و یکی از نقش های دیالوگ همین است .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;2-خواندن داستانها و رمان ها – نمایش نامه های مدرن ( همینگوی استاد دیالوگ نویسی است .بکت دیلوگهای متفاوتی دارد و در غرور و تعصب می توانید&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;دیا لوگهای درخشانی ببیندی&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;گفتگوهایی که دران ها شخصیت ساخته وحتی شکل فیزیکی آنها&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;توصیف می شود  .دیدن فیلمهایی مثل ناخدا خورشید با ان دیالگوهای  شگفت انگیز  &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;3-گوش دادن به صدای کلمات&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;-دیالگوهایی را که در داستان خود نوشته اید باصدای بلند بخوانید می دانید انجا که کار خراب است کلمات راحت شنیده نمی شوند دچارلکنت میشوید .&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;خیلی خوب برای body language معادل فارسی پیداکنید &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;ادامه دارد&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Jun 2008 05:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=moniro&amp;postid=164</comments>
<dc:creator>moniro</dc:creator>
<guid>http://moniro.blogfa.com/post-164.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سرب در گوش باران می خواند --قسمت سوم</title>
<link>http://moniro.blogfa.com/post-163.aspx</link>
<description>نوشتن در باره ادبیات وقتی رگباری از خبرها از زادگاهت می رسد  که هرکدام می تواند رمانی باشد لذت بخش است .خبرهای این روزها را اگر ارشیو کنید بعدها پی خواهید برد که چه گنجینه ای در دست دارید .. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مصاحبه خبرنگار بی بی سی با سه ایت اله محشر بود ....سه نفر را انتخاب کرده بود و بدون اینکه خودش وارد ماجرا شود  آینه ای روبروی ما گرفته بو د تا ببینم اما در این آینه خود ماهم هستیم پس  مصاحبه شونده چهارمی خواننده است من و شما ....و سئوال این است با این سه رگه فکری  نویسنده ایرانی چکار می تواند بکند ؟انجا  اختلاف فکری هولناک است برای همین ارامشی نمی تواند باشد. این افکار مثل سیاره های سرگردان دائم به هم می خورند و ایجاد انفجار میکنند ... ما در درونمان دائم منفجر می شویم و این انفجار اگر به نابودی ما نیانجامد به خلاقیت نویسنده ختم خواهد شد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستی پرسیده است ایا کلمه ای در فارسی داریم که معادل &lt;FONT color=#cc3300&gt;ستینگ  SETTING&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;باشد . من یک بار دیگر &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;این کلمه را باز میکنم بعد همه ما می توانیم دنبال معادل فارسی اش بگردیم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ستینگ، زمان و مکانی  است که داستان درآن اتفاق می افتد .برای بعضی از داستانها ستینگ بسیار اهمیت دارد و  برای برخی دیگر نه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱ـ زمان  -دوره تاریخی -  سال  -ماه -روز یاشب ---ساعت داستانی (&lt;FONT color=#990000&gt;داستان چه موقعی اتفاق می&lt;/FONT&gt; افتد )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲-مکان --مکان جغرافیایی   ( ایا داستان در ماه اتفاق می افتد در کره مریخ و یا مثلا در لبنان  در غزه یا در تاکستانی در اورمیه  و...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳--وضعیت هوا --بارانی است ؟ابری است ؟ صاف است ؟ برف می اید و...&lt;FONT color=#cc0000&gt;WEATHER CONDITIONS&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;هوا در داستانهای جک لندن در حد یک شخصیت داستانی عمل میکند &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;4- &lt;FONT color=#cc0000&gt;SOCIAL CONDITION&lt;/FONT&gt; وْضعیت اجتماعی  &lt;FONT color=#cc0000&gt;رنگ و بوی بومی&lt;/FONT&gt; مثلا شخصیت ها چه جور لباسی می پوشند  چه اداب ورسومی دارند نحوه حرف زدنشان باهم چطور است  کردار و رفتارشان و ...مثال می زنم مارکز و دیگر نویسندگان امریکای لاتین استاد در ستینگ داستانی هستند مارکز دهکده ماکوندو را باتمام اداب و رسوم و ادمهای مخصوصش خلق میکند ..فاکنر هم   ستینگ داستانی مشخصی دارد بخصوص در خلق جفرسون ..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اتمسفر یا  &lt;FONT color=#cc0000&gt;MOODداستانی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;در اول داستان چه حسی به خواننده منتقل می شود  غم  شادی  بی تفاوتی  وحشت و...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;حالا می توانیم بگردیم و معادل فارسی کلمه ستینگ را پیدا کنیم &lt;/FONT&gt;.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #000066; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #000066; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;ستینگ داستان باید باور پذیر و کار ساز باشد .خواننده نباید اسیر جزئیات به درد نخوری شود که اورا خسته کند و نیز نویسنده نمی تواند انقد کلی گویی کند که نویسنده راه به جایی نبرد وگمراه شود ..نویسنده دریک داستان با ستینگ مناسب به خواننده مجال می دهد که در داستان شرکت کند حزئی از داستان شود و مجال تحلیل وتخییل&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;داشته باشد .&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;خیلی خوب برگردیم به داستان خودمان &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=ER&gt;همانطور كه شق و رق ايستاده بودم&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;SPAN lang=ER&gt;، ديدم كه زني مسن با چادري مشكي به سمت ما مي‌آيد&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;. &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER&gt;محكم‌تر ايستادم. حدس زدم شايد از بنياد يا جايي شبيه به آن آمده باشد. جلوتر كه&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER dir=ltr&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER&gt;آمد نگاهي به من انداخت &lt;B&gt;كه مثل مترسك بالاي&lt;/B&gt; &lt;B&gt;تابوت‌ها خشكم زده بود&lt;/B&gt;. خسته نباشيد گفت&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER dir=ltr&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER&gt;و به رديف تابوت‌ها خيره شد. به برچسب روي تابوت‌ها با دقت نگاه مي‌كرد. بدون اينكه&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER dir=ltr&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER&gt;سرم را پايين بياورم مي‌ديدم كه لبانش مي‌لرزد، يا شايد داشت چيزي زير لب با خودش&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER dir=ltr&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER&gt;مي‌گفت، شايد هم داشت تابوت‌ها را مي‌شمرد. به رديف‌هاي وسط رسيده بود كه ايستاد و&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER dir=ltr&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER&gt;جلوي يكي از تابوت‌ها خشكش زد. چند ثانيه همانطور ايستاد و بعد خم شد كه پرچم روي&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER dir=ltr&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER&gt;تابوت را بردارد. با احتياط و احترام تمام گفتم: «&lt;B&gt;ببخشيد خانوم. اما خودتون&lt;/B&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=ER dir=ltr&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER&gt;ميدونيدكه؟ نبايد به تابوت ها دست بزنين.» سرش را بلند كرد و &lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;SPAN lang=ER&gt;چنان نگاهي به من&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER dir=ltr&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER&gt;انداخت كه دوباره خبردار شدم&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;دو تعریف از ایستادن در همین پاراگراف نشان از دو حس متفاوت دارد .سرباز که نماینده نسل بعد ازجنگ است شق و رق می ایستند چون خیال میکند که ممکن است کسی از بنیادی موسسه ای برای بازدید بیاید ...اما لحظه بعد راوی میگوید &lt;/SPAN&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=ER&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;كه مثل مترسك بالاي&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;...وقتی مادر وارد می شود .لحن سرباز بیزاری از کار خودش را می رساند و نیز تاسفی که از دیدن مادر به او دست می دهد .سرباز می داند که زنی که امده باید مادر باشد این را ازخاطراتی که دارد و به ما مستقیم نمیگوید&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;می فهمد /&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;توصیف مادر در یک میحط نظامی از نگاه سربازی که سرش را حتی نمی نچرخاند و از زیر چشم نگاه میکند خوب است اما با اولین دیالوگ خواننده می فهمد که نویسنده&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;دراین قسمت مهارتی ندارد و نقش دیالوگ را در داستان نمی داند &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;فکر میکنم در پست بعدی از دیالوگ و نقش ان در داستان حرف بزنیم بهتر باشد .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Jun 2008 17:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=moniro&amp;postid=163</comments>
<dc:creator>moniro</dc:creator>
<guid>http://moniro.blogfa.com/post-163.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://moniro.blogfa.com/post-161.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;کلمه &lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;setting&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;سالها&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; پیش که شیراز گروه داستان نویسی منسجمی داشت دلخوری هایی پیش اورد که هم چنان ادامه دارد  راوی میگوید -روزی از روزها دقایقی پیش از شروع جلسه   به یکی از اعضای معبتر گروه  گفته &lt;SPAN style=&quot;COLOR: red&quot;&gt;:&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;setting&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;داستان&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; خوب نیست ...عضو معتبر که نمی دانسته  ستینگ یعنی چه ته توی قضیه را در می آورد و به راوی میگوید حالا فعلا راجع به این جور مسائل حرف نزینم انوقت خودش همچین که می نشیند از ستینگ حرف می زند و این کلمه را به نام مبارک خودش ثبت میکند .&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;۲-&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;پسر&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; دوازده ساله من دوهفته پیش امتحان ادبیات داشت و باید  ستینگ رمانی را که خوانده بود کاملا مشخص میکرد و میگفت که ستینگ رمان کجا به شخصیت و کی به پیش برد رمان کمک کرده ..&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #cc0000; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;این را محض اطلاع دوستی نو شتم که خیال میکند ما جهان سو می نیستیم&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;خوب وارد داستان می شویم تا بداینم نویسنده از چه شگردهایی استفاده کرده تا خواننده را در ماجرای داستان شریک کند و نقش مولف را کم رنگ ..سازد .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #cc0000; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;تميز و مرتب ايستاده بودم و به بالا نگاه مي‌كردم، انگار براي سان ديدن شخصي خبردار داده باشند. هوش و حواسم به پايين بود و مي‌خواستم به پايين نگاه كنم، اما مي‌ترسيدم كسي از راه برسد و دردسرهايم بيشتر شود. مخصوصا اينكه گذاشته بودم سرباز همراهم تا دستشويي برود. دستشويي را بهانه كرده بود و فقط خدا مي‌دانست كي برمي‌گردد. اتاق در نداشت و ممكن بود هر لحظه فرمانده‌اي، بازرسي يا يكي از مقامات بيايند داخل يا از جلوي در رد شوند. اتاق فضايي بود سي- چهل متري كه بيست تابوت و من را در آن گذاشته بودند. تابوت‌هايي كه قرار بود تا دو- سه ساعت ديگر بروند تهران. و اينجا من با لباس تميز و شيك دژباني بالاي تابوت‌ها ايستاده بودم كه رسمي‌تر جلوه كند. نظر فرمانده‌مان بود و تاييد شد&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #000066; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;از روی همین پاراگراف خیلی چیزها دستگیرمان می شود .می توانیم ستینگ داستانی را مشخص کنیم یعنی بدانیم که کی و کجا داستان دارد اتفاق می افتد  همه مامی دانیم که کی ؟ یعنی زمان داستان .زمان   دوره تاریخی   سال  ماه   هفته   روز و  ساعاتی از روز را که صبح باشد یا ظهر یا نیمه شب ویا... به ما نشان میدهد .گاهی ستینگ داستانی در همان اوائل داستان گفته می شود و زمانی نویسند جزئیات کی و کجا را در داستان پخش میکند .&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #000066; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;وقتی در جایی دور ا ز پایتخت مجالی باشد برای این جور مراسم و دژبانی و فرمانده ای و ...یعنی جنگ تمام شده و حالا دارند تشریفات را به جا می اورند ...همه ما میدانیم که در زمانه جنگ فرصت این جور نمایش ها و یا تشریفات انهم دور از نگاه مردم ---نیست -&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #000066; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;مکان داستان کجاست ؟ منطقه ای شهرکی دور از تهران اما مقصد تهران است پس داستان در کشوری ایران اتفاق می افتد  در منطقه ای مرزی و جنگی هم در کار نیست ظاهرا ولی کسانی نمی خواهند جنگ فراموش شود  یا می خواهند ادای دینی کنند به کسانی که فقط پلاکی از انها باقی مانده است  و البته می تواینم حدس بزنیم که جوانها هم دیگر دل به جنگ نمی دهند .سربازی که دستشوئی را بهانه کند و برود نمی تواند جنگ را دوست داشته باشد به هرشکلی در می رود .ایا سرباز به جانب زندگی می رود اگرکلمه بهانه را نداشتیم فکر میکردیم که به عنوان اعتراض به جنگ و انچه گذشته سرباز به همه چیز میریند اما سرباز می ترسد نمی خواهد انجا باشد چون ما کلمه بهانه را داریم  سرباز زندگی را دوست دارد ..&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #000066; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;نحوه پوشش ادمها به ما میگوید که داستان دریک پادگان اتفاق میافتد  اتاق هم در ندارد  و هرکسی می تواند بگذرد و ببیند ...واقعیت این است رازی در کار نیست همه می دانند چه خبر است اما رد می شوند .&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #000066; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;داستان شرو ع خوبی دارد  حتی &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #000066; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;social condition&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #000066; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;را هم که جزء لاینفک  ستینگ داستانی است همان اول به ما می دهد .&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #000066; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;در رفتن سرباز ...و جمله فوق العاده جالب راوی  من و تابوت ها را دان اتاق گذاشته بودند &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #000066; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;در این جمله راوی به ما میگوید که این تصمیم خودش نبوده که بیاید و این جا بایستد  مجبور شده عین تابوتها هیچ اراده ای از خودش ندارد و چه بسا اگر می توانست در می رفت ...&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #000066; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;خوب می ترسم خسته بشوید  متن های طولاتی خیلی ها را خسته میکند بنابراین این را داشته باشید تا در شماره بعد بازهم در باره ستینگ داستانی حرف بزنیم &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Jun 2008 18:48:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=moniro&amp;postid=161</comments>
<dc:creator>moniro</dc:creator>
<guid>http://moniro.blogfa.com/post-161.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://moniro.blogfa.com/post-162.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;کلمه   &lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;setting  &lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;سالها&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; پیش که شیراز گروه داستان نویسی منسجمی داشت دلخوری هایی پیش اورد که هم چنان ادامه دارد  راوی میگوید -روزی از روزها دقایقی پیش از شروع جلسه   به یکی از اعضای معبتر گروه  گفته &lt;SPAN style=&quot;COLOR: red&quot;&gt;:&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;setting&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;داستان&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; خوب نیست ...عضو معتبر که نمی دانسته  ستینگ یعنی چه ته توی قضیه را در می آورد و به راوی میگوید حالا فعلا راجع به این جور مسائل حرف نزینم انوقت خودش همچین که می نشیند از ستینگ حرف می زند و این کلمه را به نام مبارک خودش ثبت میکند .&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;۲-&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;پسر&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; دوازده ساله من دوهفته پیش امتحان ادبیات داشت و باید  ستینگ رمانی را که خوانده بود کاملا مشخص میکرد و میگفت که ستینگ رمان کجا به شخصیت و کی به پیش برد رمان کمک کرده ..&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #cc0000; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;این را محض اطلاع دوستی نو شتم که خیال میکند ما جهان سو می نیستیم&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;خوب وارد داستان می شویم تا بداینم نویسنده از چه شگردهایی استفاده کرده تا خواننده را در ماجرای داستان شریک کند و نقش مولف را کم رنگ ..سازد .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #cc0000; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;تميز و مرتب ايستاده بودم و به بالا نگاه مي‌كردم، انگار براي سان ديدن شخصي خبردار داده باشند. هوش و حواسم به پايين بود و مي‌خواستم به پايين نگاه كنم، اما مي‌ترسيدم كسي از راه برسد و دردسرهايم بيشتر شود. مخصوصا اينكه گذاشته بودم سرباز همراهم تا دستشويي برود. دستشويي را &lt;FONT color=#330033&gt;بهانه&lt;/FONT&gt; كرده بود و فقط خدا مي‌دانست كي برمي‌گردد. اتاق در نداشت و ممكن بود هر لحظه فرمانده‌اي، بازرسي يا يكي از مقامات بيايند داخل يا از جلوي در رد شوند. اتاق فضايي بود سي- چهل متري كه &lt;FONT color=#330033&gt;بيست تابوت و من را در آن گذاشته بودند&lt;/FONT&gt;. تابوت‌هايي كه قرار بود تا دو- سه ساعت ديگر بروند تهران. و اينجا من با لباس تميز و شيك دژباني بالاي تابوت‌ها ايستاده بودم كه رسمي‌تر جلوه كند. نظر فرمانده‌مان بود و تاييد شد&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #000066; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;از روی همین پاراگراف خیلی چیزها دستگیرمان می شود .می توانیم ستینگ داستانی را مشخص کنیم یعنی بدانیم که کی و کجا داستان دارد اتفاق می افتد  همه مامی دانیم که کی ؟ یعنی زمان داستان .زمان   دوره تاریخی   سال  ماه   هفته   روز و  ساعاتی از روز را که صبح باشد یا ظهر یا نیمه شب ویا... به ما نشان میدهد .گاهی ستینگ داستانی در همان اوائل داستان گفته می شود و زمانی نویسند جزئیات کی و کجا را در داستان پخش میکند .&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #000066; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;وقتی در جایی دور ا ز پایتخت مجالی باشد برای این جور مراسم و دژبانی و فرمانده ای و ...یعنی جنگ تمام شده و حالا دارند تشریفات را به جا می اورند ...همه ما میدانیم که در زمانه جنگ فرصت این جور نمایش ها و یا تشریفات انهم دور از نگاه مردم ---نیست -&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #000066; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;مکان داستان کجاست ؟ منطقه ای شهرکی دور از تهران اما مقصد تهران است پس داستان در کشوری ایران اتفاق می افتد  در منطقه ای مرزی و جنگی هم در کار نیست ظاهرا ولی کسانی نمی خواهند جنگ فراموش شود  یا می خواهند ادای دینی کنند به کسانی که فقط پلاکی از انها باقی مانده است  و البته می تواینم حدس بزنیم که جوانها هم دیگر دل به جنگ نمی دهند .سربازی که دستشوئی را بهانه کند و برود نمی تواند جنگ را دوست داشته باشد به هرشکلی در می رود .ایا سرباز به جانب زندگی می رود اگرکلمه بهانه را نداشتیم فکر میکردیم که به عنوان اعتراض به جنگ و انچه گذشته سرباز به همه چیز میریند اما سرباز می ترسد نمی خواهد انجا باشد چون ما کلمه بهانه را داریم  سرباز زندگی را دوست دارد ..&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #000066; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;نحوه پوشش ادمها به ما میگوید که داستان دریک پادگان اتفاق میافتد  اتاق هم در ندارد  و هرکسی می تواند بگذرد و ببیند ...واقعیت این است رازی در کار نیست همه می دانند چه خبر است اما رد می شوند .&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #000066; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;داستان شرو ع خوبی دارد  حتی &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #000066; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;social condition&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #000066; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;را هم که جزء لاینفک  ستینگ داستانی است همان اول به ما می دهد .&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #000066; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;در رفتن سرباز ...و جمله فوق العاده جالب راوی  من و تابوت ها را دان اتاق گذاشته بودند &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #000066; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;در این جمله راوی به ما میگوید که این تصمیم خودش نبوده که بیاید و این جا بایستد  مجبور شده عین تابوتها هیچ اراده ای از خودش ندارد و چه بسا اگر می توانست در می رفت ...&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #000066; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;خوب می ترسم خسته بشوید  متن های طولاتی خیلی ها را خسته میکند بنابراین این را داشته باشید تا در شماره بعد بازهم در باره ستینگ داستانی حرف بزنیم &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ER style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Jun 2008 18:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=moniro&amp;postid=162</comments>
<dc:creator>moniro</dc:creator>
<guid>http://moniro.blogfa.com/post-162.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سرب در گوش باران می خواند </title>
<link>http://moniro.blogfa.com/post-160.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;از کافی شاپ دانشگاه قدم زنان می آمدم .دیدم شانه به شانه ام می آید .گفت این داستان را بنویس .گفتم نمی شود ، تکه تکه ام میکنند .بعد پرسیدم راستی آقا شما گروه اینترنتی کولی ها را دیده اید؟گفت دختر کارت آسان نیست&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;، این راگفت و دستهایش رامثل بالهای کبوتری تکان داد و خند خندان رفت ..&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;این جوریاست که می فهمم دلم برای کسی تنگ شده ، برای کسی مثل گلشیری ..وقتی گیر میکنم جایی و نمی دانم چطور شروع کنم ..کارم آسان نیست می دانم چون دوستان گروه اینترنتی را نمی بینم و نمی شناسم اما می دانم که برخی در ابتدای کا ر داستان نویسی اند و خیلی ها هم ممکن است یاداشتهای امروز و فردای من برایشان خسته کنند ه باشد .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;به هر حال باید از جایی شروع کرد &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;بهتر است اول گریزی بزنیم به فرودگاه مهر آباد ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;یک مسافر خارجی وقتی وارد فرودگاه مهراباد می شود می تواند حدس بزند که در کشور چه میگذرد. این حدس و گمان را از روی لباس کارکنان فرودگاه ---سیستم حمل نقل داخلی فرودگاه ---رفتار و کردار ایرانیانی که می بیند&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;-لباسها و شیوه حرف زدن ادمها باهم – پوسترها و شعارهایی که به در دیوار چسپیده &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;می فهمد .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;اسم هرکتاب می تواند&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;&quot;وردگاه خواننده &quot; باشد .من خواننده وقتی روی یک کتاب می خوانم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;&quot;یک گل سرخ برای امیلی .&quot; می دانم که باید خودم را برای شنیدن ماجرایی عاشقانه اماده کنم . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;شازده احتجاب -----به خواننده میگوید که قرار است داستانی در باره چه دوره ای از تاریخ ایران خوانده شود و بوف کور ...به خواننده میگوید که نباید حتما انتظار یک داستان رئال را داشته باشد ..&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;کولی کنار آتش و اهل غرق&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;هردو نامهایی هستند که خواننده را به حدس و گمان وا می دارند ..&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;Foreshadowing&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt; شیوه ایست که نویسنده انتخاب میکند تا پیشاپیش ناگفته هایی از داستان را گاهی با ایما و اشاره&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;بگوید و دراو ایجاد تنش و انتظار کند &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;خواننده را به حدس و گمان وا دارد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;من خواننده وقتی روی کتابی می خوانم &quot; &lt;B&gt;سرب درگوش باران می خواند&lt;/B&gt; &quot;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;باخودم میگویم سرب ؟ و باران ؟ باران که نشانه صلح پاکی و زندگی است می اید و همه چیز را با خود می روبد زمین را سیراب میکند ، زندگی می بخشد ..اما سرب&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;   &lt;/SPAN&gt;...نشانه مرگ است .نشانه جنگ.&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;ازسرب گلوله می سازند&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;گلوله درگوش باران چه می تواند بخواند ؟از اینجا حدس می زنم که باید منتظر ماجرایی باشم که نشان از جنگ و صلح دارد ماجرایی فردی یا اجتماعیی ..&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;سرب درگوش باران میخواند نامی شاعرانه است ما در زمانه غریبی زندگی میکنیم فراموش نکنیم که تونی ماریسون هم در کتاب دلبند ان همه خشونت را شاعرانه بیان کرده است ...پس شاعرانگی و خشونت می توانند همسر و همسو باشند و چه جهنمی خواهد شد اگر بگوییم در&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;خشونت گاهی نوعی شاعرانگی هست ....( نمی دانم با طرفداران نیچه چه کارکنم )&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;خوب&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;بیراهه نرویم :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;به نظر من نام داستان &lt;B&gt;بسیار دقیق و زیبا&lt;/B&gt; انتخاب شده اما اجازه بدهید وارد داستان شویم و ببینم که حدس و گمان ما تا چه اندازه درست است ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Jun 2008 19:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=moniro&amp;postid=160</comments>
<dc:creator>moniro</dc:creator>
<guid>http://moniro.blogfa.com/post-160.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> سلام کولی ها </title>
<link>http://moniro.blogfa.com/post-159.aspx</link>
<description>شراگیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دانم این چندمین قافله کولی هاست که راه افتاده .از سال ۷۳ شرو ع کردم و تجربه به من میگوید که خیلی ها هنگام کوچ و درمیانه راه  می مانند - راه گم میکنند و یا خسته می شوند . اما این نشست اینترنتی برای خودم هم تازه است .باید شکر گذار کسانی باشیم که فقط به شکم و زیر شکم فکر نکرده اند و مشغله ذهنی انها ارامش و ارتباط بوده است .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دانم موافقی که هر داستان را یک هفته روی وب بگذاریم ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با دوستان دیگر هم هستم  .فعلا خیال میکنم یک هفته ای  ---تا دو روز دیگر ----تمام کسانی که به خانه ما سر می زنند داستان را خواهند خواند و اگر نظری داشته باشند  خواهند نوشت بعد از نو وارد یک بحث دیگر خواهیم شد .من به دقت نظرات کولی ها را می خوانم و فراوان یاداشت کرده ام بنابراین  به امید دیدار تا دو روز دیگر.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منیرو&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Jun 2008 23:43:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=moniro&amp;postid=159</comments>
<dc:creator>moniro</dc:creator>
<guid>http://moniro.blogfa.com/post-159.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اولین جلسه داستان خوانی کولی ها </title>
<link>http://moniro.blogfa.com/post-158.aspx</link>
<description>شراگیم 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نپرس و نگو که چرا این داستان را انتخا ب کردی و چرا لینک مستقیم ندادی  .اگر صبرکنی در پست های آینده توضیح می دهم و نظرم را هم در باره کامنت های تو و تمام بچه ها خواهم نوشت .فقط دلم می خواهد به دوست شاعرم بگویم که فقر فضیلت نیست و گاهی درنده خویی اش از قدرت و ثروت باد آورده  بیشتر است .و نیز از بی فرهنگی .بیشتر از هر طبقه ای ما جوانان طبقه متوسط از خانه هایمان بیرون آمدیم و امواج سهمگین انقلاب را به راه انداختیم  و باهمین موجا موج سیاسی  خودنیز دستخوش  گردابهای غریب شدیم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما اگر روی وب لاگ اثر انگشت کلیک کنید درقسمت پیوندها  و به بخش ارشیو داستان های او بروید  داستانی به نام  &quot;سرب در  گوش بارا ن می خواند&quot; می بینید .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بخوانید و نظر بدهید .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Jun 2008 00:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=moniro&amp;postid=158</comments>
<dc:creator>moniro</dc:creator>
<guid>http://moniro.blogfa.com/post-158.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شزاگیم ---سلام کولی ها</title>
<link>http://moniro.blogfa.com/post-157.aspx</link>
<description>شراگیم 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می خواهم بنویسم و دستم می لرزد .این اولین بار است که راحت نمی توانم بنویسم .چون ناگهان به سالها پیش رفته ام به سالهایی که حتی نمی توانستم کرایه خانه خود را بدهم و شیفته داستانگویی و داستان نویسی آواره این دیار و ان دیار بودم .اصلا می توانم یک حکایت کوچک را قبل از اینکه به اصل مطلب برسم برایت تعریف کنم ...؟حکایت مردی که سوار براسب بود و به پیاده ای خسته و وامانده رسید  اسبش را به او دادتاکمی استراحت کند مرد براسب سوارشدو گریخت و صاحب اسب مات و حیرت زده فریاد زد این را هیچ کجا تعریف نکن تا ائین  مردم داری در جهان بر نیفتد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سالها پیش روزی به نشر چشمه رفتم حسن کیائیان جویده جویده و آرام به من گفت کسی شش تا جک شش هزار تومانی داده است که به تو بدهم تا بتوانی شش ماه راحت بنویسی و قسم خورد که اورا نمی شناسد و از طریق واسظه ای این چکها را گرفته است ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شراگیم این همان حسن کیائیانی است که  بعضی ها  به شیوه انتشار کتابهایش  اعتراض میکنند ؟باور نمیکنم  .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من چکها را گرفتم و او هرگز نه کتابی از من خواست ونه حرفی زد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شراگیم من نمی خواهم اسب را بگیرم و بگریزم .تصمیم گرفته ام حق تالیف تمام کارهایم را در ایران به کسانی بدهم که می نویسند و گاهی گرفتاری مالی دارند این است که حالا حق تالیف کولی کنار آتش را به تو می دهم چرا که اقای علیرضا رمضانی پیغام داده اند و از من نامه ای خواسته اند که خق التالیف را بپردازند .امیدوارم اقای رمضانی این مطلب را بخواند من هم سعی میکنم با او تماس بگیرم .خودت هم می توانی به نشر مرکز بروی و همین مطلب را به انها بگویی .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شراگیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگرکتابی این جا چاپ شد یا داستانی من سهم نویسندگان جوان راکنارمیگذارم با خودم قرارگذاشته ام که ده در صد از حق تالیف کارهایم را به کسانی بدهم که  مشتاق نوشتن اند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شراگیم خیلی مانده است که ذهنت سرو سامانی بگیرد اما لابلای نوشته های تونویسنده ای طنازو سرکش خوابیده است ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دانم تو هم روزگاری به دیگری کمک خواهی کرد .همه این مشکلات حل خواهد شد و انچه می ماند از من و تو  داستانهایی است که نوشته ایم و خاطراتی است که ساخته ایم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شراگیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داستانی را از توی وبلاگها انتخاب کرده ام که در پست جدیدبه ان لینک می دهم این اولین کار کولی ها خواهد بود امیدوارم کولی های قدیمی هم پا پیش بگذارند و دوباره وارد این بازی زیبا و دوست داشتنی شوند .بخصوص کولی هایی که کتابشان چاپ شده و حالا نام ونشانی دارند .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Jun 2008 17:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=moniro&amp;postid=157</comments>
<dc:creator>moniro</dc:creator>
<guid>http://moniro.blogfa.com/post-157.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
